بشنوید

 

◄استعفای معاذالخطیب، رهبر ائتلاف مخالفان رژیم دمشق و اختلاف میان گروه‌های مخالف بشاراسد

گفت‌وگوی ایرج ادیب‌زاده با مهرداد خوانساری، کارشناس سیاسی منطقه‌ی خاورمیانه

◄ایران در سالی که گذشت و چشم انداز سال ۹۲ در سه حوزه اقتصاد، سیاست و اجتماعی

گفت‌وگوی پانته‌آ بهرامی با کوروش عرفانی

◄تصویب طرح ممنوعیت کاربرد يورو در معاملات با ايران در سنای آمریکا

گفت‌وگوی سراج‌الدین میردامادی با رضا تقی زاده، کارشناس اقتصادی در گلاسکو

◄اشاره‌ها و نشانه‌های انتخاباتی در سخنرانی آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد

◄نوروز در زندان های دهه ۶۰ ایران، چند خاطره نوروزی از آن دوران

 

عکس روز و گالری

زم‌تون

Wednesday, March 20, 2019 04:29

دریافت خبرنامک روزانه

ایمیل خود را وارد کنید

خانه

بی لنگر

و آن شمایل روی سکه‌ها

جمعه, 1390-06-25 10:24
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، بخش دوم و پایانی فصل چهاردهم: درست آن‌وقت بود که فهمیدم چرا عمو جلال نمی‌تواند بگذارد من برگردم و خودم را با عجله به کشتن بدهم. این قضیه خیلی او را به یاد اسکندر می‌انداخت. احساسات کهنه را دوباره در او برمی‌انگیخت. آن شکاف کهنه را دوباره بازمی‌کرد. تمامیت او، هویت او را مورد سئوال قرار می‌داد.

Share/Save/Bookmark

چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح

شنبه, 1390-06-05 12:00
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور - بی‌لنگر، بخش چهارم، بخش دوم فصل یازدهم، واترلو، آیوا، شنبه چهاردهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت یک و نیم صبح - تعریف حرفه‌ای محبوب من برای عمو جلال «ده در صدی» است. چه کسی ده در صدی است؟

Share/Save/Bookmark

اول نوامبر ۱۹۶۹

چهارشنبه, 1390-06-02 10:58
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، اول نوامبر ۱۹۶۹- هفته گذشته یک نامه سفارشی از کنسولگری آمریکا دریافت کردم که به اطلاعم می‌رسانید که امروز قرار ملاقاتی با کنسول دارم. بابا گفت “بارک‌الله پسرم!” روی سخنش با سیروس بود.

Share/Save/Bookmark

تهران، پانزدهم اوت ۱۹۶۷

جمعه, 1390-05-21 12:13
بهمن شلعه‌ور

 بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، فصل هفتم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، پانزدهم اوت ۱۹۶۷ - تابستان امسال از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم، و بنا بخواست پدرم تقاضای گذرنامه کردم. در کنکور دانشگاه شرکت کردم، نه به خواست خودم، بلکه به خواست بابا. دلش می‌خواهد اگر نگذارند از مملکت خارج بشوم شانس این را داشته باشم که اینجا به دانشگاه بروم.

Share/Save/Bookmark

تهران، اول مارس ۱۹۶۷

چهارشنبه, 1390-05-19 07:45
بهمن شعله‌ور

 بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، بخش سوم، فصل ششم، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، اول مارس ۱۹۶۷ - امروز وقتی از ایستگاه اتوبوس به طرف مدرسه می‌رفتم یک مرد لاغر بلند قد بیست و چند ساله خودش را به من رساند و پا به پایم قدم برداشت.

Share/Save/Bookmark

واترلو، آیوا، جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴

چهارشنبه, 1390-05-12 07:12

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، بخش دوم، فصل پنجم، واترلو، آیوا، جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت ساعت ۱۱: ۴۰ شب- سیروس همین الان تلفن کرد. پرسید به چه حقی من هی کفن و دفن یک زن مرده را به عقب می‌انداختم. گفتم به این حق که در خانواده آن زن مرده من تنها حرامزاده‌ای بودم که درد می‌کشیدم. گفت اگر میزان درد کشیدن هر کس را از روی میزان عرق‌خوریش حساب می‌کردند، تردیدی نداشت که من خیلی درد می‌کشم.

Share/Save/Bookmark

جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴،ساعت ۱۰ شب

جمعه, 1390-05-07 10:32
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، فصل چهارم، واترلو، آیوا، ساعت ۱۰ شب، فرهنگ - اینکه مادر جون در سالروز تولد اسکندر بمیرد اجتناب ناپذیر بود. ابنکه او در این سالروز به‌خصوص بمیرد با عقل جور در می‌آید. اینکه کلارا باید این روز را برای کردن کاری که دارد می‌کند انتخاب کرده باشد طنزآمیز است، گو اینکه هنوز اهمیت این روز را برای من نمی‌داند. با این همه هر دو جریان در ذهن من خوب با هم جفت شده‌اند.

Share/Save/Bookmark

واترلو، آیوا، ساعت ۹ شب

چهارشنبه, 1390-05-05 10:04
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، فصل سوم، واترلو آیوا، جمعه سیزدهم ژانویه ۱۹۸۴، ساعت ۹ شب- من این دفتر خاطرات را ۱۷ سال پیش در یک روز نحس شروع کردم. آخرین یادداشتم در آن در یک روز نحس دیگر، ۱۴ سال پیش بود؛ و حالا، پس از آنکه سال‌ها نگاهی به آن نینداخته بودم، دوباره بازش می‌کنم. امروز درست ۱۷ سال گذشته است، ولی وقتی می‌خوانمش انگار که همین دیروز بوده. و نه فقط به‌این خاطر که این همه سال را دور از شهر و دیار بوده‌ام.

Share/Save/Bookmark

بی‌لنگر، دفتر خاطرات فرهنگ

چهارشنبه, 1390-04-29 21:58
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، رمان، بخش اول، فصل اول، دفتر خاطرات فرهنگ، چهاردهم ژانویه ۱۹۶۷، هشت بعد از ظهر، مادر جون یک ساعت پیش رفت. بابا اصرار کرد که شب را پیش ما بماند ولی او نخواست. بابا پیشنهاد کرد که من همراهش بروم، ولی مادر جون گفت نه. وقتی بیرون رفت چنان گیج بود که گویی نمی‌دانست کیست یا کجاست.

Share/Save/Bookmark

بی‌لنگر، یک

جمعه, 1390-04-24 07:51
بهمن شعله‌ور

بهمن شعله‌ور، بی‌لنگر، رمان، بخش اول، فصل اول، دفتر خاطرات فرهنگ، تهران، ۱۴ ژانویه ۱۹۶۷- مادر جون امروز صبح آمد. دیشب وقتی نتوانستم براش توضیح بدهم که چرا اسکندر شب تولدش پیداش نشده، بالاخره ناچار شدم مطلب را بهش بگویم. در ۲۳ سال گذشته این تنها شب سال است که نشده اسکندر با او نگذرانده باشد.

Share/Save/Bookmark

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

حامیان ما

همیاران ما