خانه | جامعه | دگرباش

گفتن بعضی چیزها راحته

چهارشنبه, 1390-03-18 19:46
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
شقایق زعفری

شقایق زعفری ـ  تلفن زنگ خورد، دلم نمی‌خواست چشم‌هایم را باز کنم، گوشی را برداشتم و گفتم: الو!
برادرم با تعجب گفت: وای خواب بودی! ببخشید، فکر کردم بیداری و داری درس می‌خونی.
گفتم: اشکالی نداره، ساعت چنده؟

صدایش را صاف کرد و گفت: یک و چهل و شش دقیقه نیمه‌شب یک‌شنبه.

گفتم: درد نگیره تو رو، مرد حسابی الان چه وقت زنگ زدنه؟
با هیجان گفت: ذوق دارم، خوشحالم، می‌خوام یه چیزی بهت بگم، خیلی وقته، ولی نمی‌شد، موقعیتش پیش نمی‌اومد ولی الان زد به سرم که بهت زنگ بزنم.
تلفن را از این دست به آن دست کردم و گفتم: عاشق شدی؟
کمی مکث کرد و گفت: وای، آره. از کجا فهمیدی؟
چشم‌هایم را باز کردم و گفتم: جدی؟ کیه؟ خوشگله؟ هم دانشگاهیته؟
برادرم سرفه کرد و گفت: آشناست، می‌شناسیش، خوشگله، باحاله.
سیم تلفن را دور انگشت اشاره‌ام پیچیدم و گفتم: وای بگو دیگه، مردم از فضولی، بدو.

برادرم مکثی کرد و گفت: برادر مرجان.

گفتم: مرجان رو دوسش دارم، خوشگله،خوبه، چطوری مخش رو زدی؟
برادرم گفت: نشنیدی؟ گفتم برادر مرجان.
چند ثانیه مکث کردم و گفتم: مسخره، نصفه‌شبی منو گیر آوردی، برو دیگه بخواب، من حوصله شوخی ندارم اصلاً.

صدای سرفه‌های برادرم از پشت خط می‌آمد. گوشی تلفن را کمی دورتر از گوش‌هایم نگه داشتم.

گفت: مسخره‌بازی چیه؟ جدی دارم می‌گم. خواستم اول به تو بگم.

نفسم توی سینه حبس شده بود، کلمه‌ها را برای ادامه مکالمه پیدا نمی‌کردم.

احساس کردم صدایش می‌لرزد. گفت: پسر خوبیه، ازش خوشت میاد، فردا باهاش بیام خونه تو؟ بهش گفتم که تو در زمینه همجنسگرایی فعالیت می‌کنی. کلی تعریف‌ات رو کردم. مقاله‌هات رو خونده.

روی تخت نشستم. بند لباس خوابم روی شانه‌های لختم افتاده بود. صدای چند جوان مست از خیابان شنیده می‌شد. سعی کردم محکم باشم و صدایم نلرزد.

گفتم: سکس هم داشتین؟
دوباره سرفه کرد و گفت: وارد جزئیات نشو دیگه.
صدایم را کمی بالا بردم و گفتم: سکس هم داشتین؟

با تعجب گفت: چه خبرته بابا، آره داشتیم، خوب معلومه که داشتیم، چه چیزای مسخره‌ای می‌پرسی خوب.

گفتم: می‌خوای بگی همجنسگرا هستی، یا بای؟

خندید و گفت: کاملا گی هستم، خیالت راحت. الان شش‌ماهه که توی خودم کشفش کردم، اوایل فکر می‌کردم بای هستم، ولی الان مطمئنم.
سیگاری روشن کردم و گفتم: معلومه چی می‌گی عوضی؟ اگه اینا شوخی نصفه شبت باشه می‌کشمت.

سرفه کرد و گفت: جدی دارم حرف می‌زنم.
گوشی را محکم روی تلفن کوبیدم. چراغ خواب را روشن کردم. تلفن زنگ می‌خورد. نمی‌خواستم جواب بدهم. سیگار دوم را روشن کردم. سردم بود. می‌لرزیدم. مثل همان روز که با اشتفان، پارک نزدیک خانه‌ام رفته بودیم، هوا ابری- آفتابی بود و من می‌لرزیدم. اشتفان از کوله‌پشتی‌اش بلوز آستین بلند خاکستری‌اش را بیرون آورد و گفت: بپوش.

نگاهش کردم و گفتم: چه خبر؟

دستپاچه نگاهم کرد و گفت: هیچی. کار و زندگی.

گفتم: همه چی مرتبه. هنوز رستوران کار می‌کنی؟

با انگشت‌هایش روی چمن، خط‌های مورب می‌کشید و گفت: آره، الان دیگه آشپز خوبی شدم.
گفتم: چه خوب، ولی من امروز خیلی دلم گرفته.

دست‌هایش را به هم مالید و گفت: چرا؟

سرم را برگرداندم و به چشم‌هایش خیره شدم. چشم‌هایش عسلی بود و نافذ. ته ریش داشت. به موهای بلوند دستش خیره شدم و گفتم: از این مردهای هتروسکشوال که فکر می‌کنن دنیا رو سرانگشتای اونا می‌چرخه خسته شدم. همه‌اش حرف مفت می‌زنن، از سکس فقط یه چیز می‌فهمن، ارضا شدن خودشون. نمی‌دونن هزار راه دیگه به جای اون پیشفرض اولیه مسخره‌شون برای ارضا شدن وجود داره، دارم فکر می‌کنم یه تغییراتی بدم.

لبخند زد و گفت: همه مرداهم که اینطوری نیستن.

به دکمه‌های بلوزش خیره شده بودم و فکر می‌کردم با داشتن لبخند، چه چهره غمگین و وحشتزده‌ای دارد. دست‌هایش را گرفتم و گفتم: نه، برای من دیگه استثنایی وجود نداره.

دستی شانه‌هایم را لمس کرد. سرم را برگرداندم. امیر بود. گفت:چی دارین می‌گین شما دوتا؟
لب‌های اشتفان را بوسید و کنارش نشست. دست‌هایش را دور گردن اشتفان انداخت. صورت اشتفان بیشتر از همیشه وحشتزده بود. اطراف‌مان پر از دختر و پسرهایی بود که از نظر من زیادی شاد به نظر می‌رسیدند. چندنفر دورتر از ما نشسته بودند. دورشان پر از شمع بود و آبجو می‌خوردند. بلند بلند حرف می‌زدند و به چیزهای خیلی مسخره‌ای می‌خندیدند.

امیر گفت: این چشه؟

لبخند زدم و گفتم: تو که می‌دونی این بیچاره از این جامعه مثلا آزاد و مریض‌شون می‌ترسه.خوب باهاش ور نرو.

اشتفان با تعجب نگاه‌مان کرد و گفت: آلمانی حرف بزنین، منم بفهمم چی می‌گین.
خندیدم و گفتم: باشه، شرمنده، گفتم بهتون حسودیم می‌شه که انقدر همو دوست دارین.
نمی‌توانستم اشتفان را درک کنم. همیشه مثل سایه خودش را مخفی می‌کرد.سال‌ها بود، تلاش می‌کردم، دوست خوبی برایش باشم و او بتواند به من اعتماد کند، اما مشکلات زندگی همجنسگرایی‌اش در دوران نوجوانی و جوانی، صدمه‌های زیادی به او زده بود. از جامعه هراس داشت؛ از دخترها و پسرهای جوان. یک بار به من گفته بود: اینا نمی‌تونن فعلاً تجزیه و تحلیل خوبی از ماها داشته باشن. نمی‌خوام چیزی بگن.

هیچ وقت از گذشته‌اش حرفی نزده بود، اما می‌توانستم چیزهای زیادی حدس بزنم. یک بار وقتی از دوست پسرم برایش حرف می‌زدم، با چشم‌های نافذش به من نگاه کرده بود و گفته بود: منم دوست دختر داشتم.

بلند خندیده بودم و گفته بودم: جدی؟

قطره‌های باران به صورتم می‌خورد. دست‌هایم را باز کرده بودم و به آسمان نگاه می‌کردم. بوی خاک می‌آمد. بوی خاطره غریبی در گذشته‌های دور. به ایستگاه اتوبوس رفتیم و نشستیم. اشتفان باید سر کار می‌رفت. احساس کردم دلش می‌خواهد با ما آن‌جا باشد و باریدن باران را نگاه کند. به اشتفانی فکر کردم که یک ساعت دیگر در آشپزخانه‌ای کوچک،پر از بوی غذاهای مختلف و سیب‌زمینی‌های پخته، از پنجره به باران نگاه می‌کند و با خودش حرف می‌زند. سوار اتوبوس که شد، برایش دست تکان دادیم و به امیر گفتم: این آدم هنوزم برام عجیبه.

امیر به قطره‌های باران خیره شده بود و گفت: تو هیچ وقت نمی‌تونی اشتفان رو درک کنی، شاید خودت هوموفوبیا نداشته باشی، اما لمس‌اش هم نکردی.

سردم بود. دست‌هایم را روی سینه‌ام حلقه کردم و گفتم: چرا، اتفاقاً لمس‌اش می‌کنم و می‌تونم خیلی لحظه‌ها این هوموفوبیای لعنتی رو ببینم.

گفت: گفتن بعضی چیزها راحته، می‌دونم می‌تونی به دوستات بگی که یه دوست همجنسگرا داری و از این جور حرفا، ولی اگه برادرت گی بود، می‌تونستی همین‌قدر راحت در موردش با دوستات حرف بزنی؟
چند لحظه مکث کردم، به چشم‌هایش خیره شدم و گفتم: سردمه، بریم خونه. تمام طول راه می‌لرزیدم.
کورمال کورمال به سمت آشپزخانه رفتم، در یخچال را باز کردم، به خرت و پرت‌های داخل‌اش خیره شدم، یک سیب برداشتم و در یخچال را محکم کوبیدم و سیب را پرت کردم. روی زمین سرد آشپزخانه نشسته بودم .جرئت نداشتم به حرف‌های برادرم فکر کنم.

به سمت اتاق خواب رفتم، لباس گرمی پوشیدم. سیگاری روشن کردم. به عکس خودم و برادرم خیره شدم. هر دو می‌خندیدیم. قشنگ‌ترین عکس دو نفری‌مان بود. دست‌هایش روی شانه‌هایم بود. به چهره‌اش دقیق شدم؛ به حالت لب‌هایش، دندان‌هایش، چشم‌های ریز و کشیده‌اش، موهای مشکی‌اش، دست‌هایش. از بچگی همیشه عاشق دست‌هایش بودم و فکر می‌کردم باید از او که آنقدر انگشت‌ها و دست‌هایی کوچک دارد، حمایت کنم.

دست‌هایش را تصور کردم، دور کمر برادر مرجان حلقه شده بود. موهایش را نوازش می‌کرد. روی لب‌هایش دست می‌کشید. تن‌شان در هم می‌پیچید و دست‌های برادرم روی تنی مردانه بالا و پایین می‌رفت. چشم‌هایم را روی هم فشار دادم. نمی‌خواستم هیچ دستی را تصور کنم. نمی‌خواستم بدن برادرم را مجسم کنم. دندان‌هایم را به هم چسباندم، به خودم در آینه زل زدم. قیافه وحشتناکی داشتم در اتاق تاریک و یخ‌زده‌ام. به سمت تختم رفتم و شماره برادرم را گرفتم. دست‌هایم می‌لرزیدند. سعی می‌کردم دندان‌هایم به همدیگر نخورند. برادرم بعد از چند بوق، جواب داد. گفتم: الو؟

گفت: چیه؟

گفتم: معذرت می‌خوام. شوکه شدم. قطع نکن. باشه؟

سرفه می‌کرد. گفت: فکر می‌کردم تو یک کمی بیشتر از بقیه حالیت می‌شه. تو که یه عمر ادعای روشنفکریت ما رو کشته بود که مثلاً حامی آدمای مثل من هستی.

سعی می‌کردم آرام باشم و در دلم می‌گفتم: من غلط کردم، من به گور جد و آبادم خندیدم.
نفس عمیقی کشیدم. گفتم: خوب ببین این مسئله کوچیکی توی زندگی تو نیست. من کلاً فکر می‌کنم همه آدما بای هستن و الان تو، توی اون یکی قسمت‌ات گیر کردی، یه مدت دیگه می‌ری سراغ یه دختر خوشگل.

صدایش کمی عصبانی شد و گفت: تا الان یه بار از خودت پرسیده بودی که چرا من دوست دختر ندارم؟ تو که مدعی همه‌چیز فهمی هستی خانم روشنفکر عزیز.

صدایم را بالا بردم و گفتم: انقدر واسه من روشنفکر روشنفکر نکن، هستم که هستم. تو به فکر خودت باش، برو مثل آدم زندگی کن روانی بدبخت.

صدایش می‌لرزید. گفت: مثل آدم زندگی کنم؟ چون عاشق یه پسرم یعنی آدم نیستم؟ تو رو خدا منو از خودت انقدر دلسرد نکن.

از خودم بدم آمده بود. کمی مکث کردم و گفتم: ببین عزیزم، شرمنده. من فقط کمی نگران شدم، همین. منظور بدی ندارم، ولی فکر کردی اگه مامان و بابا بفهمن، چی می‌شه؟

با حرص گفت: مامان و بابا، شهین و زری خانم، عباس و غلام آقا. خواهرم، آخه تو چرا؟
سرفه می‌کرد و با معصومیت پسربچه‌های پنج ساله گفت: خوب تو بهشون می‌گی، مگه نه؟
داد کشیدم و گفتم: نه، نه، نه که نمی‌گم دیوونه، مگه خلی؟ می‌خوای سکته کنن؟ بگم چی آخه؟ بگم تک پسرتون، تاج سرتون، خل و چل‌تون فهمیده که گی هستش؟ که سکته کنه بابای بیچاره، که مامان روانی بشه؟

هر دو کمی سکوت کردیم و گفت: باورم نمی‌شه این حرفارو تو می‌زنی.
گفتم: برای من ننه من غریبم‌بازی در نیار. برادر مرجان رو هر خری که بود و هست فراموش می‌کنی.
گفت: خاک بر سرت.

صدای بوق ممتد از آن طرف خط می‌آمد. به گوشی تلفن خیره شدم. تمام این سال‌ها فیلم بازی کرده بودم. ریشه‌های ترس و نفرت از همجنسگرایی در وجودم بود و خودش را نشان نداده بود. شاید هم این یک واکنش عادی برای برادرم بود. نمی‌توانستم خودم را بفهمم. پس چرا وقتی خواهرم تعریف کرده بود که یک شب با دختری خوابیده است، داد نکشیده بودم؟ فقط خندیده بودم و فردای همان روز برای دوست پسر و دوست‌هایم داستان خواهرم را با افتخار تعریف کرده بودم. ژست روشنفکری من برای خواهرم تعریف دیگری داشت. چرا وقتی سال‌ها بعد، خواهرم این را برای شوهرش تعریف می‌کرد، همه ما به او افتخار کرده بودیم. یعنی من هم تصور دیگری از مردانگی برادرم داشتم؟ یعنی من هم فکر می‌کردم همجنسگرایی برادرم، مردانگی تاریخی خانواده ما را زیر سئوال می‌برد؟

به صدای خنده‌های بلندش فکر می‌کردم. به حرف دوست‌هایم که همیشه گفته بودند ما شبیه دوقلوها هستیم. چه بر سر برادرم آمده بود؟ مشکل کجا بود؟ شاید مشکل از من بود که همیشه فکر می‌کردم، روزی برادرم با دختری قدبلند و خوشگل، به خانه‌ام می‌آید و من برای عروسی‌شان، زنجیر طلایی را به دور گردن عروس می‌اندازم.

در یکی از کافه‌های محبوب‌مان نشسته بودیم و من به دوست‌هایم معرفی‌اش می‌کردم و با خوشحالی می‌گفتم: ببینین چه برادر خوشگلی دارم.

سرش را پایین انداخته بود و یکی از سیگارهایم را برداشت. محکم پشت دستش زدم و گفتم: چه غلطا! و دوتایی بلند بلند خندیده بودیم.

سیگاری روشن کردم. گلویم خشک شده بود. نمی‌توانستم بلند شوم و به آشپزخانه بروم. خشک‌ام زده بود. شماره برادرم را گرفتم.

گفتم: عزیزم،می‌دونی چقدر دوست دارم، می‌دونی اینو، مگه نه؟
گفت: خر شدن شروع شد.
گفتم: بذار سر فرصت باهم در مورد این مسئله حرف می‌زنیم، باشه؟ فعلاً به کسی نگو، باشه؟
آه بلندی کشید و گفت: چرا نگم؟
گفتم: بذار برات پیش دوستم وقت بگیرم، روان‌شناس خوبیه.
خندید و گفت: من سالمم. شما احمقید. شما دکتر احتیاج دارین.
آهسته گفتم: می‌دونی اگه شوهر خواهرت بفهمه، چقدر برای زندگیش بد می‌شه؟ تو که می‌دونی من دارم تا دو ماه دیگه ازدواج می‌کنم.
هیجانزده بود. گفت: خاک برسرتون که شوهر تو مثلاً خارجیه، اروپاییه، شوهر اون یکی هم که این‌جا بزرگ شده.
گفتم: خوب اینا نمی‌فهمن عزیزم. ایران و این‌جا نداره که مردم سخت این مسائل رو درک می‌کنن.
صدایش را پایین آورد و گفت: ولی تو کمکم کن. بذار منو همین جوری که هستم، ببینن.
گفتم: بابا اگه بفهمه سکته می‌کنه.
گفت: کمکم کن.
گفتم: نمی‌تونم، اصلاً نمی‌خوام. دیگه هم زنگ نزن به من از این چرت و پرتا بگو عوضی. برو دکتر. برو آدم شو. نصفه شبی زنگ زدی این‌جا اراجیف می‌بافی.
گفت: هوموفوبیا تو حلقت گیر کرده بدبخت.
داد کشیدم و گفتم: گیر کرده، گیر کرده، گیر گرده، احمق بی‌جنبه، خفه شو دیگه، دهنت رو ببند.
گفت: خودم می‌گم.
گفتم: گه زیادی نخور بچه جون.
بلند و عصبی خندید و گفت: بلندشو خودت رو توی آینه یه نگاه کن. ازت بدم اومد، سعی کن با یه شخصیتت، اینی که الان به من نشون دادی، زندگی کنی. برات متاسفم.
داد کشیدم و گفتم: خفه شو، خفه شو.

بوق ممتد شنیده می‌شد. صورتم خیس اشک‌هایم شده بود. سرم را به دیوار چسباندم. می‌لرزیدم و به چهره وحشتزده اشتفان فکر می‌کردم، به چهره‌ی امیر وقتی توی چشم‌هایم خیره شده بود و گفت: گفتن بعضی چیزها راحته، می‌دونم می‌تونی به دوستات بگی که یه دوست همجنسگرا داری و از این جور حرفا، ولی اگه برادرت گی بود می‌تونستی همین قدر راحت در موردش با دوستات حرف بزنی؟

Share this
Share/Save/Bookmark

به عنوان یه همجس گرا حس درد دارم
همه ی تنم درد میکنه از این ظلم، از این عدم پذیرش

شکر را سفید دیدن هنره، یا شیرین دونستن؟
هیچ کدوم! چون شکر همجنس گرایان بخصوص نوع مذکرش مثل شکر قهوه ای هم نیست و آنقدر رنگ و مزه غریبی داره که مدتها طول میکشه یک آدم معمولی تازه بتونه درست نگاش کنه ولی ....
ولی کسی که در این وادی زندگی میکنه، بهش فکر میکنه، نمونه هاش را میبینه دیگه خیلی فرق داره، به همین خاطر درک این داستان حتی از درک همجنس گرایی هم مشکل تره.............

با خواندن این حکایت آدم خیلی نگران حال خانم شقایق میشه که اینهمه سال مشغول نقش بازی کردن و دروغ گفتن به خودش و دیگران بوده .
نقش روشنفکر بازی کردن .اینم از آن بازیهای ....روزگار ما شده

واقعا رقت انگیز این همه ظلم و تبعیض نسبت به همجنسگرایان

من خودم یه ترنسم(هم تو اف).با خوندن این متن یاد تموم بدبختی هایی افتادم که جامعه سرم اوورد و کم کم داره ازم یه ادم روانی میسازه.به نظر من ایجاد تغییر تو دید افراد جامعه باید توسط خود ما انجام شه.

من همجنس باز نيستم اما به نظرم بايد به حقوقشون احترام گذاشته بشه

دوست عزیز من کلمه درست همجنسگراست نه همجنس باز.

این داستان شاید بارها و بارها در بین روشنفکران ما تکرار شده است جریان همان مثال معروف ایرانی است که میگفت:مرگ خوبه اما برای همسایه
بانوی محترم من درک میکنم که حس درونی شما در نهایت این است که بین برادرتان و دیگران فرقی نیست این حس خودخواهی که در وجود هر انسانی است مشکل آفرین شده است.اینکه شما میخواستید دنیا را آنگونه که خودتان تصور میکنید پیش ببرید.آرزوی ازدواج برادر در واقع یک خودخواهی بود که به شما این اجازه را داد که با ایشان اینگونه رفتار کنید.

من به این چیزا اعتقاد ندارم، من بای هستم، چه تو تهران چه اینجا ( الان ۸ ساله ساکن اروپا هستم) مشکلی‌ نداشتم، چه تو رابطه با پسرا چه دخترا، ربطی‌ هم به اجتماع نداره، این خیلی‌ شخصی‌، به خواهرمم نگفتم، به کسی‌ چه مربوط با کدوم پسر میخوابم یا با کدوم دختر اگه مشکل اینه که ننه بابا قبول نمیکن که اصلا به اونا چه ربطی‌ داره؟ یا اگه میخواین توی مترو لب بگیرین کسی‌ هم نگا نکنه، نمی‌شه، ملت هنوز عادت نکردن، همین، گریه زlری نداره، خیلی‌ها هم از سر ناچاری همجنسگرا میشن، به خاطره شکست با جنس مخالف، که همجنسگرایی هم چارهٔ دردشون نمی‌شه، و می‌شه یه معضل تازه، همهٔ اینرو در نظر باید گرفت

بهتر نيس جايي اينك بشيني. ذهنيت ادما عوض بكني يه قانوني وضع بشه كه همه حق حيات داشته باشن بتونن با همه خاصيص متفاوتي ك دارن صاحب كار خونه بشن بدون اينكه كسي در باره اينكه شب با كي ميخابه فضولي نكنه

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما