خانه | جامعه | حقوق انساني ما

پانوشتی بر اسطوره مردانگی

چهارشنبه, 1391-04-28 20:43
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
سپهر مساکنی

سپهر مساکنی - وقتی از اسطوره و امتیازهای مردانگی در جامعه مردسالار صحبت می‌کنیم، دقیقاً از چه اولویت‌ها و امتیازهایی صحبت می‌کنیم؟ در این متن از نقش مردانگی و امتیازهای آن، در معماری زندگی روزمره شروع می‌کنیم تا مقدمه‌ای باشد برای فهم ما از ساختار شکل‌گیری حقیقت پیرامون این مسئله.

 

نگارنده برای محک زدن عمق اسطوره مردانگی، علاقه نشان می‌دهد که با شالوده شکنی سراغ فضا- زمان‌های سیاسی مدعی مبارزه برای حقوق زنان و اقلیت‌کشاندگان جنسیتی برویم. با این پرسش که چگونه می‌توان در هژمونی گفتمان برتری‌جویانه مردانه، در بطن خود این فضاهای‌های مترقی سیاسی، از مبارزه برای حقوق به حاشیه‌راندگان صحبت کنیم؟
 
یکم
 
در معنای اجتماعی «مرد بودن» گویا امری بدیهی، ذاتی و طبیعی به شمار می‌آید. به همین معنا گویا قابل تامل و به چالش کشیدن نیست. برای برخی معنای گزاره «او مرد است» چیزی شبیه این دو گزاره است: «آسمان آبی است» یا «زمین گرد است».
 
نامگذاری فرد به عنوان «مرد» در این گزاره، شامل کسانی می‌شود که همخوانی با هنجارهای کلیشه‌ای مرد سالارانه، هتروسکسوالیته اجباری (دگرجنسگرایی اجباری) داشته باشند. به بیان دیگر در دایره معنایی اسطوره‌ برساخته‌ مردانگی محیط زیسته خود قرار می‌گیرد.
 
برخلاف تصور عموم اما گزاره‌ «او مرد است» گزاره‌ای خنثی نیست. این برچسب، در کنار و آمیخته به مفاهیم برساخته‌ دیگری، چون‌نژاد، طبقه، یکی از آچار فرانسه‌های مورد نیاز دم و دستگاه سیستم نظم موجود است که دربرگیرنده‌ بسیاری از امتیاز‌ها و نابرابری‌هاست. به همین منظور باید این گزاره را به عنوان یکی از برساخته‌های اجتماعی و از نشانه‌های ستم، کالبدشکافی و افشا کرد.
 
این گزاره خبری که برای بسیاری طبیعی و بدیهی می‌نماید، دست کم در بافت ایرانی آن، به کسانی اطلاق می‌شود که به معنای مردسالارانه و کلیشه‌ای «کننده» باشند. به کسانی که از امتیازهایی که جامعه مردسالار برای آن‌ها تعبیه کرده است، به نحواحسن استفاده کنند و این نابرابری‌ها را برای حفظ قدرت و سالاری خود در جامعه نابرابر، بازتولید کنند. به اصطلاح در این قالب از پیش تعیین شده به خوبی جای بگیرند و آچار فرانسه خوبی برای این دستگاه باشند. در اینجا لزوماً هر جنس مذکری (به معنای بیولوژیک آن) مرد به حساب نمی‌آید (مردانه).
 
اسطوره مردانگی در طبقات و میدان‌های اجتماعی و فرهنگی مختلف، شکل و فرم متفاوتی به خود می‌گیرد؛ به عنوان مثال بسیاری از فمینیست‌های ایرانی در اولین برخورد خود، با مردان غربی آن‌ها را در مقایسه با مردان ایرانی قرار می‌دهند و نتیجه می‌گیرند در دموکراسی‌های غربی، اسطوره مردانگی بسیار کمرنگ است. آن هم با این جمله کلیشه‌ای عامیانه که مردان غربی مردسالار نیستند.(طرح از آناهیتا وثوقی، برگرفته از سایت ایرانیان)
از آنجا که نشانه‌های مردانگی در طبقات اجتماعی مختلف، شکل و فرم متمایزی به خود می‌گیرد، ما نیز با نشانگان اجتماعی ثابتی برای رمزگشایی این مفهوم مواجه نیستیم. به این معنا که اسطوره مردانگی در طبقات و میدان‌های اجتماعی و فرهنگی مختلف، شکل و فرم متفاوتی به خود می‌گیرد؛ به عنوان مثال بسیاری از فمینیست‌های ایرانی در اولین برخورد خود، با مردان غربی آن‌ها را در مقایسه با مردان ایرانی قرار می‌دهند و نتیجه می‌گیرند در دموکراسی‌های غربی، اسطوره مردانگی بسیار کمرنگ است. آن هم با این جمله کلیشه‌ای عامیانه که مردان غربی مردسالار نیستند. مشکل این نوع نگاه دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که به شکل‌ها و فرم‌های مختلف اسطوره مردانگی در مناسبات تولیدی، اقتصادی، تاریخی و فضاهای بومی متفاوت دقت نمی‌کنند.
 
 اگر در برخی میدان‌های اجتماعی، معنای مردانگی گره خورده است با قدرت جسمانی، فیزیک عضلانی، غیرت و به اصطلاح ناموس‌پرستی، در فضا - زمان‌های دیگر مردانگی با مفاهیمی چون نان‌آوری، موفقیت و قدرت اقتصادی- تجاری معنا می‌یابد (قشر نوکیسه). در میدان‌های اجتماعی دیگر نیز مردانگی با قدرت تفکر، سیاست‌ورزی، کاریزما و اتوریته و حتی فلسفه ورزیدن معنا می‌یابد (رجوع به فضاهای سیاسی و روشنفکری با این کلیشه موجود که مردان فلسفه می‌ورزند و فلسفه ورزیدن کاری سراسر مردانه است، یا تشکل یابندگی سیاسی در معنای کلان آن همیشه به نیروهای مردانه استوار است).
 
به این مفهوم آنچه با تکثر نام‌ها و فرم‌هایش، معنایی واحد می‌دهد، تلاش برای سالاری و داشتن صندلی قدرت بر‌تر، کنترل میدان اجتماعی و تعریف خود با نقش پدر بودن است. این امر لزوماً شامل جنس مذکر (به معنای بیولوژیک آن) نمی‌شود.
 
قدرت بدنی، اقتصادی، قدرت ساخت و پاخت، چانه‌زنی، استفاده از اتوریته و تفکر سلسله مراتبی می‌تواند از همه، حتی آن‌ها که به لحاظ بیولوژیک جنس مذکر نیستند، مردان خوبی بسازد. یا دست کم دیگری‌هایی در دسته‌ همانند‌ها، «مثل مردان» با حفظ سلسله مراتب بسازد.
 
بار‌ها این عبارت را شنیده‌ایم: «او مثل یک مرد است». زمانی که تنی بیولوژیک این امکان را نمی‌یابد تا در گزاره «او مرد است» بگنجد، در ساخت و پاخت‌ها و امتیازات و بازتولید نابرابری دست کمی از یک مرد بیولوژیک (آلت تناسلی مردانه) ندارد و یا در دایره عرصه‌های اجتماعی از نشانگان مردانگی به نحو عالی استفاده می‌کند. حتی با ادعای مبارزه با مردسالاری، خود ناخواسته در قلمرو اسطوره مردانگی قرار می‌گیرد؛ چراکه می‌خواهد از ابزارهای اسطوره‌های مردانه علیه خود این اسطوره استفاده کند. او این بار دقیقاً به دلیل استفاده از همین ابزار‌ها، تحسین دیگری سراپا عجین شده به این اسطوره را بر می‌انگیزد و به مقام پدر شدن، ناخنکی می‌زند. به همین معنا، چشم خیره دیگری بازهم از او «شبه مرد» می‌سازد (همانند، مثل).
 
آخرین باری که این اصطلاح را شنیدم، از سوی دوستی در برلن بود. در توضیح روحیه‌ مبارزاتی و فعالیت‌های یکی از زنان لزبین و در توصیف حساب بردن مردان سیاسی از او در ازای مقاومت‌های این زن. دقیقاً دوست من از این عبارت استفاده کرد: «او خودش مردی واسه خودش است». احتمالاً دوست من به معنای روانکاوی قضیه لغزش زبانی کرد که در پس این لغزش زبانی بسیاری چیز‌ها را برای ما فاش کرد؛ اینکه زمانی می‌توانی در میدان مین‌گذاری شده‌ به اسطوره مردانگی، صدادار شوی، یا با آن مبارزه کنی و صدایت شنیده شود که تو را مرد یا مثل مردان بپندارند؛ یا زنی باشی که مکمل این مرد است (دوگانه زنانه - مردانه در هنجارهای برساخته از دگرجنس گرایی اجباری).
 
پله‌ها، مار‌ها، نیش مار‌ها و جفت شش‌های تعبیه شده در دم و دستگاه سیستم روی خود را به ما نشان می‌دهد. وقتی در این مرز مردانه و زنانه زاییده هتروسکسوالیته اجباری می‌ایستیم و نشانگان جنسیتی برخاسته در محیط زیستمان را آشفته می‌کنیم. آن مین‌های تعبیه شده‌ای که تا دیروز نامرئی بودند، چهره خود را به ما نشان می‌دهد.
چرا نباید از عبارت «او یک مرد است» یا نسخه‌ای شبیه آن، «او مثل مردان قوی است»، به راحتی گذشت؟ درست در ردیف عبارت‌هایی مثل «آسمان آبی است» یا «او مثل آسمان آبی است». این عبارت کد و نشانه افشای بسیاری از امتیاز‌هاست. منشاء بسیاری از نردبان‌هایی که برای رسیدن به خانه مقصود در جامعه مارپله‌ای می‌توان از آن بالا رفت. این برچسب اجتماعی در جامعه سلسله مراتبی مردسالار، درست مثل یک «جفت شش» در بازی مارپله عمل می‌کند.
 
مانند عبارت «او یک آمریکایی است» یا «آلمانی» که وقتی این برچسب به شخص اطلاق شود، برای بسیاری از سفرهای هوایی نیازی به هفت‌خوان رستم ندارد. خود این هویت اروپایی و آمریکایی، عبور از بسیاری مرز‌ها را تنها با یک بلیت و کارت شناسایی به آسانی آب خوردن می‌کند.‌‌ همان مرزهایی که دقیقاً در‌‌ همان زمان، «جنوبی‌های» بسیاری در راه عبور از آن‌ها جان خود را می‌دادند. تنها برچسب اروپایی و آمریکایی است که فهم دیگری از این مرزهای جغرافیایی دارد؛ فهمی که به سبب فرادستی‌اش، به آن کلیت و سامانه می‌بخشد و تبدیل به حقیقت می‌شود.
 
انگار همه چیز سر همین برچسب‌ها است. همین عبارت ساده که «او آمریکایی است» و دیگری «افعانستانی»؛ آنچه مجوز پرش یا سقوط در بازی مارپله سیستم نظم موجود محسوب می‌شود. چرا اما این قیاس، این گشودن ماجرا و نشان دادن بازی مارپله، برای ما اهمیت دارد؟
 
چندبار به این موضوع فکر کردید که در جامعه مارپله‌ای ما (که گویا اتفاقاً خانه مقصودی وجود ندارد) از چه «جفت شش‌ها» و «نردبان»‌هایی بالا رفته‌اید؟ چه برچسب‌هایی و عبارت‌هایی را به عنوان جفت شش، از آن‌ها بهره برده‌اید، بی‌آنکه به آن توجه کنید؟
 
امتیاز اطلاق شدن «او یک مرد است» یا «او مانند مردان است» (در بافت فضاهای ایرانی ما، مرد به معنای مرد هتروسکسوال) تنها حق طلاق، دیه دو برابر و حق حضانت بچه را شامل نمی‌شود. مقصود من دقیقاً روزمره‌ترین و به اصطلاح بدیهی‌ترین موقعیت‌هایی است که در دنیای بحث‌های حقوقی و کارگزاران سیاسی وارد نمی‌شود و در عین حال مهم و راهگشا به نظر نمی‌آید. عنوان‌ها، برچسب‌ها و اطلاق‌های جامعه به شما، حتی روی پیاده‌رویی که آن را برای رفت و آمد روزمره انتخاب می‌کنید، نقش به سزایی دارد؛ روی ارتباط شما با فضاهای شهری.
 
دقیقا شامل نشدن از عنوان «او یک مرد است» و یا «او مثل مردان است»، در هژمونی مردانگی، شما را در چه وضعیتی قرار می‌دهد؟ شما را به کدام حاشیه‌های شهری، اجتماعی و سیاسی پرت می‌کند؟ یک روز صبح که از خواب بلند می‌شوید، سعی کنید این گزاره را زیر سئوال ببرید: آزمایش «او یک مرد است» یا «او مثل مردان» است. منظور این نیست که با زیر سئوال بردن مفهوم او یک مرد است، به آن روی دیگر که زائده‌‌‌ همان اقتصاد است، زنانگی برساخته از اقتصاد هنجارهای هتروسکسوالیته اجباری بپرید. به این معنا که صبح را با ایستادن در یک مرز آغاز کنیم؛ در شکاف این دوگانه، موقعیت مرز، موقعیت فراروی از این دوگانه‌ها؛ در مرحله آشفته کردن نشانگان جنسیتی که بدیهی و طبیعی به ما تحمیل می‌شود (به معنای غربی آن در یک موقعیت ترانسجندریسم).
 
صبح را با این موقعیت در جامعه مارپله‌ای (بر ساخته طبقه، جنسیت،‌ نژاد) آغاز کنیم به روزمره‌ترین شکل موجود، با زیر سئوال بردن همه هنجارهای طبیعی که جامعه از ما انتظار پیروی از آن را دارد. اینجاست که تمام چیزهایی که هر روز به آسانی و بدیهی و طبیعی از کنار آن‌ها می‌گذریم، معنای تازه به خود می‌گیرد، دقیقاً در تجربه عینی.
 
وقتی با کفش‌های ترانسجندریسم و آشفتگی جنسیتی راه می‌رویم، یالااقل از هترو سکسوالیته اجباری بیرون می‌زنیم. در تجربه استفاده از دستشویی‌های عمومی، قدم زدن در خیابان‌ها، نگاه کردن به بیلبوردهای شهری، نحوه سلام و علیک، روبوسی دوستان و آشنایان، قفسه‌ها و رنگ‌بندی‌ها و سایزهای طبقه بندی شده خرید لباس در فروشگاه و پاساژ‌ها، امکان شغل‌یابی و فضا زمان‌های کاری، جایگاه شما در فضاهای فکری و سیاسی و هنری همه این موقعیت‌ها، فرادستی اسطوره مردانگی کاملاً مشهود می‌شود.
پله‌ها، مار‌ها، نیش مار‌ها و جفت شش‌های تعبیه شده در دم و دستگاه سیستم روی خود را به ما نشان می‌دهد. وقتی در این مرز مردانه و زنانه زاییده هتروسکسوالیته اجباری می‌ایستیم و نشانگان جنسیتی برخاسته در محیط زیستمان را آشفته می‌کنیم. آن مین‌های تعبیه شده‌ای که تا دیروز نامرئی بودند، چهره خود را به ما نشان می‌دهد.
 
 درست در مقام «جنوبی‌ای» هستیم که می‌خواهد از مرزهای مین‌گذاری شده، بگذرد و همه چیز از زبان تا رنگ پوست و فیزیک و اندامش معنای سیاسی شان را به او نشان می‌دهد. به این ترتیب فهم «جنوبی‌ای» از تجربه زیسته و اشکال ستم پیدا می‌کنیم؛ فهمی که در گفتمان‌های فرادستان و عقل مذکر نظریه‌های منتهی به این گفتمان‌ها در حاشیه‌ای ناچیز و بی‌مصرف شمرده می‌شود.
 
صبح که تلاش کنیم که از عبارت «او یک مرد است» و یا «او مثل مردان باشد»، یا آن روی دیگر آن زن بودن و نقش‌هایش گسسته شویم، خیلی از پدیده‌ها و موقعیت‌های شهری، معنای سیاسیشان را به ما نشان می‌دهند. به معنایی دیگر، ما از «کوری فرادستی»مان بیرون می‌زنیم. همه چیز شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. وقتی با کفش‌های ترانسجندریسم و آشفتگی جنسیتی راه می‌رویم، یالااقل از هترو سکسوالیته اجباری بیرون می‌زنیم. در تجربه استفاده از دستشویی‌های عمومی، قدم زدن در خیابان‌ها، نگاه کردن به بیلبوردهای شهری، نحوه سلام و علیک، روبوسی دوستان و آشنایان، قفسه‌ها و رنگ‌بندی‌ها و سایزهای طبقه بندی شده خرید لباس در فروشگاه و پاساژ‌ها، امکان شغل‌یابی و فضا زمان‌های کاری، جایگاه شما در فضاهای فکری و سیاسی و هنری همه این موقعیت‌ها، فرادستی اسطوره مردانگی کاملاً مشهود می‌شود.
 
همه چیز آن روی دیگر خود را نشان می‌دهد. مخصوصاً اگر به عنوان مثال در زمینه‌ ایرانی آن، از طبقه اقتصادی فرودست و خرده فرهنگ‌های به حاشیه کشیده شده غیر تهرانی، کرد، بلوچ، افغانی و... هم باشید، جایگاه و امتیاز‌هایتان در نظام آموزشی، خانواده و... از این رو به آن رو می‌شود. جامعه‌ای چهره خود را به شما نشان می‌دهد، درست مانند آغاز فیلم «مخمل» آبی لینچ که دوربین چشم‌های شما از آسمان آبی و خانه‌های مجلل و چمن‌های سبز به زیرزمین‌های کرم و سوسک تغییر زاویه می‌دهد. کدهای بسیاری باز می‌شود، تن صدا، حرکت و زبان بدن، اسم‌ها و استفاده از رنگ‌ها، دوگانه مردانه و زنانه حتی در تولید لباس‌هایی که می‌پوشید، ایدوئولوژی پشت شان را آشکار می‌کنند.
 
در فضاهای اجتماعی، حتی در خیابان‌ها و پیاده‌روهایی که تا دیروز از آن‌ها عبور می‌کردید، دیگر به راحتی نمی‌توانید عبور کنید. خود به خود، خیابان‌ها برایتان نشانه‌گذاری می‌شود. تازه از خوابی برخاستیم درست درون سوسک‌ها و کرم‌های فیلم مخمل آبی لینچ هستیم. درست وسط مارهایی هستیم که ما را نیش می‌زنند و به موقعیت فرودستی پایین این هرم کاستی پرت می‌کنند. جایی که آنقدر با چیزهای به اصطلاح روزمره و عادی سروکله باید بزنید که دیگر توانی برای حرف زدن در مقیاس کلان‌تر باقی نمی‌ماند.
 
دوم
 
در اینجا اما توضیح یک تذکر که اغلب در تحلیل‌ها به هم می‌آمیزد، بدون در نظر گرفتن موقعیت‌های محلی و انضمامی ضروری می‌نماید. اگر از کانتکس «جنوبی» این موضوع بیرون بیاییم، یعنی در دل دموکراسی‌های غربی، این دیوار‌ها و مرز‌ها متناقض‌تر و پیچیده‌تر عمل می‌کند. مارهای نیش زن بازی مارپله، چهره‌ای خندان و سراسر دموکراتی به خود می‌گیرند و مدام به شما این پیام را می‌دهند که نیش‌شان کشیده شده است.
 
عنوان و گزاره «او یک مرد است» آن روی دیگرش را برای بقایش می‌سازد: «اویک زن است»، «او یک همجنس‌گرا است»، «او یک ترانسسکسوال است». اسم‌هایی که درست بازهم از زیر مجموعه «او یک مرد است» زاییده می‌شود. کلان روایت، ابرهویت نظم موجود است. به این ترتیب خیابان‌ها را، کافه‌ها را، مرکز خرید‌ها را و حتی مستراح‌ها را کدگذاری می‌کنند.

 در موقعیت کلان شهر غربی، تمام تلاش سیستم با پزشکینه کردن سرکوب، این است که شما را از این مرزهای فراجنسیتی به شکل دیگری بیرون کند. و هم‌چنان که بیرون می‌کند، نهادینه و کالاواره هم بکند تا سود سرمایه را در شهر پساسیاسی به بهترین شکل ممکن در جریان بیاندازد.

 
عنوان و گزاره «او یک مرد است» آن روی دیگرش را برای بقایش می‌سازد: «اویک زن است»، «او یک همجنس‌گرا است»، «او یک ترانسسکسوال است». اسم‌هایی که درست بازهم از زیر مجموعه «او یک مرد است» زاییده می‌شود. کلان روایت، ابرهویت نظم موجود است. به این ترتیب خیابان‌ها را، کافه‌ها را، مرکز خرید‌ها را و حتی مستراح‌ها را کدگزاری می‌کنند. انگار ما را در قفس تعبیه شده‌ای قرار می‌دهد و قلمروی را که در آن اجازه زیستن و درامان ماندن داریم، می‌سازد. جایی شبیه یک تیمارستان یا یک محوطه باز. این شکل از سرکوب ما را تبدیل به کالای مبادله برای رونق این مارپله می‌کند. به همین معنا ما را به دموکراتیک‌ترین و نامرئی‌ترین شکل ممکن سرکوب و اهلی می‌نماید؛ دقیقا در حین ایزوله کردنمان. چرا اما صبح خود را در موقعیت مرزنشین فراروی این دوگانه‌ها آغاز می‌کنیم؟ دلایل این شالوده‌شکنی چیست؟ چرا باید دست به این شالوده شکنی زد؟
 
 منظور از شالوده شکنی در اینجا چیست؟ شالوده‌شکنی برملاسازی خطا نیست؛ بلکه پیوسته، پیگیرانه و به دقت بررسی به وجود آمدن حقیقت است. درواقع از چشم انداز یک حاشیه‌نشین، امتیازهای ویژه یک موقعیت حرفه‌ای درون یک هژمونی (برتری سیاسی) را مورد اشاره قرار می‌دهد. یعنی از راه شالوده شکنی، بیرون ریختن درون روایت‌های برتری جویانه مورد نظر ما است.
 
سوم
 
برمی‌گردم به بافت ایرانی جایگاه اسطوره مردانگی. این بار به جای رفتن به خیابان‌ها به سراغ میدان‌های سیاسی، اجتماعی ایرانیان خارج از ایران می‌روم تا گزاره‌های «او یک مرد است» یا «او مثل مردان است» و هژمونی مردانگی، زنانگی، دگرجنسگرایی اجباری را به مثابه ساز و کار مارپله‌ای که دیگری‌ها (آن‌ها که در اقتصاد ناشی از اسطوره مردانگی قرار نمی‌گیرند) را اسمگذاری و به حاشیه پرتاب می‌کند، نظری بیانداریم. اما چرا این موقعیت؟
 
این موقعیت مهاجر، پناهنده، خود ایستادن روی یک شکاف است. از سویی دغدغه تغییر ساختاری را دارد که از آن رانده شده است و از سوی دیگر در معرض هژمونی گفتمان برتری جویانه اروپا مرکزبینی قرار دارد که بسیاری از باور‌ها و برداشت‌هایش را دچار بحران کرده است. در نتیجه نگاه او به مفاهیمی چون مردانگی،‌ نژاد، طبقه و سرکوب در این متن زیسته، شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد.
 
این موقعیت مهاجر، پناهنده، خود ایستادن روی یک شکاف است. از سویی دغدغه تغییر ساختاری را دارد که از آن رانده شده است و از سوی دیگر در معرض هژمونی گفتمان برتری جویانه اروپا مرکزبینی قرار دارد که بسیاری از باور‌ها و برداشت‌هایش را دچار بحران کرده است. در نتیجه نگاه او به مفاهیمی چون مردانگی،‌ نژاد، طبقه و سرکوب در این متن زیسته، شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد.
هژمونی اسطوره مردانگی مست‌تر در گفتمان‌های به اصطلاح مترقی در بسیاری موارد دغدغه پس زدن و مبارزه برای حقوق به حاشیه رانده‌شدگان در موقعیت تاریخی و اجتماعی ایران دارد (درخوش بینانه‌ترین شکل تصور) که بسیاری را وادار به سخن راندن در زمینه حقوق «دیگری» مورد تبعیض می‌کند.
 
شاید از دلایل دیگر مسئله‌دار شدن این ماجرا، چراغ سبزی باشد که گفتمان‌های حقوق بشری با اختصاص بودجه و وعده‌های بسیار در راه تبلیغ دموکراسی غربی اختصاص داده‌اند. یا از دلایل دیگر می‌توان به بحث هویت یابی، در چشم‌های خیره غربی اشاره کرد. بنا بر تبلیغات رسانه‌های غربی درباره ایران و اسلام، بسیاری سعی می‌کنند به واسطه این مبحث، دست خود را از قرار گرفتن در کلیت تبلیغاتی و کلیشه‌ای غرب، بیرون بکشند و ژست دموکراتیک و فرهیخته و روشنفکر به خود گیرند. البته از سوی دیگر نمی‌توان تلاش‌های حاشیه راندگان جنسی و جنسیتی را برای به صدا در آوردن خود نادیده گرفت که سعی کرده‌اند مسئله حاشیه راندگان را گفتمان سازی کنند.
 
چرا اما باید به پرداخت‌های گروه‌های سیاسی و حقوق بشری تحت عنوان دفاع از حقوق اقلیت‌ها مشکوک بود؟ یا به معنای دیگر موقعیت انتقادی خود را در برابر آن‌ها حفظ کرد؟ زمانی که تریبون‌ها روشن می‌شوند تا از ستم به دیگری بگویند هم‌زمان در ساختار درونی خود سعی می‌کنند این دیگری را همچنان در بیرون خود نگهدارند، یعنی در موقعیت «قربانی».
 
 فرودستان و بی‌صدایانی که به نام همبستگی با ایشان به جای آن‌ها صحبت می‌شود. یا در شکلی دیگر از آن‌ها می‌خواهند که از موقعیت «قربانی» در داخل مرزهای تعبیه شده برایشان، از ستم به خود «بت واره‌ای برای مبادله و سود‌سالاری محیط‌های سیاسی سرتاسر در هژمونی مردانه بسازند». این ساختار مردانه، برای صدا‌دار کردن حاشیه کشیده تحت ستم، مدام از او می‌خواهد که خشم فرودستی و درد نیش مارهای این مارپله را به سوی دیگری به نام جمهوری اسلامی روانه کند. بدون در نظر گرفتن این نکته که ستم روزمره در خود این گفتمان‌های به اصطلاح مترقی بعضاً خود را با امتیازهای مردانگی، طبقه و‌ نژاد از دیگر مهاجران و پناهندگان تمایز می‌دهند و تشخص می‌گیرند.
 
چرا نمی‌توانیم از این همبستگی هیجان زده و ذوق زده شویم؟ یعنی از کسانی که به نحوه احسن از امتیازهای مردانگی و زنانگیِ هنجارهای طبیعی دگر جنسگراییِ اجباری پاسداری می‌کنند و در عین حال از حقوق آنچه که اقلیت‌ها و دگرباشان می‌خوانند، صحبت می‌کنند. شاید به این دلیل که آن‌ها اساسا از امتیازهایی که خود نگهبان آن در جامعه مردسالار هستند در این بازی مارپله سخنی به میان نمی‌رانند و این «اکثریت» برساخته را که در جایگاه احقاق حقوق اقلیت جعلی و برساخته است زیر سئوال نمی‌برند، دست ما را نمی‌گیرند و شالوده شکنی نمی‌کنند. اساساً قدم اول را با مشاهده جامعه مارپله‌ای و نیش‌ها و پله‌ها برنمی‌دارند، یعنی همچنان از نردبان‌ها و تریبون‌هایی استفاده می‌کنند که برای «دیگری» بیرون از گفتمان برتری جویانه چیزی جز نیش مار، در بازی مارپله همراه ندارد. به این معنا ابزارهایی که به عنوان ابزارهای مبارزه با مردسالاری استفاده می‌کنند، خود ابزارهای بازتولید مردسالاری است. 
امتیاز مردانگی و در معنای وسیع‌تر آن هنجارهای دگرجنس گرایی اجباری، به ما می‌گوید که نگهبانان این گفتار برتری جویانه در وصف ستم به بی‌صدایان (که اتفاقاً ناشی از نگاهبانی خود آن‌ها از امتیازاتشان است) غارت صدا می‌کنند و سخن می‌رانند در محوطه‌ای بیرون از شمولیت خود. آنان زمانی می‌توانند حسن نیت خود را ثابت کنند یا به زبان خودشان همبستگی خود را نشان دهند که به جای سخن گفتن برای احقاق حقوق به اقلیت کشیده شدگان، موقعیت اکثریتی خود را به زیر سئوال ببرند.(طرح از نازنین پوینده)
در یک جلسه سیاسی از چه فرم پوششی استفاده می‌کنید که جدی گرفته شوید؟ تصور کنید که روزی بخواهید شالوده شکنی کنید؛ چقدر چشم‌های مخاطبان شما زیبایی‌شناسی، هنجار‌ها و حقانیت دگرجنسگرایی اجباری را برای گوش سپردن به حرف‌هایتان لحاظ می‌کنند؟ تصور کنید روزی برای دفاع از حقوق آن‌ها که از حیطه مردانگی بیرون هستند، به جای تمایز گذاردن خود با آن‌ها، از هنجارهای این جامعه مارپله‌ای می‌زنید بیرون، درست در ردیف آن‌ها قرار می‌گیرید، نردبان‌هایی که تا دیروز به شما اقتدار، اعتماد به نفس و امنیت می‌داد، حالا شما را جلوی نیش مارهای افعی قرار می‌دهد. آن وقت حرف‌هایتان چقدر جدی تلقی می‌شود؟ آیا هنوز شانس گرفتن جوایز بشردوستانه و امتیازهای مادی و نمادین و سیاسی برایتان باقی می‌ماند؟
 
شالوده شکنی در این فضا‌ها، به ما نشان خواهد داد برای این‌که از کرم‌ها و سوسک‌های زیرزمین مخمل آبی لینچ خلاص گردیم، یا باید سربنهیم به عبارت «او یک مرد است» یا «او مثل مردان است». در غیر این صورت هژمونی گفتمان برتری جویانه، ما را منزوی و به گتوهای اقلیت در اقلیت پرتاب می‌کند. چرا که فضاهای روزمره، پیشفرض‌ها و پیش فهم‌های میسر کننده این تریبون‌ها، خود تا زمانی که برساخته بودن و امتیازهای نامرئی‌اش را با برچسب‌هایی مربوط به طبقه، جنسیت و‌نژاد به منظور کشف روند ساخته شدن حقیقت رویت نکند، هویت اقلیت را قربانی می‌سازند. به بیان دیگر تا زمانی که این تریبون‌ها ساختارشان را داخل گفتار اقتصاد سرمایه داری تشریح و افشا نکنند، همچنان در پیشرفت‌ترین شکلِ تامین کننده سود سرمایه، به جای زیردست حرف می‌زنند و وکالتش را برعهده می‌گیرند.
 
امتیاز مردانگی و در معنای وسیع‌تر آن هنجارهای دگرجنس گرایی اجباری، به ما می‌گوید که نگهبانان این گفتار برتری جویانه در وصف ستم به بی‌صدایان (که اتفاقاً ناشی از نگاهبانی خود آن‌ها از امتیازاتشان است) غارتِ صدا می‌کنند و سخن می‌رانند در محوطه‌ای بیرون از شمولیت خود. آنان زمانی می‌توانند حسن نیت خود را ثابت کنند یا به زبان خودشان همبستگی خود را نشان دهند که به جای سخن گفتن برای احقاق حقوق به اقلیت کشیده شدگان، موقعیت اکثریتی خود را به زیر سئوال ببرند.
 
 گویا تنها راه باقی مانده آن است که مالکان این تریبون‌ها بازی مارپله زندگی روزمره خود را در جامعه مردسالار افشا کنند و از امتیازهایی که به طور روزمره، عینی و طبیعی استفاده می‌کنند و سبب سالاری و برتری آن‌ها می‌شود، طبیعی زدایی کنند. آنچه باید از این مدافعان مدرن «بی‌صدایان» خواست، این است که به جای پرداختن به «دیگری» در اقلیت و قربانی برساخته و غارت صدای آن‌ها (بعضاً درخدمت منافع سیاسی و تبلیغاتی و تجاری خود)، به کنار زدن این تصویر اولیه از هوای سالم دموکراسی از مخمل آبی زمانه خود بپردازند و درست به زیر زمینی که سوسک‌ها و کرم‌ها در کار جویدن بقایای انسانی هستند، سرکی بکشند.‌‌ همان زیر زمینی که از اتاق خواب تا مدرسه، خیابان، محل کار و حتی نحوه پوشش و آداب سلام و احوالپرسی و کنترل حرکات بدن ادامه دارد.  
Share this
Share/Save/Bookmark

این مطلب
عالی بود این نویسنده معرکه و ظریف بین را نمیشناختم . من تا به امروز از این موضع به مسئله جنسیت نگاه نکردم . تمثیل بازی مارپله عالی بود . یک کار علمی و با استدلال های قوی . امیدوارم روزی در ایران آراد فرصت بهره بردن از دانش این عزیزان را داشته باشیم . سپهر مساکنی که نمیشناسمت خسته نباشی

سپهر جان این بخشش رو عالی گفتی وقتی این سیاسی ها از ماها سواستفاده میکنن دوست دارم این قسمت رو قاب بگیرم بزنم دیوار
تنها راه باقی مانده آن است که مالکان این تریبون‌ها بازی مارپله زندگی روزمره خود را در جامعه مردسالار افشا کنند و از امتیازهایی که به طور روزمره، عینی و طبیعی استفاده می‌کنند و سبب سالاری و برتری آن‌ها می‌شود، طبیعی زدایی کنند. آنچه باید از این مدافعان مدرن «بی‌صدایان» خواست، این است که به جای پرداختن به «دیگری» در اقلیت و قربانی برساخته و غارت صدای آن‌ها (بعضاً درخدمت منافع سیاسی و تبلیغاتی و تجاری خود)، به کنار زدن این تصویر اولیه از هوای سالم دموکراسی از مخمل آبی زمانه خود بپردازند و درست به زیر زمینی که سوسک‌ها و کرم‌ها در کار جویدن بقایای انسانی هستند، سرکی بکشند.‌‌ همان زیر زمینی که از اتاق خواب تا مدرسه، خیابان، محل کار و حتی نحوه پوشش و آداب سلام و احوالپرسی و کنترل حرکات بدن ادامه دارد.

قابل بحث و تامل.بعد از مدتها متن خوبی خوندم.ممنون و خسته نباشید.

مقاله ی جالبی است و سپاس از سپهر.
ولی پایه های این عقیده مشکلات بسیاری هم دارد.
1) این که فرض می گیرد تمام کسان یا جریانات حقوق بشری و فعالان یا سازمان هایی که در مورد بر فرض همجنس گراها حرف می زنند، خودشان هترو سکسوال هستند. این فرض غلط است در این جریانات حتمن آدم هایی هم هستند که ترانس یا هموسکسوال و غیره هستند. مقاله به دوگانه انگاری حمله می کند ولی بعضی فرضهایش مانند این یکی دوگانه انگارانه است.
2) در ادامه ی مورد اول: مقاله مصداق و مورد مشخص ارائه نمی دهد. کدام نهاد حقوق بشری؟ کدام سازمان سیاسی؟ کدام شخص در این نهادها. وقتی مقاله ای مصداق مشخصی ارائه نمی دهد، خواننده فقط با اتکا به تئوری و ادعای نویسنده جطور می تواند قضاوت بی طرف کند که نویسنده راست می گوید.
3) در ادامه ی مورد 2: این که سپهر مساکنی دگرباش است لزومن او را حقیقت گو نمی کند. خواننده ی یک مقاله به بیش از دگرباش بودن یک نفر نیاز دارد که بحث او را بسنجد.
4) باز هم در ادامه: این که سپهر مساکنی یا هر کس دگر باش از هر نوع است، به لزوم او را از روابط قدرتی که در بالا بر می شمرد مبرا نمی کند. من به شخصه در فیس بوک سپهر هستم و شاهد امتیازهایی که این افراد دارند که از همان سیستم مردسالاری می آید. در ضمن روابط مردسالارانه بین همجنسگراها و دیگران هم غوغا می کند و همان بازی های قدرت وجود دارد. صرف همجنسگرا یا ترانس و غیره بودن روابط آن افراد را از مسائل قدرت مبرا نمی کند.
5) به نظر من، قدرت از بدن می آید و بدن با جنسیت درگیر است. و تمام عمق مسائل جنسیتی هم ساخته ی گفتمان نیست. از روابط بدن و کشش و دفع می آید.
6) این که مد شود و حالا کسانی که در مورد مسائل جنسیتی یا حقوق بشر یا غیره صحبت می کنند بیایند و اول قبل نقدشان یک پاراگراف بنویسند که بله مثلن ما هموسکسوال یا چی نیستیم و اعتراف می کنیم که در امتیاز هستیم و حالا که این را گفتیم که خیال سپهر و بقیه راحت شد این هم حرفمان، مشکلی را حل نمی کند. اصلن این کار ساختار شکنی هم نیست.
7) صحبت راجع به همه ی مسائل از حقوق بشر گرفته تا جنسیت تا اتم حق همه است و فقط حق سپهر یا امثال او نیست.
8) سپهر و امثال او با همه ی احترامی که برایشان قائلم خود را از دیگران جدا می کنند و به نوعی با این هویت سازی شاید بیش از اندازه دیگران را در جایگاه فروتر قرار می دهند و حتی می توانند حذف کنند.
9) باز هم نویسنده مصداق نمی دهد که کی او یا کسانی مثل او را قربانی فرض کرده است. و دیگر این که اگر روایت های این افراد را با دقت گوش کنید، در خود روایت های سپهر هم هست، این که یا خود را قربانی می بینند یا به خاطر متفاوت بودن برتر از دیگران و قاضی امور، وجود دارد.
10) نویسنده هل شده است و خواسته دانش تئوریک خود را، که به واسطه ی آن کسانی مانند او خودشان را از دیگران جدا می کنند و از ما بهتران می دانند، به رخ بکشد و به همین خاطر خواسته در مورد همه چیز اظهار نظر کرده و تکلیفش را با همه چیز از قبیل سرمایه داری، نژاد، جنسیت، غرب، شرق، ایران، مهاچرت.. روشن کند و یک قصه ی جامع بگوید. ولی ضعف تئوریک او حتی در همان محدوده ی چنسیت و روابط چنسیتی به خوبی آشکار است.
11) من که با این اشاره ها به غرب و سرمایه داری چیزی نفهمیدم که سپهر چه می خواهد بگوید. باور دارم که خودش هم این مسائل برایش روشن نشده و در ذهنش شکل نگرفته و نوعی کلی گویی چپ مابانه می کند که سر و ته ندارد.
12) روشنفکر که این جا به کار می رود کیست؟ به نظر می رسد خود سپهر از همه با تعبیر خودش روشنفکر تر باشد.
13) مفهوم دیگری هم مستعمل است و معلوم نیست چیست. انقدر توسط افراد همینطوری استفاده شده که فاقد معنا و تاثیر شده است.
14) نمی دانستیم جمهوری اسلامی دیگری است!
15) ساختار و روزمره گی و زیست را نمی شود هر کدام از هم جدا کرد. اگر فقط یکی را ببینیم باز هم دچار مشکلیم. اگر فقط مثل سپهر روزمره را ببینیم و جمهوری اسلامی و آمیختگی ساختار فرهنگی و زیست را با آن نبینیم باز هم دچار تو خالی گری می شویم.
16) نکته زیاد است ولی همه اش این جا جا نمی شود.
17) با همه ی انتقادها مقاله ی بسیار خوبی است و در نوع خودش مسائل را باز می کند.
18) خسته نباشی سپهر ولی یک کم هم صبر کن الان که تازه از راه رسیده ای عرقت خشک شود و بعد ...
با احترام، ناشناس آشنا

مطلب خیلی خوبی بود دقیقن اسطوره زدایی بارتی از مفهوم مردانگی بود. یه نکته ای که در بحث مردانگی برای من خیلی جالبه مفهوم مردانگی هژمونیکه که کانل استفاده می کنه این که در هر جامعه ای تصویر ایده آلی از مردانگی هژمونیک وجود داره که افرادی که به لحاظ بیولوژیک مرد تلقی می شن به میزان های متفاوتی واجد معیارهای جنبه های مختلف این مردانگی هژمونیک هستند اینکه ممکنه یه "مرد" غربی مثلن پولدار باشه اما قوی نباشه بنابراین "مرد" های مختلف از جنبه های متفاوتی ممکنه در این ساختار هرمی مردانگی به حاشیه رانده شوند و در این سیستم مردسالار سرکوب شوند.

خواننده ی در بالا هجده نکته در نقد نویسنده سپهر مساکنی گفته است من این سپهر مساکنی را نمیشناسم . من با این مقاله ارتباط برقرار میکنم نه اینکه به انتقادهای شخصی از سپهر مساکنی بپردازم .این خواننده آمده نوشته که این سپهر مساکنی خودش دگرباش است در فیس بوکش این طور هست و آن طور
من از ایشون میپرسم به چه اجازه ای جایی که سر یک موضوع علمی صحبت میکنیم شما به خودتان اجازه میدهید در اینجا به همین راحتی از میل و امیال و سبک زندگی نویسنده بنویسید وگرایشش ؟ اینجا هیچ اشاره ای به این مسئله نشده است که خود نویسنده چیست این آدم دارد بحث علمی میکند .حتی در خود مطلب این نوع نگاه به شدت نقد شده است . شما که ادعا دوستی با در فیس بوک این سپهر مساکنی را میکنید خوب بود که اگر نقد شخصی دارید همان جا برای خودش می فرستادید
من تا جایی که از این مقاله فهمیدم قصدش بحث علمی بوده است نه اینکه دست سازمان های خاصی را رو کند
استفاده او از کلماتی مثل دیگری هم از مفاهیم پایه ای بحث های فلسفی هست . چرا ما ایروونی ها عادت داریم به جای نقد تخریب کنیم و زندگی شخصی طرف را بیاریم بریزیم بیرون
من این مطلب را بسیار دوست دارم جدا از اینکه نویسنده اش کیست وگرایشش چیست. جای تامل دارد و مرا به سوال وا میدارد

در پاسخ به کاربر محترمی که 18 مورد نقد به مقاله سپهر مساکنی نوشته.
اگر چه در نوشته شما هم نکات خوب و درستی وجود داره مثل: "صحبت راجع به همه ی مسائل از حقوق بشر گرفته تا جنسیت تا اتم حق همه است و فقط حق سپهر یا امثال او نیست". اما لحن این نقد خیلی تو ذوق می زنه و انگار بوی یه جور رو کم کنی می ده. مثه اینکه یه نفر بخواد بگه: هی سپهر مساکنی فک نکن خیلی مقاله توپی نوشتی، همه استدلال ها از ریشه ایراد داره و بدرد نمی خوره!
این لحن گزنده تا اونجایی پیش می ره که به خودش اجازه می ده در مورد مسائل شخصی نویسنده صحبت کنه و مثلاً ثابت کنه که اون خودش هم عمیقاً به اون چیزی که گفته اعتقاد نداره.
گزاره هایی مثل "این فرض غلط است"، "این که سپهر مساکنی دگرباش است لزومن او را حقیقت گو نمی کند"، "سپهر و امثال او ..."، "نویسنده هل شده است و خواسته دانش تئوریک خود را، که به واسطه ی آن کسانی مانند او خودشان را از دیگران جدا می کنند و از ما بهتران می دانند، به رخ بکشد"، "خودش هم این مسائل برایش روشن نشده و در ذهنش شکل نگرفته و نوعی کلی گویی چپ مابانه می کند که سر و ته ندارد"، و ... خیلی جملات دیگه نشون می ده که منتقد محترم فقط یه شمشیر برداشته و با تمام غیض و غضب خودش داره به نویشنده مقاله حمله می کنه!
ممکنه این منتقد محترم بگه روش درست نقد همینه، ولی دوست عزیز بهت اطمینان می دم این مدل تخریب (به جای نقد) نه تنها تأثیر گذار نیست که بر عکس، بقیه مخاطبها رو نسبت به حسن نیت تو بد بین می کنه. ضمناً اگه آدم اینقد نسبت به درست بودن روش نقدش مطمئنه باید شجاعت نوشتن اسم خودشم داشته باشه.
پیشنهاد می کنم خشونت قلمتو کمتر کنی دوست عزیز.

سپهر چان مطلب خوبی بود. دستت درد نکنه. دوست دارم یک بار دیگه با دقت بخونمش و اگر نکته ای یا ناروشنی ای برام بود با خودت مطرح کنم. مهمترین چالش پیش روی ما در دوره آتی به نظرم همین " مقابله با طبیعی فرض کردن این امتیازات " است. بحث مهمی ست. ولی اگر اجازه داشته باشم می گم که برای مقالات اینترنتی بهتر است کوتاهتر نوشته شود و شاید موضوعات کمی از هم تفکیک شود.
بار هم دستت درد نکنه و ما منتظر بعدی هاش هستیم :))

خیلی نکته سنجانه بود مرسی

هر چی میگردم دنبال مطلب تازه ای از آقای مساکنی پیدا نمیکنم ! ***کاش میشد روری این کامنت رو بخونه . سپهر جان ما چشممون به امثال تو هست تو ایران . تو همیشه الگوی ما بودی من از رادیو زمانه خواهش میکنم از نیروهای مثل سپهر مساکنی آدم با سواد و با جسارت و مدرن دعوت کنه حیف این ها استعدادهای مملکت هستن چرا این کارها رو باهاشون میکنید

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما