خانه | جامعه | حقوق انساني ما

کُرد بودن در جامعه ایران

جمعه, 1391-01-04 16:39
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
گفت‌و‌گو با بهنام امینی، جامعه‌شناس کرد
بابک مینا

بابک مینا ـ کرد بودن در جامعه ایران به چه معناست؟ کسانی که در فرهنگی غیر از فرهنگ مرکز به دنیا می‌آیند چه تجربه‌ای از این تفاوت فرهنگی، زبانی و جغرافیایی دارند؟

 
جامعه ما آکنده از انواع ستم‌هاست: ستم‌های جنسیتی، مذهبی، طبقاتی، قومی و غیره. برای برپایی جامعه‌ای عادلانه و رهایی از این ستم‌ها نخست لازم است تجربه‌ای درونی از این ستم‌ها داشته باشیم و بتوانیم آنها را بیان کنیم. به همین منظور با بهنام امینی گفت‌وگویی کردم و کوشیده‌ام تجربه‌شخصی او را از "کرد بودن" دریابم. این گفت‌وگو یک‌طرفه نیست. بهنام هم از تجربه من از زندگی در تهران و فضای فرهنگی متفاوت آن پرسیده است. ما با اینکه از دو خاستگاه اجتماعی متفاوت و به نسبت دور از هم برخاسته‌ایم، در این گفت‌وگو کوشیده‌ایم به یکدیگر گوش دهیم و تجربه‌های‌مان را با یکدیگر در میان بگذاریم. بهنام امینی فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی و مطالعات فرهنگی است و اکنون چند‌سالی است که در ترکیه زندگی می‌کند.
 
 اگر موافقی از دوران کودکی و مدرسه آغاز کنیم. ممکن است کمی از این دوران برای ما بگویید؟ کرد بودن در آن سالهابرای شما چه مفهومی داشت و اصلا از چه زمانی مفهوم پیدا کرد؟
 
این سئوال واقعاً سئوال سهل و ممتنعی است. ظاهری ساده دارد ولی پاسخ به آن مستلزم نقب زدن به حافظه‌ای است که در این مورد به سختی یاری می‌کند. نمی‌دانم دقیقاً چه زمانی ولی قطعا مدرسه به عنوان یک نهاد اجتماعی و سیاسی فراگیر نقش برجسته و انکارناپذیری در ایجاد شکاف در آنچه با مسامحه "هویت یگانه" من و نیز دیگرانی همچون من می‌نامم، داشته است.
 
پیش از مدرسه، رسانه و به طور مشخص تلویزیون مرا متوجه تفاوتی کرده بود. "ما" کردی حرف می‌زدیم و "آنها" فارسی. علاوه بر عامل زبانی، مقوله پوشش و لباس هم متمایزکننده و تفاوت گذار بود. بیشتر اقوام و نزدیکان من لباس کردی می‌پوشیدند. برای روشن‌تر کردن میزان تأثیرگذاری این دو عامل یعنی زبان و پوشش ناگزیر از پیوند دادن تجربیات کودکی‌ام با توصیفی مختصر از محیط اجتماعی هستم که در آن بزرگ شده‌ام.
 
من در شهر کرمانشاه به دنیا آمده‌ام و در همان‌جا بزرگ شده‌ام ولی والدین من کرمانشاهی نیستند و از منطقه اورامانات و به‌طور مشخص از شهرهای جوانرود و روانسر به کرمانشاه مهاجرت کرده‌اند. بخش عمده اقوام ما هم در این دو شهر زندگی می‌کنند و یگانه محل گذران تعطیلات ما هم همین دو شهر بودند. در سال‌های پایانی جنگ هم برای خلاصی از بمباران مدتی را در جوانرود زندگی کردیم. تجربه زندگی و رفت و آمد در این دو محیط در عین شباهت‌های بسیار، بیانگر تفاوت‌های مشخصی نیز هست.
 
من همیشه از این مسئله هراس داشتم که با یکی از خویشان که لباس کردی به تن داشت در خیابان‌های کرمانشاه ظاهر شوم مبادا دوستی یا آشنایی مرا ببیند و متلکی بارم بکند. یا اینکه حتی آدرس منزل‌مان را بعضی دوستان صمیمی‌ام که فارس بودند یا فارسی حرف می‌زدند، نداشتند مبادا در صورت مراجعه مثلاً مادرم را با لباس کردی ببینند.
 
در اورامانات- به‌ویژه در کودکی من- همه کردی حرف می‌زدند و می‌زنند و لباس کردی می‌پوشیندند و می‌پوشند و تفاوتی از این نظر بین خانه و خیابان در معنای عام آن نیست، ولی در کرمانشاه گرچه اکثر ساکنان کرد هستند با وجود این لزوماً همگی لباس کردی نمی پوشند و نیز کردی- به‌ویژه در خارج از خانه- صحبت نمی‌کنند. اشاره‌ام به خارج از خانه به‌طور مشخص به نهادهای "دولتی " است که نشان‌دهنده سویه های سیاسی این پدیده است. از این‌رو وقتی مدرسه رفتم با وجود شکاف زبانی بین محیط خانه و مدرسه در مجموع خو گرفتن به این وضعیت و یادگیری زبان فارسی برایم مشکل حادی ایجاد نکرد، اما این مسئله در مورد کسانی که در اورامانات، استان کردستان و شهرهای کردنشین آذربایجان غربی مدرسه می‌روند، به این سادگی نبوده است و نیست. در این شهرها تفاوت چندانی میان محیط خانه و مدرسه به لحاظ زبانی نیست و حتی معلمان بومی در کلاس‌ها هم کردی حرف می‌زنند. بگذریم از موارد دردناکی که بعضی معلمان غیر بومی با توسل به کتک و تنبیه، دانش‌آموزان را وادار به حرف زدن به فارسی می‌کردند.
 
نکته دیگری که درباره خصلت هویت‌بخشی نحوه پوشش می‌توانم بگویم این است که پوشیدن لباسی غیر از کردی یا همان "لباس فارسی"- آنطور که در بچگی‌هایمان می‌گفتیم- در شهری مثل جوانرود شاخصه "غریبی" بود. البته در سال‌های اخیر این موضوع کمرنگ‌تر شده است و در کرمانشاه پوشیدن لباس کردی شاخصه "غیر شهری" و "دهاتی "بودن است.
 
علاوه بر زبان و پوشش می‌بایست به مولفه دیگری هم اشاره کنم و آن هم ماهیت سیاسی مسئله کرد است که گویا از تجربه کرد بودن تفکیک ناپذیر است. این واقعیت به ویژه درباره کردهای سنی مذهب و نوع نگاهی که "دیگران" به آنها دارند صدق می‌کند. برای بیان واضح‌تر اولین تجربه مشخصی که از کودکی‌ام به یاد دارم را روایت می کنم: کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم. یک روز که تازه از مدرسه برگشته بودم مادرم با عصبانیتی توأم با دلخوری شدید درباره همسایه دیوار به دیوارمان با پدرم جر و بحث می کرد و پدرم سعی در آرام کردنش داشت. ماجرا از این قرار بود که آن همسایه ما که حزب‌اللهی بود و فارسی هم حرف می زد (گویا از شهر دیگری به کرمانشاه مهاجرت کرده بودند) از روی قرائن و شواهدی نظیر آنکه ما سنی بودیم و مادرم و بسیاری از مهمانان ما لباس کردی می‌پوشیدند به این نتیجه رسیده بود که ما وابسته به حزب دمکرات کردستان هستیم، در نتیجه خطرناک هستیم و "سر بریدن" برای ما در حکم آب خوردن است. آقای همسایه این تئوری گوهربارش را با اهل محل در میان گذاشته بود و اذهان عمومی را علیه ما کاملاً مشوش کرده بود. این در حالی بود که اقوام درجه یک ما اصلاً سابقه سیاسی نداشتند. در هر حال آن روز و تا مدتها بعد از آن یک "حزب اللهی فارس" از نظر من پلیدترین و مشمئزکننده‌ترین موجود روی زمین بود و یک کرد واقعی خصم او. البته این تصورات کودکانه دیری نپایید.
 
 جالب است ... اولین تجربه ای که این دوگانه را برای شما شکست یا کمرنگ کرد چه بود؟
 
آن برداشت من حاصل یک واکنش احساسی بچگانه بود که به محض آنکه داماد آن خانواده یک بار که سرم شکست، به دادم رسید و مرا به بیمارستان رساند، در هم شکست. واقعیت مهمتری که تأثیراجتماعی و فراگیر هولناکی داشت و هنوز دارد، هژمونی گفتمان سیاسی- فرهنگی خاصی است که اگر بخواهم از واژگان ادوارد سعید استفاده کنم، مبتنی بر تفوق و برتری "فارس‌ها" بر "کُردها" است و سعی در "شرقی کردن" کردها دارد. در این گفتمان،"فارس" و "کرد" مقولاتی با تعریف‌های خاص خود هستند.
 
دوگانه "تهرانی-شهرستانی" هم از همان منطق "مال ما- مال آنها" یا "ما- دیگری" تبعیت می‌کند که مبتنی است بر پیشفرض برتری و تفوق تهرانی بر شهرستانی. با وجود این هرچه بیشتر در تهران می‌ماندی و فضاها و روابط بیشتری را تجربه می‌کردی بیشتر پی به هراس نژادپرستانه‌ای می‌بردی که در پس ساخته شدن این دوگانه بود.
 
ادوارد سعید در بخش سوم اثر کلاسیک خود، شرق شناسی، با عنوان شرق شناسی در زمان ما به توصیف بینش و نگرش "انسان سفیدپوست" به مقوله "شرق" و "شرقیان" می پردازد. این نوع نگاه با استفاده از تعمیمات و کلیات گسترده، واقعیت را به دسته‌های مختلف تقسیم می‌کند مثل زبان‌ها، نژادها، اقوام و ... این دسته‌بندی‌ها نوعی تفسیر مبتنی بر ارزشیابی هستند و بر پایه دوگانگی "مال ما"، "مال آنها" استوارند. همانطور که سعید تأکید می‌کند در طول تاریخِ تولید دانش شرق‌شناسی از سوی "غربی‌ها" درباره "شرقی‌ها"، این مباحث به وسیله دانش‌های زبان‌شناسی، نژادشناسی، تاریخ و حتی نظریات داروین درباره تکامل و بقا و انتخاب طبیعی تقویت شده‌اند. بر این اساس "ما" یعنی "غربی‌ها" مردمانی متمدن، خلاق، کوشا، اهل فکر و پیشرفت و "آنها" یعنی "شرقی‌ها " انسان‌هایی بدوی، وحشی، خشن، شهوتران و غیر عقلانی هستند.
 
گفتمان ناسیونالیستی ایرانی که به ویژه پس از جنگ جهانی اول در حوزه روشنفکری و نیز سیاسی از طریق رضاشاه در ایران حاکم شد، از آن زمان تا به حال به اشکال پیچیده و عموماً مستتری عناصر گفتمان شرق شناسی را در مورد اقوام ایرانی بازتولید کرده است. پس از انقلاب ۵۷ گرچه روحانیت حاکم با ملی‌گرایان به عنوان رقبای سیاسی مشکل داشت، ولی به لحاظ گفتمانی برای بسط سلطه خود از طریق یکدست‌سازی جامعه، از آنان بسیار بهره برد.
 
دولت از طریق انحصار رادیو و تلویزیون تا حدود زیادی موفق شد عناصر این گفتمان را در اذهان عمومی جا بیاندازد. به عنوان مثال بنا به تجربه شخصی خودم در شهرهای بزرگ کردنشین همچون کرمانشاه و سنندج که اطلاع بیشتری دارم، در برنامه‌های صدا و سیمای مراکز این استان‌ها کردی حرف زدن و پوشیدن لباس کردی مختص پیرزنان و پیرمردان تکیده و زشت‌رو و یا شخصیت‌های دلقک مآب بود. پسران و به‌ویژه دختران جوان فارسی حرف می‌زدند. در واقع فارس بودن و فارسی حرف زدن پدیده‌ای مدرن، شهری، متمدن و باکلاس بود در حالی که کردی پوشیدن و حرف زدن مربوط به انسان‌های بدوی، دهاتی، قدیمی و عقب افتاده بود. بدین ترتیب کردها نمی‌توانند در دوران جدید حرفی برای گفتن داشته باشند، چه رسد به اینکه مثلاً داعیه سیاسی و یا فرهنگی هم داشته باشند. گسترش فضایی شهرها و رشد فرهنگ مصرفی نیزبه جا افتادن چنین گزاره‌هایی کمک می‌کرد.
 
در مقابل چنین هجوم گفتمانی سهمگینی که همراه با سرکوب سیاسی نیز بود کم نبودند کردهایی که این گزاره‌های نژادپرستانه را پذیرفتند. در واقع پدیده "نژادپرستی نهادینه شده" به ویژه در کرمانشاه در ابعاد وسیعی مشاهده می‌شد و می‌شود. من همیشه از این مسئله هراس داشتم که با یکی از خویشان که لباس کردی به تن داشت در خیابان‌های کرمانشاه ظاهر شوم مبادا دوستی یا آشنایی مرا ببیند و متلکی بارم بکند. یا اینکه حتی آدرس منزل‌مان را بعضی دوستان صمیمی‌ام که فارس بودند یا فارسی حرف می‌زدند، نداشتند مبادا در صورت مراجعه مثلاً مادرم را با لباس کردی ببینند. بارها در کرمانشاه و حتی در سنندج شاهد بوده‌ام که جوانانی به زبان کردی مردان یا زنانی را که در خیابان لباس کردی به تن داشته‌اند با صدای بلند دست انداخته‌اند و مسخره کرده‌اند.
 
بسیاری از فعالان سیاسی-اجتماعی کرد کرمانشاهی که از یکسو تحت تأثیر گفتمان ناسیونالیستی ایرانی، ادبیات و فرهنگ کردی را عقیم و ناتوان می‌دانستند یا به دلیل سرکوب سیاسی رابطه ارگانیکی با اپوزیسیون کردی نداشتند و از سوی دیگر به لحاظ سیاسی با جمهوری اسلامی (و پیش از انقلاب با رژیم پهلوی) مشکل داشتند، به ناگزیررو به سوی گروه‌های سیاسی ملی‌گرا همچون "جبهه ملی"، "ملی- مذهبی‌"، "پان ایرانیست" و... می آورند. در واقع به نظر من مهم‌ترین دلیل برای این واقعیت که در تاریخ معاصر، احزاب سیاسی ملی‌گرا معمولاً پایگاه اجتماعی قدرتمندی به ویژه در میان نخبگان کرمانشاه داشته‌اند همین امر بوده است.
 
 تصورشما از تهران به عنوان پایتخت چه بود؟ در چه سنی اولینبار به تهران آمدی؟ چه تصویری از تهران داشتید و بعد از دیدن تهران چه تصویری از آن در ذهن‌تان نقش بست؟
 
تصویری که از تهران در ذهن داشتم تا حدود زیادی بر اساس آنچه در تلویزیون دیده بودم شکل گرفته بود. حتی فیلمفارسی‌هایی هم که دیده بودم در این زمینه نقش داشتند. علاوه بر اینها پدرم مغازه رنگ‌فروشی داشت و هرازگاه برای سفارش خرید به تهران می‌رفت و معمولاً در بازگشت از تهران چیزهایی برایمان تعریف می‌کرد. در مجموع تهران، تا قبل از اینکه از نزدیک از آنجا دیدن کنم برایم صرفاً در حکم یک شهر نبود. به سرزمینی دیگر می‌مانست که بسیار بزرگ بود و گران. مردمی هم که در آنجا زندگی می‌کردند به نظرم بسیار متفاوت از تمامی کسانی بودند که تا آن زمان از نزدیک در زندگی‌ام دیده بودم.
 
این تصویر تا زمانی که برای اولین‌بار در پانزده سالگی به همراه برادرم برای شرکت در نمایشگاه کتاب به تهران رفتیم به قوت خود باقی بود. تهران در نگاه اول با ساختمان‌ها و خیابان‌های بزرگ و بزرگراه‌هایش چشم‌نواز بود و مردمانی که مثل آدم‌هایی که بر صفحه تلویزیون ظاهر می‌شدند حرف می‌زدند. ارتباط برقرار کردن با آنها به نظرم خیلی دشوار می‌آمد. با این اوصاف مجذوب شلوغی و شور و هیجانی بودم که در شهر به چشم می خورد و حس "آزادی" که در بطن این شلوغی بود. جنبه ملموس این آزادی برای من دختران و پسران جوانی بودند که شانه به شانه یکدیگر در خیابان‌ها راه می‌رفتند در حالی که چنین مناظری در کرمانشاه بسیار کمیاب بود؛ چون حضور پلیس در همه جا سنگین بود. تجربه دو یا سه روز ماندن در تهران بیش از پیش متقاعدم کرد که آینده‌ای در کرمانشاه برایم متصور نیست و تهران جایی است که می‌توان در آن شکوفا شد، گرچه"مردمان متفاوتش" و "خصلت هیولایی شهر" هنوز تاحدودی برایم ترسناک بودند.
 
در کلانشهرهایی چون تهران و پاریس که تمرکز نسبی سرمایه و قدرت وجود دارد هر آن که از "ما" نیست و از "خارج از کلانشهر" می آید تهدیدی برای سرمایه و قدرت "ما" به شمار می‌رود.
 
بعد که به تهران آمدید چه تجربه ای از این شهر داشتید؟
 
در روزها و ماه‌های ابتدایی ورودم به تهران به عنوان دانشجو چیزی شبیه به "بیگانه" زیملی بودم. آمده بودم تا بمانم و جزئی از این جامعه جدید شوم، ولی هنوز متمایز و متفاوت از آن بودم. بازهم "زبان" اولین نشانه و محل تعیین این تمایز بود. جالب است که نحوه فارسی حرف زدن من در ابتدا برای بسیاری از دوستان تهرانی یا آنهایی که فارسی را با لهجه تهرانی صحبت می‌کردند، عجیب بود و گاه خنده‌شان می‌گرفت. مثلاً مواقعی که کلماتی همچون "کتابخانه"، "آمدم" و "نان" را به همین صورت نوشتاری ادا می‌کردم .
 
کم کم احساس کردم که کرد بودن در تهران تا حدود زیادی در مقوله عام‌تری به نام "شهرستانی" ادغام می‌شود که در عین حفظ ویژگی‌های خاص خود، در تقابل با مقوله "تهرانی" به مجموعه وسیع‌تری از افراد پیوند می‌خورد. بر ساخته شدن دوگانه "تهرانی-شهرستانی" هم از همان منطق "مال ما- مال آنها" یا "ما- دیگری" تبعیت می‌کند که مبتنی است بر پیشفرض برتری و تفوق تهرانی بر شهرستانی.
 
با وجود این هرچه بیشتر در تهران می‌ماندی و فضاها و روابط بیشتری را تجربه می‌کردی بیشتر پی به هراس نژادپرستانه‌ای می‌بردی که در پس ساخته شدن این دوگانه بود. به قول یکی از دوستان، تهران "شهر فراری‌ها" است. "شهرستانی"ها در تهران بسیار بیشتر از آن چیزی هستند که در نگاه اول به نظر می‌رسند، اما بیش از آنکه به دلیل مدرن و شهری بودن "تهرانی" شده باشند، تحت تأثیر فشار گفتمانی این دوگانه، خود را "تهرانی" می‌دانند و از واقعیت شهرستانی یا غیر تهرانی خود تبری می‌جویند. البته این واقعیت را نباید از نظر دور داشت که تهران به دلیل همان خصلت هیولایی، توانایی زیادی در جذب و بلعیدن و هضم عناصر جدید و گسترش فضایی دارد، تا جایی که به سختی می‌توان حد و مرز خاصی برایش متصور بود.
 
به نظر شما این دوگانه تهرانی ـ شهرستانی نژادپرستانه است یا طبقاتی؟ چون همانطور که می‌دانید این دوگانه‌سازی و پیامدهایش محدود به ایران نیست. این دوگانه، در سرتاسر قرن نوزدهم پابهپای صنعتی شدن و توسعه شهرهای اروپایی گسترش یافت. در فرانسه که من زندگی می کنم هنوز هم نگاه خیلی از "پاریسی‌ها" به "شهرستانی‌ها"ی فرانسه ته‌رنگی تحقیر‌آمیز دارد.
 
قطعاً این پدیده جنبه طبقاتی یا به عبارت بهتر علت و بنیان اقتصادی هم دارد ولی من برای تأکید بر خصلت فراطبقاتی این نوع از هراس اجتماعی که واجد بسیاری از ویژگی های نژادپرستی، با شدت و حدت متغیر است از واژه هراس نژادپرستانه استفاده کردم. مسئله بر سر این است که ساخته شدن چنین دوگانه‌های کاذبی چه در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی که بدان اشاره کردی و چه در جوامعی چون ایران و همسایگانش، از حس برتری و تفوق سیاسی، اقتصادی و فرهنگی سازندگان نشئت می گیرد که منجربه توهم برتری ذاتی و یا نژادی می‌شود. در کلانشهرهایی چون تهران و پاریس که تمرکز نسبی سرمایه و قدرت وجود دارد هر آن که از "ما" نیست و از "خارج از کلانشهر" می آید تهدیدی برای سرمایه و قدرت "ما" به شمار می‌رود. این وضعیت فرهنگ خاص خود را تولید می کند که در تصاویر و توصیف‌های قالبی از "شهرستانی‌ها" و یا جوک‌هایی که درباره شهرستانی‌ها و قومیت‌ها روایت می‌شوند، خود را نشان می‌دهد. بسیاری از همان "شهرستانی‌ها" هم پس از مدتی زندگی در تهران این فرهنگ را در خود درونی می‌کنند.
 
یادم هست یکبار در ترمینال غرب تهران شاهد دعوای یک جوان غیر تهرانی با یکی از کارکنان یک شرکت اتوبوسرانی بودم. دعوا بر سر بلیت بود، اما به یکباره با اشاره فروشنده بلیت به لهجه آن جوان و تأکید بر "شهرستانی" و "نفهم بودن" او، درگیری وارد فاز دیگری شد. تجربه دیگری که به خاطرم می‌آید برمی‌گردد به سال‌های اول دوران دانشجویی که به همراه تعدادی از هم‌دانشکده‌ای‌ها که اکثراً کرد بودند یک روز آخر هفته را رفته بودیم درکه. موقع برگشتن و پایین آمدن از کوه چندتا از دخترهای همکلاسی خودشان را به من و یکی دیگر از پسرها رساندند و با اشاره به سه پسری که مزاحم‌شان شده بودند از ما کمک خواستند. من و دوستم به همراه دوتا دیگر از پسرها در یکی از کوچه‌های درکه دور آن پسرها حلقه زدیم و به خاطر اذیت کردن دوستان‌مان بازخواست‌شان کردیم. آنها هم تا حدود زیادی منکر شدند و بعد از پافشاری دوستان ما و در واقع تحت فشار عذرخواهی کردند.
 
 بعد از آن در مینی‌بوس و هنگام بازگشت به داخل شهر، یکی از آنها سرش را نزدیک گوش من آورد و گفت: "داداش شما بچه کرمانشاهی؟" من هم که از خشونتی که در پس این سئوال بود عصبانی بودم جواب دادم: "یعنی الان تنها مسئله‌ای که ذهنت را به خودش مشغول کرده اینه؟" در واقع گویا او منتظر پاسخ مثبت من بود تا از همان جا تأییدی بر کلیشه "دعوایی و خشن بودن کرمانشاهی‌ها" بیابد. در حالی که هیچکس او را به دلیل "تهرانی" بودن متهم به مزاحمت و متلک‌پرانی نکرده بود. اگر از تقابل تاحدودی مردانه و تهوع‌آور موجود در روایت دوم بگذریم، هر دوی این تجربیات، هم "بیگانگی"ام را به یادم می‌آورد و هم ویژگی عمومی و فراطبقاتی بودن هراسی که در پس دوگانه‌هایی همچون "تهرانی-شهرستانی" هست.
 
ادوارد سعید درباره نگاه شرق‌شناسان قرن نوزدهم به انسان شرقی می‌گوید: "فرد شرقی اول یک شرقی بود و بعد یک انسان". در ترکیه هم یک کرد ابتدا یک کرد است و سپس یک انسان.این اکثریت است که تعیین می کند یک کرد، واجد شرایط برای برخورداری از حقوق انسانی هست یا خیر.
 
حال بگذار من از تو بپرسم به عنوان کسی که در تهران به دنیا آمده‌ای و در همانجا بزرگ شده‌ای چه ذهنیت یا تجربه‌ای درباره غیر تهرانی‌ها و به ویژه کردها در دوره‌های مختلف زندگی‌ات داشته‌ای؟
 
نخستین تصویر من از کردها تاحدودی رمانتیک و زیباست: مادرم دوست کردی داشت جوان، زیبا و آواز‌خوان. مادرم عاشق زبان و فرهنگ کردی بود و من هم به پیروی از او تصور دلپذیری از کردستان داشتم. کردستان برای من مساوی بود با رقص، موسیقی و خانم‌های شیکپوشی که توجه هر پسربچه کنجکاوی را به خود جلب می‌کنند. یکبار فکر کنم حدود ده سالگی در جمع همبازی‌هایم پسری وارد شد که تازه از سنندج به تهران آمده بود. یکی از نخستین جملاتی که به شوخی ـ جدی از او شنیدم این بود: "کردها سر می برند!" من هرچه می پرسیدم به چه دلیل، او با شیطنت می‌خندید. تصور اینکه چطور خانم‌های شاد و آوازخوان کودکی‌ام می‌توانند اینقدر خشن باشند برایم ناممکن بود. حالا مسئله را می‌فهمم: گروه‌های ستمدیده و پیرامونی برای اینکه در جامعه مرکز پذیرفته شوند می‌کوشند همچون آنها سخن بگویند. این پدیده را در حوزه‌های دیگر هم می‌بینیم: زنانی که زنان را تحقیر میکنند و در واقع دارند خود را در جایگاه مردان می‌گذارند. همچنین در اینجا در فرانسه ایرانیان بسیاری را دیدهام که به محض اینکه با یک نفر غربی صحبت می‌کنند به گونه‌ای اغراقآمیز جامعه و فرهگ ایرانی را تحقیر می‌کنند. پدیده عجیب و دردناکی است.
 
تصویر کودکی من از کردستان اما واقعی نبود. این نگاه مبتنی بود بر نگاه توریستی طبقه متوسط تهرانی به شهرها و مناطق پیرامونی. چندوقت پیش فیلم "خاک‌آشنا" ساخته بهمن فرمان‌آرا را از برنامه آپارات بیبی‌سی دیدم. چنانکه مفسران هم اشاره کردند، نگاه فیلم به کردستان نگاهی «تهرانی» است. ما با پلان‌هایی سخت زیبا و هوش‌ربا از طبیعت کردستان مواجه می‌شویم بدون اینکه زندگی واقعی مردم بومی را ببینیم. این فیلم نشان‌دهنده نگاه بخشی از پایتخت‌نشینان به "غیر تهران" است که اگرچه در آن حسن نیت وجود دارد، اما هنوز واقعی و همدلانه نیست. مسئله این نیست که کردستان بهشت است یا جهنم. مسئله این است ما باید با جایگاهی کاملاً برابر با مردم بومی، با آنها وارد گفت‌وگو شویم و آنها را بفهمیم. این چیزی بود که من با ورود به دانشگاه تا حدودی به دست آوردم. در ابتدا من هم مثل بسیاری دیگر در جریان رنج‌ها واقعیت‌های پیچیده و گاه تلخ کرد‌ها نبودم، اما روابط دوستانه با چند هم‌دانشکده‌ای کرد باعث شد به تدریج با مسائل جدیدی- فراسوی آن کلیشه‌های تحقیرآمیز یا رمانتیک ـ آشنا شوم. البته این نوع گفت‌‌وگو‌ها همیشه آسان نیست. دور شدن دو طرف از پیش‌فرض‌ها و انگ‌های نژادی و طبقاتی چیزی نیست که یک شبه رخ دهد. به همین دلیل فکر می‌کنم در کنار مبارزه سیاسی برای به دست آوردن حقوق اساسی ملت‌های تحت ستم، ما نیاز به گفت‌وگو با یکدیگر داریم. باید همدیگر را در جریان رنج‌ها و عواطف و تصورات همدیگر بگذاریم. فقط اینگونه خواهیم توانست از آنچه طبقه‌، نژاد، دین و یا هر پدیده جداکننده دیگری بر ما تحمیل می‌کند فاصله بگیریم.
 
این نکته ای که اشاره کردی یعنی گفت‌وگو از موضع برابر در کنار مبارزه سیاسی، در این مدتی که در ترکیه بوده‌ام اهمیتش بیش از پیش بر من آشکار شده است. مسئله در اینجا این است که ناسیونالیست‌های ترک که شامل هیئت حاکمه ترکیه (خواه لائیک و خواه اسلامگرا) و اکثریت جامعه می شوند هنوز به برابری ترک‌ها با کردها، ارمنی‌ها و عرب‌ها اعتقاد ندارند. در واقع آن نگاه شرق‌شناسانه که پیش از این از آن سخن گفتم در ترکیه در شکلی وحشیانه به سرحد اعلای خود رسیده است. ادوارد سعید درباره نگاه شرق‌شناسان قرن نوزدهم به انسان شرقی می‌گوید: "فرد شرقی اول یک شرقی بود و بعد یک انسان". در ترکیه هم یک کرد ابتدا یک کرد است و سپس یک انسان.این اکثریت است که تعیین می کند یک کرد، واجد شرایط برای برخورداری از حقوق انسانی هست یا خیر. این نگاه از زاویه دید غربی هم تا مدت‌ها تأیید شده بود. در فیلم مستندی به نام "کردهای خوب،کردهای بد" که توسط یک خبرنگار آمریکایی تهیه شده و روی یوتیوب هم موجود است این واقعیت به خوبی تشریح شده است. با حمایت‌های نظامی و تبلیغاتی دولت‌های غربی در دو دهه ۸۰ و ۹۰ بیش از سه هزار و ۵۰۰ روستای کردنشین در ترکیه نابود شده‌اند. دو میلیون کرد مجبور به ترک خانه و کاشانه شده است و هزاران نفر کشته شده‌اند و اینها همه به اسم مبارزه با تروریسم صورت گرفته است. یک حزب و گروه را شاید بتوان تروریست نامید ولی آیا یک ملت هم می‌تواند تروریست باشد؟
 
جالب است که در ترکیه برای اشاره به مناطق کردنشین از یک کلیت جغرافیایی-شناختی استفاده می‌کنند و می‌گویند: "شرق". به کار بردن لفظ کردستان در عمل ممنوع است. بنابراین "شرقی‌ها" یا همان کردها در تقابل با "غربی‌ها" یا همان ترکها واجد ویژگی‌های خاصی می‌شوند. در یک آموزشگاه زبان در استانبول معلم ایرلندی ما درباره وضعیت سواد در ترکیه پرسید و یکی از همکلاسی‌هایم که برای ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس عازم انگلستان بود در ضمن پاسخش گفت: "در ترکیه فقط مردمان "شرق" از نظر میزان تحصیلات "عقب" هستند. آن هم به این خاطر که اهمیتی برای سواد قائل نیستند و بچه‌هایشان را پس از مدتی از مدرسه رفتن منع می‌کنند." وقتی من در واکنش به او از تبعیض سیستماتیک اقتصادی و سیاسی علیه کردها گفتم با تعجب جواب داد: "چه تبعیضی؟"
 
آن همکلاسی به مانند بسیاری از هموطنانش محصول سیستم آموزشی جمهوری مدرن ترکیه هستند که از سوی دولت و رسانه‌ها با قدرت، حمایت و بازتولید می‌شوند. در ترکیه از در و دیوار بر سر و روی همگان نشانه‌های ناسیونالیسم ترکی می‌بارد؛ از پرچم ترکیه که همه جا و حتی در خانه‌ها یافت می‌شود گرفته تا تصویر آتاتورک که پدر ملت است. اردوغان هم که چندی پیش گفت: "در ترکیه یک ملت، یک پرچم و یک زبان وجود دارد." این کسی است که قرار بود دمکراسی و برابری به ارمغان بیاورد.
 
چندی پیش یک خانم ترک در میان جمعی از معترضان به کشتار "اولودره" (فاجعه کشته شدن ۳۵ غیر نظامی کرد که بیشترشان کودک بودند، توسط جنگنده‌های ارتش ترکیه در روزهای پایانی سال ۲۰۱۱) حاضر شد و در مقابل دوربین گفت: "من از ترک بودن خودم خجالت می‌کشم." به نظر من واقعیت تجربه زندگی به عنوان یک کرد در ترکیه می‌بایست ناسیونالیست‌های ترک را وادارد که روزی نه از ترک بودن بلکه از فاشیست بودن خود اظهار شرمساری کنند.
Share this
Share/Save/Bookmark

این نوشته کلا حمله و شیطانیزه کردن ترکیه است. رادیو زمانه چرا به نوشته هایی که ضد ترکیه و ضد ترکها است این همه اجازه انتشار میدهد اما ترکهای ایران صدایی در این رادیو ندارند

دوست عزیز خودتان هم خوب می توانید ظلم و ستم و تبعیض رواداشته شده بر اقلیت های کردو ارامنه از سوی ترک ها را انکار کنید .همه ی جهان بر این مسئله آگاهند که در ترکیه با اقلیت ها چگونه برخورد می شود.

بسیار جالب و اگاهی بخش بود

در جواب آن دوست ، بحث ملت ترک ، کرد و فارس نیست بحث بر سر فرهنگ و یک ایدیولوژی به نام ناسیونالیسم افراطی است که ممکن در آینده مشکلات بزرگتری را به همراه داشته باشد، دلیل ماندن جمهوری اسلامی همین است .
وقتی در ایران کرد را صدا می زنند آدمکش و سالیان سال که به آنها ظلم می شود طبیعی که بگوید من یرانی نیستم این برای آذریها و عربها ودیگر ملیتهای ایرانی صدق میکند و رخ میدهد و داده است.
من به نوبت خودم به مسولین این سایت تبریک می گویم که از نگاه روشنفکرانه و بیطرفانه همیشه به این مسایل پرداخته.

متاسفانه برخورد ما ایرانیها با مسائل منفعلانه است , یعنی اصلی ترین راهکار ما در حل مساله است. و این خود باعث ایجاد ساختن انبوهی از نبوده‌ها در اذهان ما میشود. سپس این نبوده‌ها را بطور مجازی بود میسازیم و پس آنگاه به جنگ آنها می رویم و مبارز میشویم. توده‌ای و ضد امپریالیست، فدائی اسلام، فدایی خلق، مجاهد خلق، مجاهد انقلاب، پژاک و فراوان از این گونه. بهترین نمونه و جنس اعلا و شاهد مثال آقای خمینی است. دوست گرامی کرد، از آنچه فرموده‌اید من درمیابم ذهن پر غوغا و دردمندی داشته اید.

بدبختانه در هیچ دوره ای از تاریخ ایران یک سیاست معقول و و هوشمند در رابطه با اقوام و زبانها گرفته نشد. گاهی تشر زدند و گاهی همچون خامنه ای بصورتی احمقانه چند واژه ی ترکی و عربی در سحنانشان گنجاندند و هم خود را مسخره کردند و هم ایران را. هرگز سیاستی که برای تمامی ایران افتخار آمیز باشد تا همه ی ایرانیها اعم از زاده شدگان در دهات و شهرستانها و شهر های بزرگ و مرکز که تهران باشد و بتوانند همسان و هم بخت و هم شانس باشند و از برابری برخوردار باشند تا پیش از هر چیز به ایرانی بودن خود و سخن گفت به زبان رسمی افتخار کنند وجود نداشته است. عجیب است که از نظر روحی چه اتفاقی در ایران افتاده که در دوساعتی تهران زبانی بکار می رود که اصلا تهرانی آنرا نمی فهمد. در گیلان و تالش و مازنداران و تا کردستان و لرستان و بلوچستان و خوزستان و... گاهی اینهمه تنوع را برای ایران شانس می نامند و می ستایند٬ گاهی آنرا از وسعت دید پارسها می دانند ولی بنظر می رسد که اینها نه تنها نقطه ی قوت نیست که بسیار هم نقطه ی ضعف ایران است. چند وقت پیش کتابی می خواندم در مورد انسجام کشوری چون فرانسه. نطقی از جنرال دوگل در آن بود و قانونی که برای یکدست کردن زبان فرانسه از مجلسشان گذشت. تمامی زبانهای بروتانی٬ نرماند٬ و کورس و پاتووا و باسک و ... در زبان فرانسه مستحیل شدند. تمامی این اقوام اینک در فرانسه بفرانسوی بودن خود افتخار می کنند. چرا ؟ برای اینکه در تمامی این دوره و این دوره ها تمامی افراد تشکیل دهنده ی این کشور چند زبان سابق و تک زبان امروزحداکثر قابل امکان را در رسیدن به مقامات عالیه داشته اند. در میان فرماندهان پلیس٬ وزیران٬ شهرداران و حتا شهرداری پاریس٬ افراد برجسته ای از همه ی این اقوام وجود دارند٬ در کشور اسلامزده ی ما کی ما یک وزیر بلوچ داشته ایم٬ کی یک رییس جمهور زاده ی خوزستان اشته ایم٬ کجا یک عمل جراحی ممکن در تهران در مثلا مریوان و یا اهواز هم ممکن است٬ در کجا شانس برابر وجود دارد٬ کجا امکانات تهران در نقاط دور افتاده هست. چرا هنوز هم که هنوز است آمیزش زناشویی و ازدواج بین شهرستانی های مختلف اینهمه دشوار است. چرا یک روستایی هنوز جرات ندارد خودش را با یک شهری برابر بداند. همه اینها نشان میدهد که اگر چه حکومت پادشاهی ایران حکومتی بود که در شناخت این مراحل عاجز بود و شاید امکانات تجربی و دانشی آنرا نداشت اما همچنین همه اینها نشان میدهد که در این دوره ی سی و سه سال راهزنان و قاتلان و اسلامیون و روحانیونی بر ما حکومت می کنند که جز سرکوب و تجاوز و کشتار و شکنجه و قتل و غارت مال و منال ما ملت هدف دیگری ندارند. من خود به عنوان فرزند یک مادر رشتی و یک پدر تبریزی که در تهران زندگی می کند باید بگویم که کل ایران قربانی سیاستهای مذهبی اسلامی ست. اسلام در هر نوعش و با هر قراتش و با هر فرقه اش برای ایران غیر از تخریب و غیر از تفرق نداشته است. تمامی ایرانیان باید در صدد برپایی نظامی باشند که در آن ایرانی با فرهنگ تمدنش بتواند نشو و نما کند. تمامی کشور های دموکراتیک که به قدرتی بزرگ تبدیل شدند همانهایی بودند که شانس برابری برای همه افراد ملتشان فراهم آوردند تا جایی که یک آفریقایی سیاهپوست با شانس برابری همچون یک چشم آبی و موبور می تواند در آمریکایی که مردم با هزار زبان به آنجا می آیند و انگلیسی زبان می شوند در آمریکا بقدرت می رسند: اوباما... و یا در فرانسه و یا در انگلستان و... ایران آینده باید برانامه ای اندیشمند و هوشمند و فراگیر داشته باشد تا کشور را از اینهمه دستگی نجات دهد. کاری که لازم است حتما انجام شود تعویض الفبای نوشتاری ایران است. حیف که این کار در زمان رضا شاه نشد. البته این کار باید با صرف هزینه ای بزرگ انجام شود٬ هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی با دخالت دبیران و ادیبان و شاعران و فرهنگیان و البته خواهد شد ولی شاید از یکسو فصل و فصلهایی از آن گذشته باشد فصلی که رضاشاه می توانست بکند و نکرد٬ فصلی در ابتدای پادشاهی شاه محمد رضا و فصل آینده نیز به نظر می رسد که سریعا بعد از سرنگونی این نظام فاسد اسلام ناب باشد.
یک سه رگه: یک رشتی تبریزی ساکن تهران

بدبختانه در هیچ دوره ای از تاریخ ایران یک سیاست معقول و و هوشمند در رابطه با اقوام و زبانها گرفته نشد. گاهی تشر زدند و گاهی همچون خامنه ای بصورتی احمقانه چند واژه ی ترکی و عربی در سحنانشان گنجاندند و هم خود را مسخره کردند و هم ایران را. هرگز سیاستی که برای تمامی ایران افتخار آمیز باشد تا همه ی ایرانیها اعم از زاده شدگان در دهات و شهرستانها و شهر های بزرگ و مرکز که تهران باشد و بتوانند همسان و هم بخت و هم شانس باشند و از برابری برخوردار باشند تا پیش از هر چیز به ایرانی بودن خود و سخن گفت به زبان رسمی افتخار کنند وجود نداشته است. عجیب است که از نظر روحی چه اتفاقی در ایران افتاده که در دوساعتی تهران زبانی بکار می رود که اصلا تهرانی آنرا نمی فهمد. در گیلان و تالش و مازنداران و تا کردستان و لرستان و بلوچستان و خوزستان و... گاهی اینهمه تنوع را برای ایران شانس می نامند و می ستایند٬ گاهی آنرا از وسعت دید پارسها می دانند ولی بنظر می رسد که اینها نه تنها نقطه ی قوت نیست که بسیار هم نقطه ی ضعف ایران است. چند وقت پیش کتابی می خواندم در مورد انسجام کشوری چون فرانسه. نطقی از جنرال دوگل در آن بود و قانونی که برای یکدست کردن زبان فرانسه از مجلسشان گذشت. تمامی زبانهای بروتانی٬ نرماند٬ و کورس و پاتووا و باسک و ... در زبان فرانسه مستحیل شدند. تمامی این اقوام اینک در فرانسه بفرانسوی بودن خود افتخار می کنند. چرا ؟ برای اینکه در تمامی این دوره و این دوره ها تمامی افراد تشکیل دهنده ی این کشور چند زبان سابق و تک زبان امروزحداکثر قابل امکان را در رسیدن به مقامات عالیه داشته اند. در میان فرماندهان پلیس٬ وزیران٬ شهرداران و حتا شهرداری پاریس٬ افراد برجسته ای از همه ی این اقوام وجود دارند٬ در کشور اسلامزده ی ما کی ما یک وزیر بلوچ داشته ایم٬ کی یک رییس جمهور زاده ی خوزستان اشته ایم٬ کجا یک عمل جراحی ممکن در تهران در مثلا مریوان و یا اهواز هم ممکن است٬ در کجا شانس برابر وجود دارد٬ کجا امکانات تهران در نقاط دور افتاده هست. چرا هنوز هم که هنوز است آمیزش زناشویی و ازدواج بین شهرستانی های مختلف اینهمه دشوار است. چرا یک روستایی هنوز جرات ندارد خودش را با یک شهری برابر بداند. همه اینها نشان میدهد که اگر چه حکومت پادشاهی ایران حکومتی بود که در شناخت این مراحل عاجز بود و شاید امکانات تجربی و دانشی آنرا نداشت اما همچنین همه اینها نشان میدهد که در این دوره ی سی و سه سال راهزنان و قاتلان و اسلامیون و روحانیونی بر ما حکومت می کنند که جز سرکوب و تجاوز و کشتار و شکنجه و قتل و غارت مال و منال ما ملت هدف دیگری ندارند. من خود به عنوان فرزند یک مادر رشتی و یک پدر تبریزی که در تهران زندگی می کند باید بگویم که کل ایران قربانی سیاستهای مذهبی اسلامی ست. اسلام در هر نوعش و با هر قراتش و با هر فرقه اش برای ایران غیر از تخریب و غیر از تفرق نداشته است. تمامی ایرانیان باید در صدد برپایی نظامی باشند که در آن ایرانی با فرهنگ تمدنش بتواند نشو و نما کند. تمامی کشور های دموکراتیک که به قدرتی بزرگ تبدیل شدند همانهایی بودند که شانس برابری برای همه افراد ملتشان فراهم آوردند تا جایی که یک آفریقایی سیاهپوست با شانس برابری همچون یک چشم آبی و موبور می تواند در آمریکایی که مردم با هزار زبان به آنجا می آیند و انگلیسی زبان می شوند در آمریکا بقدرت می رسند: اوباما... و یا در فرانسه و یا در انگلستان و... ایران آینده باید برانامه ای اندیشمند و هوشمند و فراگیر داشته باشد تا کشور را از اینهمه دستگی نجات دهد. کاری که لازم است حتما انجام شود تعویض الفبای نوشتاری ایران است. حیف که این کار در زمان رضا شاه نشد. البته این کار باید با صرف هزینه ای بزرگ انجام شود٬ هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی با دخالت دبیران و ادیبان و شاعران و فرهنگیان و البته خواهد شد ولی شاید از یکسو فصل و فصلهایی از آن گذشته باشد فصلی که رضاشاه می توانست بکند و نکرد٬ فصلی در ابتدای پادشاهی شاه محمد رضا و فصل آینده نیز به نظر می رسد که سریعا بعد از سرنگونی این نظام فاسد اسلام ناب باشد.
یک سه رگه: یک رشتی تبریزی ساکن تهران

نخست به پيام گذار گرامي كه براي تركيه گويا عصباني شدند وفرمودندتركهاي ايران صدايي دراين راديو ندارند عرض ميكنم، تركها هم در ميان آذري ها هستند ولي آنها اقليتي بازمانده از سلجوقيانند كه مانند عربهاي آمده از عربستان در ميان آذري هاي مادتبار آميخته شده اند. چهره ها را نگاه كنيد. زبان آذري ها در مدت و درپي حكومت نيرومند سلجوقيان تغيير كرد و در مدت 400 ـ 300 سال وا‍ژگان تركي در زبان اصلي مردم ( پارسي ميانه ) آميخته شد. نژاد مردم كه عوض نشد. افزون براين، اگر فرض هم كنيم آذري ها ترك باشند ، يك خامنه اي صدايش آنقدر بلند است كه صداي هيچ فارس و ترك و كرد و .... و گبلكي شنيده نميشود. شما را به خدا بيشترش نكنيد كه همين يكي براي هفتاد پشتمان بس است.
دوم ، به نظر من اين جور ميرسدكه با تبليغات ضدفارس اين روزگار، برداشتهاي دوران كودكي بهنام خان اميني، برادر بزرگوار كرد، همچنان حاكم بر ذهن و زبان ايشان است. من خود شهرستاني هستم و به تهران كه آمدم حس عجيبي داشتم. ميديدم كه در باره شمالي ها و آذري ها در تهران شوخي هايي ميكردندكه خوشايند نبود. البته بسيار پيش مي آمد و اكنون هم پيش مي آيد كه بخي از خود شماليها و آذري ها ازاين شوخي ها ميكنند . فارس اصلي نديدم كه از اين حرفها بزند. از مهاجرانند كه وارد اينگونه شوخي هاي بيجا ميشوند. ولي با اين همه، دراين حدود سي چهل سال هرگز نديدم كه براي لهجه كردي به كسي بخندند ( مرا ببخشيد ، ديده هاي خود را عرض ميكنم ). دوستان كرد هم داشتم، از كرمانشاه و ديگر جاها از همكلاسي ها و از همكاران. هميشه يادم هست كه كردها را با ديده احترام مي نگريستند.
برادرم، از شما كه درس خوانده و اروپا ديده ايد و از گفتارتان پيداست كه از من جوان تريد خواهشمندم بيشتر دقت بفرماييد كه سخنان شما مايه سوء تفاهم و بدتر شدن جو اجتماعي و روابط ميان قومهاي ايراني نشود. ما بدبختي كم نداريم كه خود هم برآن بيفزاييم. گاهي تكرار برخي تبليغات مطالبي را جا مي اندازد كه واقعيت ندارد. اين كه گفته ميشود قوم فارس، بايد فكر كنيم كدام قوم فارس؟ يك زماني از ايل قاجار تركمن تبار شاه و حاكم بر ايران بودند. در زمان پهلوي ها كه خود ار قوم پارس نبودند، قومي بنام پارس داراي امتيازهاي ويژه نبود. امتيازها بستگي به موقعيت خود آدمها داشت. از هر قومي از جمله از ميان كردها و آذريها افرادي داراي موقعيتهاي خوبي بودند، امروزهم هستند.
از رهبران جبهه ملي ببينيد از استان فارس چند نفر بوده اند. از سرانشان آقاي دكتر سنجابي كرمانشاهي بود، رهبر جبهه ملي هم بودند. از قضا در آن زمان هم در حكومت ، هم در ارتش ( كه خود مدتي درآن بودم ) و نيز در ميان ملي هاي مبارز، كردها كه از ايرانيان اصيل بشمار مي آمدند ، همچنين آذري ها داراي جايگاه ويژه اي بودند. ممكن است بفرماييد كه منطقه كردستان توسعه نيافت. برادرم ، مگر شما از استان فارس و بوشهر و خراسان و مناطق مركزي خبر نداريد؟ در زمان همان شاه، مازندران جز اين كه بطور طبيعي امكاناتي داشت مگر امتياز ويژه اي داشت؟ مگر توسعه صنعتي و كشاورزي و دانشگاهي داشت؟
چه پيش از انقلاب و چه پس از انقلاب ، اينگونه كه تبليغ ميكنند، هرگز قوم فارسي در كار نبود كه همه جايگاه هاي اقتصادي و سياسي و فرهنگي و نظامي را دراختيار بگيرد و هرچه شهرستاني يا از قومهاي غير فارس بود يا هست را كنار بگذارد و آنها را راه ندهد . چنين سخنان و تبليغاتي ( تا آنجا كه به نظر من ميرسد و ميدانم ) بيشتر ساخته و پرداخته برخي كمونيستها و وابستگان به شوروي بود. امروز هم از بازماندگان همانها هستند كه از اينگونه تبليغها ميكنند. تازه بازماندگان استالينست هاي كرملين نشين با برچيده شدن حكومت شوروي آمدند به باكو و يادشان افتاد كه «ملت» تركي هم هست و آتش دعواي ترك و فارس را برافروخته اند و دامن ميزنند! در حالي كه شمال ارس هرگز نام آذربايجان نداشت. اين حزب لعنتي مساوات اسلامي بود كه آلبانبا يا اران را در سال 1916 جمهوري آذربايجان خواند بعد هم بلشويكها آمدند آنجا را گرفتند و همان سياست را پيگيري كردند تا بلكه با همكاري خيانتكاراني چون پيشه وري اين سوي ارس را هم بگيرند.
عرض كردم، براي نمونه، پيش از انقلاب آذري ها داراي جايگاه بلندي در حكومت پهلوي ها بودند ، به نسبت بيش از ديگر قومها و حتا ازاستان فارس . پس از انقلاب هم آقاي بازرگان، بني صدر، رجايي، آقازاده، ... ، موسوي خامنه اي نخست وزير هشت ساله و ... و سرانجام همين آقاي خامنه اي كه معرف حضورتان هستند آذري بودند و هستند. آقاي خامنه اي دراين سي و دو سال اضافه برنمايندگي مجلس و رهبري حزب جمهوري اسلامي و دو دوره ( هشت سال ازاين سي و دوسال ) رياست جمهوري و و اكنون بيش از 22 سال حاكم مطلق برجان ومال و ناموس مردم آذري هستند پدرشان از تبريز آمدند مشهود. تبار و خانواده شان كه عوض نشد. در سپاه و ارتش و دولت و ... هم آذري ( و كرد و از ديگر قومها ) فراوانند. ولي باز سرو صدا بلند است كه فارسها حقوق ما را خوردند! نمي دانم كدام فارس را ميگويند؟!
تبعيض بوده و هست ولي نه اين كه بعنوان قوميت تبعيض باشد. دراين دوره مهم اين است كه طرفدار و خدمتگزار حكومت باشي، در آن صورت به همه جا ميرسي. گروهبان شمخاني ميشود دريادار و وزير دفاع و كانديداي رياست جمهوري و ... ؛ ولي آدمهايي در فارس ، اصل فارس ، بودند و هستند كه با وجود تحصيلات بالا و شايستگي هاي چشمگير سركوب يا آواره يا زنداني و ... شده اند. نه به اين خاطر كه فارسند بلكه به اين دليل كه مخالف جمهوري اسلامي بودند يا در چارچوب قانون اساسي مخالف بودند يا هستند. در ميان آذري تبارها و كردها و لرها و هرجاي ديگر هم آدهايي هستند كه همراهي و طرفداري حكومت آنها را بالا برده، آدمهايي هم هستند كه بي توجه به قوميتشان يا زبانشان سركوب شده اند.
فارسي كه ميفرماييد، كدام فارسي؟ اگر منظور تهراني است يا كساني كه فارسي سخن ميگويند، بايد عرض كنم ( خود شما خوب ميدانيد ) كمتر كسي درميان اينها فارس است. تهران را قاجارهاي تركمن تهران كرده اند و بعد آنقدر شهرستاني آمدند كه خود تهرانيها گم شده اند و كمتر كسي را ميتوان دراين حدود 14 ميليون نفر يافت كه بواقع تهراني باشد. از سال 42 مهاجرت به تهران بيشتر شد پس از انقلاب انقدر از شهرستانها آمدند كه بكلي ماهيت و قومي در اين شهر معنايي ندارد. ميشود گفت همه تهران نشينها شهرستاني و مهاجر هستند. چه ربطي به فارس يا قوم فارس دارد؟
من دراين سي ـ چهل سال نديدم كه كسي كرد را در تهران مسخره كند، يا براي لهجه اش بخندد يا براي كرد بودنش او را كنار بزنند و از استان فارس كسي را بياورند و حق كرد را به او بدهند. مگر اين كه طرفداري يا مخالفت با حكومت مطرح باشد. ببخشيد كه زياد نوشتم. دوستدار : بابك

تحلیل بسیار خوبی بود. ممنون

ما چرا توپ رو از زمین خودی به زمین دیگری می اندازیم ایا ما میخوایم مسایل داخلی اونا رو حل کنیم! ضمنن این فقط کردها هستن که اقلیت محسوب میشن و مشکلات زبانی دارن ؟تک بعدی نباشید لطفن!!!

در ایران لر ها ،آذری ها ،عرب ها را تحقیر میکنند و همه ملیت های ایرانی به جز فارس ها ،آذز همه حقوق بشر امروزی ،چون داشتن رادیو و تلویزیون به زبان مادری و آموزش و تعلیم به زبان مادری ،محروم هستند .در ایران مذهب شیعه و زبان قومیت فارس حاکم است (.یک لر بختیاری )

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=-3EY2LL8XMI

من در تایید آن آقا یا خانم رشتی تبریزی مازندارانی تبریزی و تهرانی و ایرانی که خواهان نوشتن به لاتین است این کلیپ زیبا را که نسل دومی ها خوانده اند را می فرستم به امید روزی که دین و آیین ایران ایرانی شود. مرگ بر روحانیت را فراموش نکنید. تمامی بدبختی ما مردم از اسلام است. اینرا هر کجا توانستید بنویسید. این تنها راستی تواناست در میان اینهمه دروغ. زنده باد ایران مرگ بر دشمن اصلی ایران. دشمنی بالاتر از اسلام برای ایران متصور نشوید که بیراهه رفته اید.

دوستانی که پارسها را به تحقیر دیگران متهم می کنند یک ذره انصاف هم چیز خوبی ست. در کجای دنیا یک حکومت پارسیان چند هزار ساله سراغ دارید که بقول نویسنده ی بالا در دوساعتی پایتختش به زبانی سخن بگویند که تهرانی هایش آنرا نمی فهمند ولی هم آن پارها دوستش دارند و هم آنها پارسها را دوست دارند. باور کنید اگر شوخی و جدی ای هم هست در حدی نیست که ما و شما را و ما آنها را و آن دیگران بتواند دشمن کند. ایران هزاران سال است که با اینهمه اقوام و رنگها زندگی کرده است٬ اگر یک عده احمق و فاسد و بیشرف همچون حکومت اسلامی بر ایران اینهمه ویرانی کرده اند کجایش متوجه پارسهاست. زندانهای جکهوری اسلامی و شکنجه گاههایش و تجاوزگاههایی که روحانیت در آن فتوای تجاوز جنسی می دهند پر است از پاسیان و بلوچان و لران و عربان و کردان و سنیان و شیعیان و زرتشتیان و مسیحی ها و بهاییها و یهودیان قتلگاهاشان نیز به خون اینهمه رنگین است و خون همه ی این مردمان ایران در این کشتارگاه علی و محمد و حسین و فاطمه و حسن و حسین و خامنه ای و هاشمی و خمینی به هم آمیحته و مخلوط شده است. باور کنید ذره ای انصاف به اینهمه مهر تایید می کوبد. تنها چاره ایران جمهوری ایرانی ست. مرگ بر روحانیت و مرگ بر سپاه پاسداران را فراموش نکنید. اینها شعار امروزین ماست.

اگر بگوییم که ایرانیان نسبت به دیگر ملل همجوار ،مردمی اهل تسامح و تساهل ،مدمدار و دگر پذیر ،بوده و هستند ،سخنی به گزاف نگفته ایم .کافیست ایران را با ترکیه و کشور های عربی منطقه مقایسه کنیم .ایران همچون ترکیه ،شاه قتل عام و پاکسازی قمی و دینی ارمنی ها ، کردها ، علوی ها ، آسوری...و غیره نبوده و نیست .هم اینک در ترکیه که روزگاری موزاییک اقوام و ملت ها بود ،فقط کرد ها ،آن هم به جان سختی باقی مانده اند .یا در کشور عربی مسیحی ،کرد ،بربر ،قبطی و آسوری ،بارها قتل عام و تارو مار شده اند و البته مقدار فاشیسم و نژاد پرستی که در طبقه متوسط به بالا و تحصیل کرده ایرانی ،بد بختانه مشاهده میشود ،محصول پان ایرانیسم یا بهتر گفته شود پان فارسیسم جعلی ۱ قرن اخیر است که سبب رشد پان های مقابل چون پان ترکیسم و پان اعرابیسم شده .گمان مکنم مردم و عوام ایرانی دگر پذیری و سعه صدر و تسامح و تساهل بیشتری ،نسبت تحصیلکرده های ایرانی در مقبل ملیت ها و مذهب های دیگر دارند .یعنی روشنتر آنکه عوام ما از خواص ما دمکرات تر هستند !

به‌ عنوان یک کرد قبول دارم که‌ عوام ایرانی از خواص و تحصیلکرده‌های آن دمکرات تر و دگر پذیر تر هستند. مرسی

هموطن کرد عزیزم
به عنوان یک فارس ( شیرازی) مفهوم این ظلمی که فارس به کرد و آذری و ... را دارد درک نمیکنم و از صمیم قلب میگویم که دلم را این ادعا به درد می آورد. هرگز ندیدم که یکی از بستگان من نسبت به ترکها که در شیراز فراوانند - قشقائیها - بی احترامی یا حس تحقیری داشته باشد. در میان فامیل و آشناها عروس و داماد هائی را از کرد و آذری و ترک و سایر داریم که با فارس وصلت کرده اند و همه مورد احترام بوده اند. لهجه شیرازی ام بارها و بارها از جانب تهرانی ها مورد توجه قرار گرفت و حس خوبی هم از نحوه سئوال کردنشان نداشتم اما در آن حس تحقیری هم نیافتم. منهم مثل دوستی که مفصل نوشتند فکر میکنم مسئله فارس ها نیستند و باید مسئله را جای دیگری جستجو کرد.

ب عنوان دختری 16 ساله به کرد بودن خود افتخار میکنم .......

1-سلاو من کوردم به کوردیش ئه نووسم(سلام من کردم و به کردی هم می نویسم).
2-آیا من وه ک کوردی ئه و مافمه هه یه که کوردی فیر بووم(آیا من به عنوان یک کرد حق کردی یاد گرقتن را دارم؟)
3-آیا گشت کوردی فیر کوردی بوون بووه؟(آیا همه کردها کردی نوشتن و خواندن و حرف زدن را بلدند؟)
4-آیا ئه وه که کوردی ناتوانی به کوردی بخوینیت یان بنووسیت،چشتیکی هه ر واهییه یان له سه ری کار کراوه یان نیشانه ی بی ته وه جوهیه؟(آیا اینکه یک کرد در کردی حرف زدن یا نوشتن و خواندن ناتوان است،امری خودبخودی است یا نشانه امری برنامه ریزی شده و یا نشانه بی توجهی؟)
5-آیا ئه گه ر که سیک بروای به دژایه تی له گه ل ره گه ز په ره ستی ببیت یان بروای به دیموکراسی ببیت،پیویسته به هه مووی دموکراسی و هه مووی دژایه تی له گه ل ره گه ز په ره ستی ببیت یان به شیکی که ته نیا به قازانجی خوی ئو برواکانی خویه؟(آیا اگر کسی به ضدیت با نژادپرستی و باور به دموکراسی معتقد باشد، باید به کلیت این دو آرمان معتقد باشد یا فقط آنچه که حافظ منافع و باورهای خود او باشد؟)
6-آیا کوردیک ئه مافیه هه یه که بیژی:بژی کوردستان،بژی گه لی کورد،بژی ئالای کوردستان،...(آیا یک کورد این حق را دارد که بگوید :زنده باد کردستان،زنده باد مردم کرد،زنده باد پرچم کردستان...)
7-ئه گه من ئه وانمه وت به واتای ئیجازه وه رگردن نه بوو،پیویسته ئیوه وه گه رنه سه ر ناخوداگاتان
اگر من اینها را گفتن به معنای اجازه گرفتن از شما برای داشتن این حقوق نبود.لازم است به ناخوداگاهمان رجوع کنیم
من کردم اهل اورامانات ساکن کرمانشاه و مفهوم نژادپرستی و از خود بیگانگی و فقر فرهنگی را در این شهر کاملا احساس می کنم.فراموش نشود اگر فرهنگ کردی کرمانشاه را از بین ببرند،عواقب این کار دامن کل ایران را می گیرد.

سلام بهنام خاسی براکه م ده ست خوشوی به ریز سپاس بو لیکولینه وه که ت
به هیوای سه ربه رزی کوردو کوردستان

ممنون از شما که‌ به‌ مسائلی از این دست میپردازید، نکته‌ی قابل توجه‌ از دید من این هست که‌ مصاحبه‌ شونده‌ در یک تکرر ضمنی نهادینه‌ شده‌ از موضع ضعف صحبت میکند و گویی هنوز از این که‌ یک کورد به‌ دنیا آمده‌ است احساس گناه میکند. این را میشود از قوم نامیدن ملت کورد از جانب شخص مصاحبه‌ شونده‌ و لحن کلام او دریافت. کاش بشود با اشخاصی که‌ هویتشان آسمیله‌ نشده‌ و در خود شناسی و فرایند خود آگاهی گامی پیشتر هستند مصاحبه‌ کرد که‌ بتوانیم درد واقعی یک ملت تحت ستم و یک سرزمین تحت اشغال رو به‌ در وهله‌ی اول اشغالگر(و فرهنگ اشغالگر که‌ در تک تک افراد برخواسته‌ از اون فرهنگ نهادینه‌ شده‌) و در وهله‌ی دوم کسان منصف گوشزد کنیم...این که‌ گویا زبان کوردها تحقیر میشود یا اینکه‌ کردها وکیل و وزیر ندارند(که‌ اگر هم داشته‌ باشند) هیچ فرقی به‌ حال کرد نخواهد کرد، ما با فارس و هیچ قوم دیگری مشکل ریشه‌ای نداریم، مشکل ما با فرهنگ زبرین دستی و بالادست کردن هژمونی فارس با تمامی عوارزش مشکل داریم... مشکل کوردها غرور ملی پامال شده‌ی اونهاست، ملتی که‌ اولین حکومت متمدن منطقه‌ را رهبری میکرد اکنون به‌ انحا مختلف به‌ بردگی ملل دیگر درآمده‌ است...برده‌ و برده‌ی فرهنگی جگرافیایی اقتصادی سیاسی...تمام دارایی و حتی زندگی یک برده‌ متعلق به‌ صاحبش هست، امروز فرهنگ کرد در خدمت و گامی فراتر مینهم، مال و جزو مایملک خصوصی فارس عرب و ترک هست....موسیقی کرد به‌ همین شیوه‌، زبان کورد به‌ همین منوال سرمایه‌های زمینی و انسانی آن نیز و مهمتر از همه‌ خاک و سرزمین نیاکان او نیز از آن خود او نیست...به‌ قول شاعری بزرگ که‌ میگوید:
ایران یک کردستان دارد،
ترکیه‌ یک کردستان دارد
عراق و سوریه‌ هرکدام یک کردستان دارند
اما...
خود کردها، کردستانی برای خودشان ندارند....
.......

من که جوانرودیم و این آقای امینی رو تا حالا اسمشو نشنیدم ولی هیچیش به جوانرودی نرفته ، چون جوانرودی هر کجای دنیا هم که باشه به کورد بودنش و ملیتش افتخار میکنه ، کرمانشاه (کرماشان)که دیگه جای خود داره ...!!!!! من کاری به نطریات جامعه شناسیش ندارم ولی به شخصه از خوندن این متن حالم به هم خورد ، چون احساس کردم به نوعی ادامه تائید و تاکید بر سیاسیت تحقیر ملیتها از دیدگاه فاشیزم فارس رو ترویج میداد ، عدم اعتماد به نفس آقای امینی لزوما بیانگر دیدگاه حتی یکصد هزارم مردم کورد نیست و ناشی از رشد در یک خانواده با درصد سواد پائین و خود کم بین هستش ، آقای امینی لباس تنگی که پوشیده میشه فارسی نیست بلکه یک لباس مرسوم شده در اروپاست و لباس اصلی فارسها رو بارها در سریالهای قدیمی دیدیم و این تعریف شما از لباس فارسی یکی دیگر از نشانه های عدم درک شما از حقایق و تعاریف است در هر حال این مصاحبه هدف دار بود و بیشتر با هدف تعمیم نظر یک انسان گریزان از اصل و نصب و آسیمیله شده به کل یک جامعه و معرفی این نوع تفکر به ایرانیان است .

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما