خانه | جامعه | حقوق انساني ما

قاضی مرتضوی در دادگاه روزنامه‌نگاران

سه شنبه, 1391-12-08 10:10
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ

نعیمه دوستدار - «بعد از گذشت سال‌ها از آن روزهای تلخ زندان و بازجویی و احضارهای هر روزه، هنوز هم وقتی می‌خواهم درباره سعید مرتضوی حرف بزنم، به شدت یخ می‌کنم؛ اینقدر که استخوان دستانم از سوزش سرما، درد می‌گیرد و تمرکزم را هم از دست می‌دهم.»*

 

نام سعید مرتضوی برای روزنامه‌نگاران، با خاطرات و رویدادهایی تلخ مترادف است: تعطیلی ۱۲۰ روزنامه‌، بازداشت، زندان، تبعید و مهاجرت. او برای معترضان خیابانی، یادآور کهریزک و تجاوز است؛ روز ۱۹ تیر سال ۸۸، دست‌کم ۱۴۷ نفر از کسانی که در گردهمایی‌های خیابانی ۱۸ تیر بازداشت شده بودند، به دستور مستقیم مرتضوی، به کهریزک برده شدند و به همراه ۳۰ زندانی عادی، در یک سلول ۷۰ متری جا داده شدند. این زندانیان در گرمای تابستان، بدون آب و غذا و کمک‌های پزشکی کتک خوردند و مورد تجاوز قرار گرفتند، اما  سرانجام برای مرتضوی که دادستان سابق تهران بود، از سوی دادستانی فعلی تهران در پیوند با اتهام «آمریت در شکنجه» و «بازداشت غیر قانونی و بدون تفهیم اتهام» بازداشت شدگان کهریزک، «قرار منع تعقیب» صادر شد. حالا دادستان تهران، سعید مرتضوی را تنها به دلیل «مشارکت در بازداشت غیر قانونی» و «معاونت در تنظیم گزارش خلاف واقع از طریق امر یا ترغیب ماموران مربوطه به تنظیم گزارش خطاب به خود» محاکمه خواهد کرد و بسیاری احتمال می‌دهند که سعید مرتضوی در جلسه روز سه شنبه هشت اسفند در دادگاه، محکوم نشود.

 

هرچند برخی از قربانیان کهریزک جان باختند و بقیه سکوت کردند، اما از میان شمار زیادی از روزنامه‌نگاران که با او برخوردی نزدیک‌تر داشته‌اند، هستند کسانی که شیوه برخورد و قضاوت او را روایت کرده‌اند؛ روایت‌هایی از متن بسیار حرف‌های ناگفته که حتی با قرار منع تغقیب و تبرئه، فراموش نخواهند شد.

 

روایت مسیح علی‌نژاد

گفت می‌دانیم در هفته با سه مرد زنا می‌کنید

 

مسیح علی‌نژاد، روزنامه‌‌نگار خاطرات خود را از برخورد با سعید مرتضوی در گفت‌و گویی با رادیو فردا این‌طور روایت کرده است: «زمانى كه توسط آقاى مرتضوى احضار شدم، وكيل من و قائم مقام آقاى اصغرزاده كه دبير كل حزب همبستگى و مدير مسئول روزنامه ما بود هم روبروى او نشسته بودند. قاضى مرتضوى در مقابل اين دو نفر كه زياد آنها را نمی‌شناختم و خيلى كم سن و سال‌تر بودم و تجربه كمترى داشتم و با اين گونه اتهامات به اين صراحت و با اين شيوه وقيحانه آشنا نبودم، واژه‌اى به كار برد كه من تا مدت‌ها خجالت می‌كشيدم آن را جايى بازگو كنم و تازه برايم عادى شده است. آقاى مرتضوى جلوى وكيلم و آقاى كاوه، قائم مقام آقاى اصغرزاده، به من گفت ما پرونده‌اى از شما و خبرنگاران زن ديگر در دست داريم كه در هفته با سه مرد زنا مى‌كنند.

 

مسیح علی‌نژاد: واژه‌اى به كار برد كه من تا مدت‌ها خجالت می‌كشيدم آن را جايى بازگو كنم و تازه برايم عادى شده است. آقاى مرتضوى جلوى وكيلم و آقاى كاوه، قائم مقام آقاى اصغرزاده، به من گفت ما پرونده‌اى از شما و خبرنگاران زن ديگر در دست داريم كه در هفته با سه مرد زنا مى‌كنند.

من با شنيدن اين كلمه جلوى آن دو نفر گريه‌ام گرفت و برايم عجيب بود كه چطور ممكن است يك مرد اين قدر راحت در چشم يك زن نگاه كند و اين حرف را بزند. دوم اين كه من آنجا تنها بودم و جلوى اين همه مرد چطور می‌توانستم از خودم دفاع كنم. تنها چيزى كه توانستم بگويم اين بود كه اشكالى ندارد، بگوييد پرونده مرا بياورند.

 

آقاى مرتضوى با وقاحت تمام صدا كرد آقاى محمدى لطفا پرونده او را بياوريد. آن آقا با يك پرونده قطور داخل اتاق شد و آقاى مرتضوى پرونده را گذاشت روى ميزش و ورق می‌زد با يك نگاه به پرونده و يك نگاه به من، با آن چنان نگاهى كه احساس می‌كردم جلوى اين آدم برهنه نشسته‌ام. نگاه‌هاى آقاى مرتضوى چندش‌آورترين نگاهى بود كه يك زن می‌توانست در دادگاه ببيند.

 

آقاى مرتضوى به من و پرونده نگاه می‌كرد و می‌گفت والله كه در موردش درست نوشته‌اند و كلماتى به زبان می‌آورد كه اگر آقاى كاوه و وكيلم كه از انجمن صنفى آمده بودند مرا كنترل نمی‌كردند، داد می‌كشيدم.

 

زمانى كه از در دادگاه بيرون آمدم خبرنگاران زن جلو در بودند و من اصلاً نمی‌دانستم بايد به آنها چه بگويم. من به خاطر شكايت ستاد كل نيروهاى مسلح احضار شده بودم يعنى مدعى‌العموم از من شكايت كرده بود، با اين حال حتى يك كلمه در مورد لباس شخصى‌ها و شكايت ستاد كل نيروهاى مسلح و در مورد مقاله‌ام چيزى به من تفهيم اتهام نشد. اما در رابطه با چيزهايى كه به ذهن هيچكس خطور نمی‌كرد، بايد جواب پس می‌دادم. مثلاً اين كه چرا از همسرم جدا شده‌ام، چرا تنها زندگى می‌كنم، اين كه مقاله‌ها را خودم نمی‌نويسم، بلكه آقاى آرمين و تاج‌زاده آنها را می‌نويسند و من بايد اعتراف می‌كردم كه سواد مقاله نوشتن ندارم و بايد تائيد می‌كردم كه آنها به جاى من مقاله می‌نويسند.

 

آقاى مرتضوى جلوى وكيل تهديد می‌كرد كه فردا تيتر اول روزنامه‌ها پرونده شما را چاپ و افشا می‌كنيم. من با صداى بلند گفتم حتماً اين كار را انجام دهيد و با گريه فرياد می‌زدم كه بايد پرونده مرا چاپ كنيد، بايد روابط نامشروعى را كه می‌گوييد چاپ كنيد، من از اينجا تكان نمی‌خورم تا همه چيزهايى كه می‌گوييد چاپ كنيد. هر چند به من تذكر داده بودند كه نبايد در دادگاه بلند حرف بزنم.

 

خبرنگارانى كه آن روز حضور داشتند، هنوز يادشان هست كه آقاى مرتضوى مرا در اتاقش زندانى كرد، بيرون رفت و در اتاقش را از پشت قفل كرد و بعد از يك ساعت دوستان ديگر او آمدند و مرا نجات دادند و من در جمع خبرنگاران نمی‌دانستم بايد چه بگويم.»

 

مسیح علی‌نژاد خاطره تازه‌تری هم از یک گفت‌و گوی تلفنی درباره استعفای او دارد: «گفت من برای مصاحبه با شما یک شرط دارم. شرطش این است که شما توبه کنید و برگردید ایران و بیایید همین‌جا کنار هم بنشینیم و با هم مصاحبه کنیم. او در پاسخ به آینکه آیا تضمینی وجود دارد که من برگردم ایران و بلایی که سر زهرا کاظمی ‌آمد سر من نیاید، گفت: اگر توبه کنید بله. چه اشکالی دارد. شما این موضوعات را قاطی کار خودتان نکنید، شما یک روزنامه‌نگار بودید و اگر توبه کنید و برگردید ایران، مشکلی ندارید. قول می‌دهم اگر برگردید ایران و توبه کنید هیچ مشکلی ندارید می‌توانیم همینجا بنشینیم و یک مصاحبه خوب انجام دهید. بعد از این شرط و قول‌ها تلفن را قطع کرد.»

 

روایت پیمان عارف

به او گفتم فقط عزرائیل را سراغم نفرست

 

پیمان عارف، فعال دانشجویی و از زندانیان سیاسی ایران، از تجربه مواجهه خود با مرتضوی برای زمانه نوشته است: «سال ۸۲ را به خاطر داری؟ تازه دادستان شده بودی و سلول‌های دو- الف و ۲۰۹ برایت چونان حیات خلوت خانه‌ات بود. به یاد داری که خودت وارد سلول بازجویی‌ام شدی و با لهجه یزدی‌ات گفتی: "اگر با کارشناست همکاری نکنی می‌دهم تعزیرت کنند؟" یادت می‌آید گفتم: "تعزیرت می‌کنند" را نمی‌فهمم و گفتی کابل می‌دانی چیست؟ و با خنده‌ای شیطانی من جوان بیست و چند ساله آن روز را به "عزرائیل"(اشاره به یکی از بازجویان اوین) سپردی و رفتی؟

 

پیمان عارف: آقای مرتضوی فقط عزرائیل را سراغم نفرست. هر کاری می‌خواهی می‌کنم ولی اگر آن دنیایی و خدایی هست رهایت نخواهم کرد. خندیدی و گفتی حالا آن دنیا را چه کسی دیده است؟ یادت هست گفتمت: خداوندی که من این روزها در سلول انفرادی می‌بینمش کارت را به آن دنیا وانمی‌گذارد؟

یادت می‌آید صفایی فراهانی و احتمالاً شاید ابوترابی هم، دو پایشان را در یک کفش کرده بودند که من و مهدی شیرزاد و عبدالله مومنی را ببینند و تو آن روز عصر دستور دادی که ما را از دو-الف خارج کنند و به حیاط پشتی سومش ببرند تا مبادا اگر اصرار به بازدید کردند ما را نشانشان ندهی و وقتی صفایی فراهانی (به خواهش محسن آرمین و یا شاید هم عبدالله رمضان‌زاده) تا ساعت ۱۱شب نشست که امشب بدون دیدن اینها نمی‌روم، شبانگاهان مرا از سلولم در وسط حیاط دو-الف به دیدنت آوردند. نیم ساعت آنجا با من حرف زدی و روح جوان و خام و البته خسته از دوماه انفرادی تابوتی‌ام را فریب دادی که "پیش صفایی هیچ نگو! نه از کتک خوردنت، نه از شکنجه شدنت و نه از اقدام به خودکشی‌ات".

 

یادت هست خیلی حساس و شکننده شده بودم؛ پیش تو گریستم و گفتم آقای مرتضوی فقط عزرائیل را سراغم نفرست. هر کاری می‌خواهی می‌کنم ولی اگر آن دنیایی و خدایی هست رهایت نخواهم کرد. خندیدی و گفتی حالا آن دنیا را چه کسی دیده است؟ یادت هست گفتمت: خداوندی که من این روزها در سلول انفرادی می‌بینمش کارت را به آن دنیا وانمی‌گذارد؟

 

یادت می‌آید دستور داده بودی بند عمومی‌ اندرزگاه یک اوین را خالی کرده بودند تا من و سعید قاسمی‌نژاد و مجتبی نجفی را از سلول تابوتی دو-الف برای نیم ساعت بدانجا آوردند تا تو صفایی فراهانی و ابوترابی را آنجا بیاوری و ما را نشان دهی و بگویی که اینها اینجا هستند نه در سلول انفرادی! یادت هست گفتم خداوند کارت را به آن دنیا وانمی‌گذارد؟

 

یادت هست چگونه آن شب که عزرائیل نزدیکی‌های صبح بالاخره جانم را شکست و روحم را خرد کرد و اعتراف سناریویی که می‌خواست ستاند و برای همیشه شرمسار فاطمه حقیقت‌جویم نمود، چه سان صبح فردایش خوشحال آمدی و تمرین اعترافم دادی؟ می‌دانی تا چند وقت بعد از آزادی از دو-الف داروی آرامبخش می‌خوردم؟

 

یادت هست بعد از اقدام به خودکشی‌ام از شدت درد وجدان به دلیل تن دادن به یک سناریوی اعتراف سراسر دروغ، در طبقه دهم بیمارستان بقیه الله به دیدنم آمدی و گفتی که "دروغ بوده که بوده! تو فکر می‌کنی که دروغ بوده. کارشناست و من می‌دانیم که تمام آن مطالب درست بوده! تو اعتراف نمی‌کردی، یکی دیگر اعتراف می‌کرد، فرقی نمی‌کرد! و من گفتم خدا لعنتت کند، که آن معاونت، "ارجمندی" به من بسته شده بر تخت بیمارستان حمله کرد و کشیده بر گوشم خواباند؟ یادت هست؟»

 

روایت فرشته قاضی

می‌گفت: نه تصادف شوخی است نه تجاوز

 

فرشته قاضی، روزنامه‌نگار دیگری است که در خاطرات خود از بازداشت در ایران، از برخورد با مرتضوی در وب سایت روز می‌نویسد: «...پس از آزادی با وثیقه، بارها مجدداً احضار می‌شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل (شکنجه، توهین‌های جنسی و ...) اعتراض می‌کنم. عجیب اینکه مرتضوی می‌گوید اینها لازمه بازجویی است! همسرم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین‌های غیراخلاقی و ضرب و شتم.

فرشته قاضی: می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمی‌شنوم. تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و...  دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هربار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند.

مرتضوی از من می‌خواهد نزدیک میزش بروم. می‌ایستم. بلند می‌شود و در حالیکه نفسش به صورتم می‌خورد می‌گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.

 

از رئیس دفترش می‌خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می‌مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می‌شود و کنارم می‌نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می‌کنم قلبم می‌خواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم می‌کند و می‌گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته‌ای؟

 

اینقدر نزدیک شده که می‌ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمی‌شنوم. تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می‌کرد و از من می‌خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می‌کند و دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هربار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم، به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می‌زند و می‌گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می‌کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می‌فرستم تا تو معاینه‌ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس. وکیلم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!

 

مرتضوی اما ما را با ماموری می‌فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی‌ام بیندازد می‌گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...»

 

روایت روزبه میرابراهیمی

پیغام داد که اینجا همه تصادف می‌کنند!

 

روزبه میرابراهیمی، روزنامه‌نگاری که ‌در پرونده موسوم به «وبلاگ‌نویسان» در سال ۸۳ در ایران بازداشت شد، در دفاعیات خود در دادگاه، به نقش سعید مرتضوی اشاره می‌کند: «تابستان سال ۱۳۸۲ بود. من مسئول سرويس سياسی روزنامه اعتماد بودم. زهرا كاظمی ‌در زندان به طرز مشكوكی كشته شد. گزارش رسمی ‌دولت جمهوری اسلامی ‌اين موضوع را تأييد كرد؛ مرگ يك خبرنگار در زندان اوين.

 

روزبه میرابراهیمی: وقتی ما برای تكذيب توبه نامه‌های اجباری و مصاحبه تلويزيونی غيراختياری خود به سوی مقامات عالی رتبه نظام رفتيم، دادستان تهران پيغام داد كه در روز خيلی‌ها بر اثر تصادف می‌ميرند، می‌تواند يكی هم شما باشيد.

... يك سوی اين ماجرا دادستان تهران قرار داشت. در مجلس ششم اين موضوع به صورت جدی پيگيری می‌شد. چند ماه از اين ماجرا می‌گذشت. كميسيون اصل ۹۰ مجلس ششم پس از بررسی‌های مختلف و شنيدن سخن طرف‌های مختلف گزارشی را آماده انتشار در صحن علنی مجلس می‌كند. تا جايی كه در خاطرم هست پس از ماه‌ها معطلی، آن گزارش در پائيز سال ۱۳۸۲ از تريبون مجلس خوانده می‌شود. از راديو سراسری كشور نيز به شكل مستقيم پخش می‌شود. همه دنيا نيز از راديو اين موضوع را انعكاس داده بودند. پس موضوع محرمانه نبود. اگر هم بود مجلس قانونی كشور تشخيص داده بود تا به اطلاع افكار عمومی‌ برساند. عصر همان روز ما در روزنامه مشغول فعاليت روزانه بوديم تا روزنامه روز بعد را برای انتشار آماده كنيم. منطق حكم می‌كرد با توجه به همه آنچه گفته شد گزارش مجلس نيز در روزنامه‌ها منتشر شود.

 

ساعت هشت شب از دادستانی تهران، شخص دادستان با تك تك روزنامه‌ها تماس گرفت و تهديد كرد كه اگر گزارش را منتشر كنيد، توقيف خواهيد شد. اين اولين بار نبود كه چنين درخواست‌هايی از سوی دادستانی مطرح می‌شد و متأسفانه مديران روزنامه‌های اصلاح طلب نيز اكثرا گوش به فرمان بودند، چون می‌خواستند بمانند.

 

نام زهرا كاظمی ‌در چند دقيقه از تمام صفحات روزنامه‌ها برداشته شد. اتفاقی كه آن همه بازتاب داشت، در روزنامه‌های ايران اثری از آن ديده نمی‌شد. من احساس بدی از كار در چنين محيطی داشتم. صبح روز بعد كه روزنامه‌های ايران خالی از نام زهرا كاظمی ‌منتشر شد حق بود كه جهانيان متعجب شوند. از رسانه‌های مختلف خارجی با روزنامه‌ها تماس گرفتند، كسی پاسخگو نبود. من به عنوان مسئول سرويس سياسی روزنامه اعتماد اعلام آمادگی كردم كه در مصاحبه‌ای با راديو فردا شركت كنم... بنده در آن مصاحبه اعتراض كردم به دادستان تهران كه چرا كار خلاف قانون انجام داده است. در حالی كه اين گزارش از راديو و تلويزيون‌های خارجی پخش شده است، چرا روزنامه‌ها حق انتشار آن را ندارند؟! من در آن مصاحبه گفتم دادستان حق نداشت به روزنامه‌ها تلفن بزند و ضمن تهديد، آنان را مجبور به سانسور مطلبی كند، همين.

 

دادستان تهران يكسال بعد يعنی در ماجرای پرونده وبلاگ نويسان ماجرای آن مصاحبه را جبران كرد. شب اول بازداشت از سوی بازجو به من همان مصاحبه و آن ماجرای زهرا كاظمی ‌يادآوری شد، البته با طعنه و خط و نشان كشيدن. اما طنز تلخ اين جا بود. در دوره بازداشت روزی بازجو به سراغ من آمد و در اتاق بازجويی زير مصاحبه با راديو فردا در مورد زهرا كاظمی ‌خط كشيد و گفت بايد برای جبران اين موضوع در متنی كه در دادگاه می‌خوانی، بگويی مرگ زهرا كاظمی ‌نقشه و طرح بهزاد نبوی بوده است! يعنی من بگويم بهزاد نبوی، زهرا كاظمی‌ را دعوت كرد به ايران تا او برود جلوی زندان اوين دستگير شود و بعد اعتصاب غذا كند و بميرد تا اصلاح طلبان از اين موضوع براي بركناری دادستان تهران بهره ببرند! وقتی ما برای تكذيب توبه نامه‌های اجباری و مصاحبه تلويزيونی غيراختياری خود به سوی مقامات عالی رتبه نظام رفتيم، دادستان تهران پيغام داد كه در روز خيلی‌ها بر اثر تصادف می‌ميرند، می‌تواند يكی هم شما باشيد!»

 

روایت امید معماریان

کارهای غیر قانونی را با اعتماد به نفس انجام می‌داد

 

امید معماریان، از روزنامه‌نگاران دیگر درگیر در پرونده وبلاگ‌نویسان، درباره تجربه مواجهه خود با مرتضوی به زمانه می‌گوید: «سه یا چهار بار مسقیم به دفترش رفتیم و نکته جالب و هراس‌انگیز در برخورد با او، این بود که من احساس کردم که این پرونده حقوقی و قضایی نیست و کاملا سیاسی است. یعنی آنها  دنبال یافتن حقیقت نیستند دنبال اثبات اتهامی حقوقی نیستند و تنها می‌خواهند اتهام سیاسی خود را به ما ثابت کنند. بنابراین به حرف‌های ما به عنوان دفاع توجه نداشتند. مرتضوی، دادستانی که خود در مرکز این پروژه امنیتی بود، ما و دفاعیاتمان را نادیده می‌گرفت.

امید معماریان: حتی در دفتر کارش هم هراس زیادی نسبت به او وجود داشت. کارمندهایش از او می ترسیدند و محیط دفترش متفاوت با دفاتر دیگر بود. یکی از نکات جالب دیگر این بود که در طول بازجویی‌ها، بازجو مدام از "حاج آقا" نام می‌برد و معلوم بود که او کاملا در جریان جزنیات بازجویی‌ها بود.

از نظر شخصیتی، احساس می‌کردم که اعتماد زیادی نسبت به خود و کارش دارد. با اینکه کارهایش غیرقانونی بود، با اعتماد به نفس آن را انجام می‌داد. حتی در دفتر کارش هم هراس زیادی نسبت به او وجود داشت. کارمندهایش از او می ترسیدند و محیط دفترش متفاوت با دفاتر دیگر بود. یکی از نکات جالب دیگر این بود که در طول بازجویی‌ها، بازجو مدام از "حاج آقا" نام می‌برد و معلوم بود که او کاملا در جریان جزنیات بازجویی‌ها بود . بار اولی که او را دیدیم، تلاش کرد بگوید که اصلا از پرونده ما خبر ندارد و مجموعه تحقیقات را از بازجو گرفته. این بود که به ما گفت اگر فشاری به شما آمده بگویید تا ما رفع و پیگیری کنیم. در حالی که خودش طراح ماجرا بود اما می‌خواست به این طریق دم به تله ندهد. در حالی که ما ۳۵ روز در یک خانه امن بودیم و بعد که آن خانه لو رفت، ما را به اوین بردند و آنجا تاریخ ورود ما را ۳۵روز قبل ثبت کردند. این موضوع هم نشانه نفوذ او وغیرقانونی بودن کارهای زیر نظر او بود. برخلاف اینکه می گویند باهوش است، به نظر من کم تجربه و کم سواد بود. به عنوان مثال، در مطلبی که من و همکارم درباره وضعیت‌مان نوشتیم، درباره اینکه همه چیز در دوران بازداشت خوب بوده و برادرها غذایشان را با ما تقسیم می کردند، به ما گفت این طور ننویسید، این‌طوری معلوم است که تحت فشار بودید. در حالی که قبلش سوال کرده بود آیا اصلا تحت فشار بوده‌اید؟ این یعنی نمی توانست یک سناریوی ساده را مدیریت کند. با این حال، خیلی اعتماد به نفس داشت. قدرت داشت. هر کاری که اراده می کرد انجام می‌داد؛ مثل تهدید مستقیم من و خانواده‌ام. یک بار به مادرم گفت که در این مملکت این همه تصادف می‌کنند، پسر شما هم یکی‌اش. جوری که مادرم خیلی ترسیده بود و می‌گفت اینها تو را می‌کشند. حتی ابایی از تهدید یک زن ۷۵ساله نداشت.»

 

پانویس:

*از روایت فرشته قاضی

Share this
Share/Save/Bookmark

با وجود اینکه آیت الله خامنه ای قول و تضمین داده بود که به متخلفین باداشتگاه کهریزک رسیدگی جدی میشود اما بعد از بررسی و تحقیق نمایندگان مجلس شورای اسلامی که مشخص گردید جنایتکار اصلی سعید مرتضوی است و وی سپس توسط رئیس قوه قضائیه جدید آیت الله لاریجانی از کار خود معلق شد و قرار بود محاکمه و مجازات شود ولی ناگهان آیت الله موسوی شاهرودی رئیس سابق قضائیه به روسای سه 3 قوه مقننه مجریه و قضائیه صراحتا گفت که آیت الله خامنه ای با تعقیب سعید مرتضوی موافق نیست .
آری اکنون که چهار سال از زمان ارتکاب این جنایات و جنایات بی شمار دیگر او گذشته است میخواهند به مردم بگویند که بله قول و تضمین ایت الله خامنه ای اجرا شد و مرتضوی محاکمه گردید اما گناهی نداشت و تبرئه شد و یا حد اکثر مثلا به چند روز یه حبس تعلیقی و یا مجازات نقدی محکوم شد و جنایتهای بی شمار این مرد عقده ای بدون مجازات خواهند ماند. آیا این را چه باید گفت عدالت یا ستم و دیکتاتوری رهبر ؟ که میخواسته پاداشش را بخاطر حمایت مرتضوی از نظام دیکتاتوریش با قضاوت ها و کارهای نا عادلانه اش بدهد .حمایت بی شمار رئیس جمهور آقای احمدی نژاد از مرتضوی مانند دیگر افعال او نشان از اجرای خواسته های آیت الله خامنه ای است نه بیشتر و نه کمتر . و همه خواهیم دید که آینده دیر یا زود این را نشان خواهد

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما