خانه | انديشه زمانه

مسلمانی و تشیع شاه و استبدادش (۲)

جمعه, 1390-11-28 03:20
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
اکبر گنجی

اکبر گنجی – این مقاله نه تنها مدعای اسلام ستیزی شاه را رد می‌کند، بلکه شاه را اسلام گرا به شمار می‌آورد. البته اسلام و تشیع شاه، اسلام بنیادگرایانه یا ایدئولوژیک نبود. در بخش اول نوشتار ناظر به اسلام و تشیع شاه، به روایت شاه بود. پرسش یا مسئله این بود: شاه چه تصویری از اسلام و تشیع و مسلمانی خود و پدرش ارائه می‌کرد؟ او چه روایتی از اسلام‌های رقیب می‌ساخت؟

 
بخش دوم، که شامل بندهای ۲۰ تا ۲۲ نوشته است، ناظر به رفتار شاه - به اقتفای او فرح - در این زمینه و پیامدهای آن است. آن چه آنان کردند، آماده ساختن زمینه‌ها و بسترهای انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ بود.
 
شاه و برساختن انقلاب اسلامی
 
بیستم: ارتباط با مراجع تقلید و روحانیت: حاج شیخ عبدالکریم حائری در نوروز ۱۳۰۱ وارد شهر قم شد و بدین ترتیب، مرکزیت دینی یافتن این شهر آغاز گردید. در سال ۱۳۰۴، دولت طرحی برای حل مسائل ایرانیان مقیم عراق تهیه کرده بود. بند اول این طرح به شرح زیر بود:
"ترغیب آقایان حجج اسلامیه به تبدیل محل مراجع تقلید از عتبات عالیات به حضرت معصومه‌ی قم یا مشهد مقدس"[۳۷].
 
با این حال تا وفات آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مرجعیت شیعیان با ایشان بود که در عراق اقامت داشت. پس از درگذشت او در سال ۱۳۲۵ ، آیت الله حاج آقا حسین قمی به مدت ۹۵ روز زنده بود و طرفدارانش کوشیدند تا ایشان مقام مرجعیت را در دست گیرد که با درگذشت او این مسئله منتفی شد. با درگذشت آیت الله قمی، به مرور مسئله‌ی مرجعیت آیت الله بروجردی مطرح شد. البته تا زمانی که حاج عبدالکریم حائری زنده بود، مهمترین مجهتد داخل ایران به شمار می‌رفت (وفات ۱۳۱۵ خورشیدی). حاج عبدالکریم حائری در سیاست دخالت نمی‌کرد و معمولاً در برابر تجددگرایی آمرانه‌ی رضاشاه سکوت می‌نمود. تا این که در سال ۱۳۱۴ رضاشاه کشف حجاب اجباری را به اجرا نهاد. آیت الله حائری طی نامه‌ای به رضاشاه نوشت:
"پیشگاه مبارک اعلی حضرت همایونی...عرض می‌شود، بنده با این که تاکنون در هیچ کاری دخالت نداشتم، اکنون می‌شنوم اقدام به کارهایی می‌شود که مخالفت صریح با طریقه‌ی جعفریه و قانون اسلام دارد که دیگر خودداری و تحمل برایم مشکل است. الاحقر عبدالکریم حائری"[۳۸].
 
در جای دیگری درباره‌ی بیگانه هراسی رضاشاه و محمد رضا شاه پهلوی توضیح داده ایم. رضاشاه به شدت نسبت به تحقیر ایرانیان توسط بیگانگان حساس بود. به هیچ وجه حاضر نبود که آنها مردم ایران را نامتمدن و وحشی قلمداد کنند. پروژه‌ی همشکل کردن لباس ایرانیان- همانند غربیان- بیش از هر چیز ناشی از این متغیر بود، وگرنه او اعتقادی به این امر- خصوصاٌ کشف حجاب زنان- نداشت. اگر تمسخر بیگانگان نبود، هرگز دست به چنان کاری نمی‌زد و مرگ را بر آن نوع زندگی ترجیح می‌داد. در یادداشت‌های علم در این خصوص آمده است:
"سر شام رفتم. صحبت‌های مختلف شد، ولی دو قسمت بسیار مهم پیش امد. یکی صحبت ۱۷ دی و آزادی بانوان که علیا حضرت ملکه‌ی پهلوی تعریف کردند روزی که رضا شاه مرا از اندرون برداشتند و بدون حجاب با خود به دانشسرای عالی بردند ، در بین راه در اتومبیل به من گفتند: من امروز مرگ را بر این زندگی ترجیح می‌دادم که زنم را سر برهنه پیش اغیار ببرم ، ولی چه کنم کاری است که برای کشور لازم است وگرنه ما را وحشی و عقب افتاده می‌دانند"[۳۹].
 
عیسی صدیق نیز این داستان را بازگو کرده که رضاشاه احساس می‌کرد که لباس اروپایی ممکن است سبب "عقده‌ی حقارت" در ایرانیان گردد. "عقده‌ی حقارت" مهمترین متغیر در تصمیم گری اجباری او بود. گمان می‌کرد که با تغییر لباس ایرانیان، دیگر غربیان نمی‌توانند خود را "برتر" از ایرانیان قلمداد کنند. در هفدهم تیر ۱۳۱۴- یعنی روز صدور فرمان برسر گذاردن کلاه اروپایی- به نمایندگان مجلس گفت:
"کلاه جدید ربطی به مذهب ندارد، اما با ملیت سر و کار دارد. سابقاً کسانی که آن را سر می‌گذاشتند فکر می‌کردند که این سرپوش به آن‌ها نسبت به کسانی که آن را به سر ندارند برتری می‌بخشد. ما نمی‌خواهیم دیگران فکر کنند که به خاطر یک تفاوت کوچک در سرپوش بر ما برتری دارند"[۴۰].
 
در ملاقات خصوصی به نخست وزیر پیشینش- هدایت- گفت که قصدش از این کار این است که ایرانیان هم مانند غربیان باشند تا کسی آنها را مسخره نکند. هدایت می‌گوید در آن لحظه به ذهنم خطور کرد که آنچه باعث تمسخر ما می‌شود، باورها و دیدگاه‌های ماست، نه پوششی که بر آنها می‌نهیم[۴۱].
 
پس از تبعید رضاشاه، آیت الله کاشانی در ۱۷ مهر ۱۳۲۰ نامه‌ای به فروغی- نخست وزیر- نوشت و نسبت به اقدامات رضاشاه در از بین بردن مدارس دینی و کشف حجاب اجباری اعتراض کرد. فروغی در پاسخ او نوشت: "در باب رفتار مأمورین با نسوان دستور داده شده است که متعرض نباشند"[۴۲].
 
در سال ۱۳۲۲، آیت الله حاج آقا حسین قمی به ایران آمد. نامه‌ای به سهیلی- نخست وزیر وقت- نوشت که از جمله مطالبات آن، لغو کشف حجاب اجباری بود. نامه‌ی او در هیأت وزیران طرح شد و خواسته او به تصویب رسید. نخست وزیر به او این گونه پاسخ داد:
"حضرت آیت الله قمی: در جواب تلگرافی که از مشهد مقدس مخابره فرموده بودید، محترماً زحمت می‌دهد. تلگراف در هیئت وزیران مطرح و تصویب دولت به شرح زیر اشعار می‌شود: ۱- آنچه راجع به حجاب زنان تذکر فرموده اند، دولت عملاً این نظریه را تأمین نموده است و دستور داده شده که متعرض نشوند. ۲- در موضوع ارجاع موقوفات خاصه‌ی اوقاف مدارس دینیه به مصارف مقرره‌ی آن از چند ماه قبل دولت تصمیم گرفته است که بر طبق قانون اوقاف و مفاد وقفنامه‌ها عمل آید و ترتیب این کار هم داده شده و این تصمیم دولت نیز تعقیب خواهد شد. ۳- در باب تدریس شرعیات و عمل به آداب دینی برنامه‌های آموزشی با نظر یک نفر مجتهد جامع الشرایط ، چنانچه در قانون شورای عالی فرهنگ قید شده، منظور خواهد شد و راجع به مدارسی که عنوان مختلط دارند در اول ازمنه، مکان پسران از دختران تفکیک خواهند شد"[۴۳].
 
در چنین شرایطی علی اکبر حکمی زاده کتاب اسرار هزارساله را در شهریور- مهر ۱۳۲۲ منتشر کرد. او که فرزند روحانی صاحب نامی بود (آیت الله حائری در بدو ورود به قم در منزل ایشان سکنی گزید)، از اصلاحات رضاشاه در این کتاب دفاع به عمل آورد و آنها را باعث "ضعف تقوا" به شمار نیاورد. بعد نوبت به کسروی رسید که شیعی گری را بهمن ماه همان سال منتشر کرد. آیت الله خمینی دست به کار شد و به سرعت در کشف الاسرار به انتقادهای حکمی زاده پاسخ گفت. روابط جدید روحاینت و دولت، صدای معترضانی را در آورد.
 
کسروی در اواخر سال ۱۳۲۳ نوشت:
"راست است می‌بینیم دولت‌های ما با ملایان نیک ساخته‌اند. در این سه سال دیدیم که چه پشتیبانی‌ها به ملایان می‌نمایند و چه نقشه‌هایی برای چیره گردانیدن آن‌ها می‌کشند. دیدیم هنگامی که حاجی آقا حسین قمی از نجف آهنگ ایران کرد، رادیوی ایران تا مرز عراق به پیشواز او رفت و تو گفتی قهرمان لنین‌گراد را به ایران می‌آورد. راه‌پیمایی او را گام به گام آگاهی داد. دیدیم که دولت به او رسمیتی داد، رسمیتی که ما تاکنون معنایش را نفهمیده ایم و پیشنهادهای او را درباره‌ی چادر و چاقچور به رسمیت پذیرفت و پاسخ رسمی داد. دیدیم که پسر آقای حاجی ابوالحسن[اصفهانی] برای گردش به ایران آمد و آقای ساعد نخست وزیر آن زمان به همه‌ی فرمانداران و استانداران دستور فرستاد که پذیرایی‌های بسیار با شکوه از او کنند که رونویس نامه‌ها در دست ماست. دیدیم در این سه سال رادیوی ایران یک دستگاه ملایی گردید که کم کم روشان باز شد و پارسال و امسال روضه هم خواندند. اگر جلوگیری نشود هر آینه سال آینده نوحه نیز خواهند خواند. و خانواده‌ها باید در پیرامون رادیو دایره پدید آورند و به هوای آن سینه کوبند و ترجیع‌های نوحه را خوانند"[۴۴].
 
گویی حکمی زاده و کسروی شاهد "رضاشاه زدایی" شده بودند. اما خوب یا بد، روابط محمد رضاشاه پهلوی با روحانیت- اگر چه از مراحل گوناگونی گذر کرد- مانند روابط دوران پایانی سلطنت رضاشاه نبود. شاه با مراجع تقلید رابطه داشت. آیت الله حاج عبدالکریم حائری یزدی و آیت الله بروجردی در سیاست دخالت نمی‌کردند. اگر مسئله‌ای پیش می‌آمد که مراجع نظری داشتند، با واسطه نظر خود را به اطلاع شاه می‌رساندند. شاه پس از ماجرای ترور ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ از موقعیت پدید آمده استفاده کرد و با تشکیل مجلس موسسان بر اختیارات خود افزود. در این زمان شایع شده بود که شاه قصد دارد اصول مربوط به اسلام را تغییر دهد. محمد رضا پهلوی، دکتر منوچهر اقبال- وزیر کشور- و قائم الملک رفیع را جهت رفع سوء تفاهم و کسب موافقت ایشان به قم فرستاد. دکتر اقبال در جلسه‌ی ۸ اردیبهشت ۱۳۲۸ مجلس به پشت تریبون رفت و گزارش مذاکرات و رفع سوء تفاهم را به اطلاع نمایندگان مجلس رساند. در همان زمان چند تن از علما- از جمله آیت الله خمینی- طی نامه‌ای از آیت الله بروجردی در این خصوص سئوال کردند. آیت الله بروجردی در پاسخ خود توضیح داد که: "فرمان همایونی صادر شد، برای این که مبادا تغییراتی در مواد مربوط به امور دینیه داده شود". شاه هر چند وقت یک بار به قم رفته و با آیت الله بروجردی دیدار می‌کرد.
 
آیت الله سید محمد بهبهانی (فرزند آقا سید عبدالله بهبهانی، از رهبران انقلاب مشروطه)، یکی از فقیهانی بود که بهترین روابط را با شاه داشت. در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲، علیه مصدق و در کنار شاه بود. به همین دلیل دربار و رسانه‌ها بسیار او را حرمت می‌نهادند. در نهم اسفند ۱۳۳۱ که شاه می‌خواست کشور را ترک کند، آیت الله طباطبایی به اتفاق فرزندش- سید جعفر- در رأس گروهی از طلاب و بازاریان با دبار رفت، با شاه خصوصی دیدار کرد و او را از رفتن منصرف ساخت. آیت الله ابوالقاسم کاشانی- در تعارض شدید با مصدق- در همان روز نامه‌ای به شاه نوشت که آن هم در منتفی کردن سفر ثأثیر بسیار داشت.
 
او خطاب به شاه نوشت:
"خبر مسافرت غیر مترقبه‌ی اعلحضرت همایون شاهنشاهی موجب شگفتی و نگرانی فوق العاده‌ی قاطبه‌ی اهالی پایتخت شده و هیأت رییسه‌ی مجلس شورای ملی، با استحضار آقایان به عرض می‌رساند که در موقع کنونی به هیچ وجه مصلحت و صواب نمی‌داند که اعلیحضرت همایونی مبادرت به مسافرت فرمایند، زیرا ممکن است در تمام کشور تأثیرات عمیق و نامطلوب حاصل نماید. به این لحاظ از پیشگاه همایونی استدعا می‌شود که قطعاً در این مورد، تجدید نظر فرموده و تصمیم به مسافرت را به موقع دیگری در سال آینده تبدیل فرمایند. رئیس مجلس شورای ملی، سید ابوالقاسم کاشانی".
 
آیت الله طباطبایی و آیت الله کاشانی در روز ۲۸ مرداد در برپایی تظاهرات علیه مصدق نیز فعال بوده و افراد مرتبط با خود را به اعتراض کنندگان وصل کردند. پس از انجام کودتا شاه از رم پیامی به زاهدی ارسال کرد. در عین حال ، دو پیام دیگر برای آیت الله بروجردی و آیت الله محمد بهبهانی فرستاد. بهبهانی در پاسخ به پیام شاه نوشت:
"همه انتظار زیارت پادشاه محبوب معظم خود را دارند... با آمدن تو به ایران دین و امنیت در مملکت حفظ خواهد شد".
 
در همان دوران آیت الله محمد طباطبایی که قصد داشت به زیارت امام رضا رود، طی تلگرافی به شاه از او خواست:
"همان طور که نخست وزیر (سپهبد زاهدی) قول داده است، در تعطیل کارخانه‌های مشروب سازی و ممنوعیت فروش مشروبات الکی اقدام گردد".
 
شاه در پاسخ خود، از او خواست که از امام رضا بخواهد تا وی بتواند کشور را اداره کند و در رفع نیازهای محرومان بکوشد. در مورد مشروبات الکلی توضیح داد که به دولت دستور داده لایحه‌ی قانونی به مجلس برند.
 
آیت الله بهبهانی رابطه‌ی ویژه‌ای با آیت الله بروجردی داشت. مراجع نجف و قم کارهایشان با شاه را از طریق وی انجام می‌دادند. او در ۲۰ آبان ۱۳۴۲- در ۹۲ سالگی- درگذشت.
 
رابطه‌ی آیت الله شریعتمداری با شاه نیز رابطه‌ی خوبی بود. پس از فروپاشی حکومت پیشه وری، شاه به آذربایجان سفر کرد و با تعدادی از روحانیون دیدار نمود. آیت الله شریعتمداری که در آن دوران به عنوان طلبه در مدرسه‌ی طالبیه‌ی تبریز درس می‌خواند، در ۶ خرداد ۱۳۲۶ در مجلس شاه حاضر شد و طی نطقی گفت:
"اعلیحضرتا ، طلاب علوم دینی فقط انتظار و تقاضا دارند که تناسب مقام خدمتشان مورد توجه ملوکانه واقع شوند". گفته‌اند که علما آن مجلس را تحریم کرده بودند. به همین دلیل آقای شریعتمداری به شاه می‌گوید:"بی نهایت متأسف و شرمنده هستیم و قهرا به آقایان هم دیر خبر رسیده که نتوانسته‌اند افتخار شرفیابی حاصل کنند"[۴۵].
 
رابطه‌ی آیت الله خمینی و آیت الله شریعتمداری بر سر تأسیس "دارالتبلیغ اسلامی" به شدت تیره شد. روحانیت انقلابی به شدت مخالف این موسسه بود و آن را کار شاه - یا حداقل به موافقت شاه- قلمداد می‌کرد.آیت الله خمینی و طرفدارانش مدعی بودند که طرح چنین موضوعی در آن شرایط ، انحراف از مبارزه است. کلنگ این موسسه در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۴۳ زده شد و در ۱۵ مهر ۱۳۴۴ آغاز به کار کرد. مراسم افتتاحیه با سخنرانی آیت الله شریعتمداری ، صدر بلاغی و امام موسی صدر برگزار شد. با تمامی تبلیغاتی که آیت الله خمینی و طرفدارانش علیه شریعتمداری و بنیادش به راه انداختند، در این موسسه افراد زیر درس می‌دادند که چند تن از آنان در جمهوری اسلامی به مقام مرجعیت دینی دست یافتند:
آیت الله جعفر سبحانی: اصول عقاید، تفسیر قرآن.
آیت الله مکارم شیرازی: اخلاق، بررسی ادیان.
آیت الله سید موسی شبیری: درایه و حدیث.
آیت الله مطهری: فلسفه.
صدر بلاغی: تاریخ اسلام، فن خطابه.
دوانی: تراجم و احوال، فن نویسندگی.
 
آیت الله شریعتمداری با مشی انقلابی آیت الله خمینی مخالف بود. به دنبال انقلاب نبود، بلکه خواستار اصلاحات در چارچوب نظام موجود بود. مطابق یکی از شنودهای ساواک ، یکی از اعضای دفتر آیت الله شریعتمداری از سوی وی در تاریخ ۲۹/۱/۱۳۵۷ با آیت الله قاضی طباطبایی تلفنی گفت‌و‌گو کرده است. عضو دفتر به آقای قاضی می‌گوید:
"آقای خمینی حرفهایش طوری نیست که توی بشقاب بگذارد و جلوی کسی بگیرد. آنها- یعنی آقای خمینی- دنبال تغییر رژیم می‌گردند، آن هم عملی نیست، اگر چند هزار نفری هم در اجرای منویات ایشان بمیرند، منویات ایشان عملی نخواهد شد و اگر منویات آقای شریعتمداری اجرا شود، خون‌ریزی نمی‌شود و سی نفر هم کشته نمی‌شود. منویات آقای شریعتمداری جنبه‌ی اصلاح دارد و افکار عمومی چه در داخل و چه بین المللی آن را قبول دارند...از اینها کاری ساخته نمی‌شود، ولی اعلامیه‌هایی که آقا[یعنی شریعتمداری] صادر می‌کند، هیچ گونه اهانتی نه به اعلی حضرت و نه به قانون است و تغییر حکومت هم نمی‌خواهد"[۴۶].
 
هوشنگ نهاوندی گفته است که از طرف شاه در یک سال آخر سلطنت او به طور مداوم با آیت الله شریعتمداری دیدار کرده و در واقع نقش واسطه‌ی میان طرفین را انجام می‌داده است. به عنوان نمونه آیت الله شریعتمداری در اولین ملاقات پیشنهاد می‌کند که شاه برای زیارت به قم بیاید و دیداری بین آن دو در حرم حضرت معصومه صورت گیرد و این آغازی برای آشتی ملی باشد[۴۷]. در دیدار بعدی ، آیت الله شریعتمداری به پزشک بهایی شاه- سپهبد دکتر کریم ایادی- اشاره کرده و می‌گوید این حق شاه است که ایادی پزشک او باشد، ولی چرا شاه او را با خود را زیارت امام رضا برد؟ سپس به طور مبسوط به اقدامات اشرف پهلوی اعتراض می‌کند و از نهاوندی قول می‌گیرد که این نکات را به شاه بگوید. نهاوندی هم نظرات آیت الله را به شاه و فرح پهلوی اطلاع می‌دهد[۴۸]. در دیدار بعدی آیت الله شریعتمداری خواهان این می‌شود که شاه مطابق قانون اساسی سلطنت کند، نه حکومت. در ضمن وقت آن است که نخست وزیری را به سیاستمدار برجسته‌ای مانند علی امینی بسپارد[۴۹].
 
داستان جشن هنر شیراز در سال ۱۳۵۶ برای رژیم شاه گران تمام شد و نیروهای مذهبی به خوبی از آن علیه رژیم شاه استفاده کردند. سال ۱۳۵۷ و اوج گرفتن اعتراض‌های مردمی بود. با توجه به سابقه‌ی سال گذشته چه می‌بایست کرد؟ نهاوندی می‌نویسد که در شهریور ۱۳۵۷ آیت الله شریعتمداری به او زنگ زد و پیشنهاد "دوراندیشانه ای" در این زمینه کرد که باعث "شگفتی" و "تحسین روشن بینی اش" شد.آیت الله شریعتمداری می‌گوید:
"به من گفته‌اند که قرار است تصمیمی برای جشن هنر شیراز گرفته شود. می‌دانید، من چیزی از این برنامه‌ها نمی‌دانم ولی قضیه‌ی پارسال تکان دهنده بود و غیر قابل تحمل. امیدوارم که حرفم را خوب بفهمید. ولی به اعلیحضرت یا هر کسی که به او مربوط می‌شود، بگویید که لغو برنامه‌ی جشن هنر شیراز اشتباه بزرگی است. تحول اوضاع چنان است که هر عقب نشینی یا امتیازدادنی، نشانی از ضعف تلقی خواهد شد. بنابراین از این به بعد، حکومت باید استحکام خود را نشان دهد و قدرت نمایی کند. آیا نخست وزیر از این چیزها آگاه است...با این حال شهبانو نباید به شیراز برود. برنامه‌ها را سبک کنند. چند برنامه‌ی سنگین و به ویژه ایرانی را حفظ کنند. محسن فروغی، وزیر فرهنگ که مرد محترمی است و یا شوهر خواهر اعلیحضرت[مهرداد پهبلد] بروند و دولت را نمایندگی کنند. جشنواره را کوتاه و خلاصه کنید، ولی مراقب باشید که لغوش نکنید"[۵۰].
 
نهاوندی نظرات آیت الله شریعتمداری را به ملکه و نخست وزیر اطلاع می‌دهد. اما آنها در آن شرایط تصمیم به لغو جشن هنر شیراز می‌گیرند. بدین ترتیب، آیت الله شریعتمداری به دنبال انقلاب و سرنگونی رژیم نبود، هدف او رعایت ظواهر شرعی و زمامداری شاه در چارچوب قانون اساسی بود. این دیدگاه‌ها و رقابت با آیت الله خمینی، سرنوشت ناگواری پس از انقلاب برای او رقم زد.
 
رابطه‌ی آیت الله خویی با شاه نیز هیچ گاه تنش‌زا نبود. اردشیر زاهدی در روزهای آخر طرحی تهیه کرده بود که شاه او را نخست وزیر سازد و وی مانند پدرش نظم و سازمان شاهی را باز گرداند. نهاوندی مدعی است که برای این طرح موافقت آیت الله خویی را هم گرفته بود.آیت الله خویی انگشتر عقیق سبز خود را برای زاهدی فرستاده و او آن را تقدیم شاه می‌کند. در ۱۷ آبان ۱۳۵۷ ، فرح پهلوی به نجف به دیدار آیت الله خویی می‌رود. گفته‌اند که در این دیدار آیت الله خویی از شاه حمایت به عمل آورد. این عمل در اوج انقلاب، معنایی جز مقابله‌ی با آیت الله خمینی نداشت. آیت الله خمینی در ۸ تیر ۱۳۶۰- یک روز پس از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط سازمان مجاهدین خلق- طی یک سخنرانی ، بدون ذکر نام ، این داستان و اهدای انگشتر توسط آیت الله خویی به شاه را ذکر کرد و گفت:
"یک شخص سرشناسی از این‌ها گفته بود که ایرانی‌ها دیوانه شده اند، یعنی در مقابل محمدرضا و ایستادگی در مقابل ظلم را با تعبیر دیوانگی یکی از اشخاص سرشناس معرفی کرد… آن آقای سرشناس گفته بوده این از خریتشان بوده است [شهدای انقلاب]، آدم که نمی‌رود در خیابان روبروی مسلسل بایستد و همان آقای سرشناس پرونده اش از ساواک بیرون آمده و آن وقتی که جوانان ما در خیابان‌ها کشته می‌شدند، انگشتر برای سلامت محمدرضا فرستاده بود، یک دسته این طور که به قول حضرت امیر سلام الله علیه از این‌ها تعبیر می‌کند که این‌ها همشان علفشان است…در صدر اسلام از این اشخاص بودند و وقتی حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه می‌خواستند مسافرت کنند به این سفر عظیم، بعضی از این‌ها نصیحت می‌کردند که برای چه؟ شما این جا هستید، مأمونید. وخلاصه بنشینید و بخورید و بخوابید"[۵۱].
 
اگر آن چه آیت الله خمینی بازگو کرده صادق باشد، حمایت آیت الله خویی از شاه و مخالفتش با انقلاب عمیق تر از اطلاعات مکتوب ماست.
 
بیست و یکم- برخی موارد اسلامی سازی: رژیم شاه اقدامات عدیده‌ای در جهت اسلامی سازی انجام می‌داد. برخی از موارد به شرح زیر است:
 
لایحه‌ی تدریس متون دینی در مدارس دولتی در سال ۱۳۲۱ به تصویب مجلس شورای ملی رسید. در سال ۱۳۲۵ آیت الله بروجردی از طریق آقای فلسفی به شاه در خصوص اجرای این مصوبه پیغام داد. شاه نیز به شایگان- وزیر فرهنگ- دستور داد تا این مصوبه به اجرا در آید. هژیر در ۱۰/۴/ ۱۳۲۷ خطاب به دکتر اقبال نوشت:
 
"بنا به مذاکراتی که در موقع طرح برنامه‌ی دولت در باب تعلیم مسائل شرعیه و احکام امور دینی و اصول اخلاق در مدارس مملکت در مجلس شورای ملی به عمل آمد، لازم است به فوریت کمیسیونی مرکب از اشخاص بصیر و صالح دعوت شوند تا هرچه زودتر پروگرام مدارس مختلفه در هر درجه که باشند تجدید نظر نموده و منظور نمایندگان مجلس شورای ملی را تأمین نمایند".
 
در ۳۰/۴/۱۳۲۷، نخست وزیر، طی نامه‌ای خطاب به وزیر فرهنگ ، به افرادی اشاره کرد که باید برای این کار دعوت شوند:
"...اقتضا دارد از میان آقایان فلسفی، راشد، شهابی، مشکوة، شعرانی، سحابی، محمد تقی سبزواری، مهندس بازرگان ، هر چند نفر را مصلحت می‌دانید دعوت فرمایید و این جانب را نیز از نتیجه مستحضر سازید".
 
بدین ترتیب دروس دینی برای مدارس دولتی تهیه و به صورت اجباری جزو آموزش قرار گرفت. بعدها، این کار به افرادی چون برقعی، باهنر، گلزاده‌ی غفوری و بهشتی محول گشت که آنها کتاب‌های دینی مدارس را تهیه می‌کردند.
 
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، به خاطر نگرانی از فعالیت‌های حزب توده، رژیم شاه دستور اجرای اجباری اقامه‌ی نماز در دبستان‌ها و مدارس دولتی را صادر کرد.
 
شاه در سال ۱۳۴۴ کلنگ آغاز ساختن مسجد دانشگاه تهران را به زمین زد.
 
مرتضی مطهری، بهشتی و مفتح، هر سه از شاگردان آیت الله خمینی- در دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران حضور داشتند. مگر ناطق نوری و مهدی کروبی- از شاگردان و یاران آیت الله خمینی- در همین دانشکده‌ی الهیات درس نخواندند؟
 
این لیست را می‌توان به همین نحو ادامه داد. شراب فروشی‌ها در ایام محرم و رمضان تعطیل می‌گردید. رادیو و تلویزیون در ایام مذهبی با تعطیل کردن برنامه‌های عادی ، اقدام به پخش برنامه‌های دینی می‌کردند.
 
وقتی در سال ۱۳۴۴ محمد همایون، مرتضی مطهری ، ناصر میناچی و عبدالحسین علی آبادی (دادستان دیوان عالی کشور) به عنوان اعضای موسس درخواست تأسیس حسینیه‌ی ارشاد را ارائه کردند، شهربانی کل کشور، ساواک و دیگر نهادها با تأسیس آن موافقت نمودند. این نهاد بعدها به مرکز ترویج افکار علی شریعتی تبدیل شد. شریعتی استاد دانشگاه مشهد بود. چند سال در حسینیه‌ی ارشاد، اسلامی را بر می‌ساخت و می‌آموخت، که اسلام راهگشای انقلاب بود. بی جهت نبود که او را "معلم انقلاب" می‌نامیدند. شریعتی تا جایی تحمل شد. اما فشار بی امان مراجع تقلید (آیت الله احمد خوانساری ، آیت الله میلانی ، و...) برای تعطیل کردن سخنرانی‌ها و درس‌های شریعتی از یک سو، و رسیدن شاه به این مدعا که اسلامی که شریعتی بر می‌سازد، چیزی جز "مارکسیسم اسلامی" نیست، از سوی دیگر، باعث تعطیلی حسینیه‌ی ارشاد شد. می‌گویند، شاه گفته بود: اغلب مارکسیست‌های اسلامی سر نخ شان از همان حسینیه‌ی ارشاد سرچشمه می‌گیرد[۵۲]. شاه جداً به این نظر رسیده بود که ریشه‌ی مارکسیسم اسلامی به حسینیه‌ی ارشاد باز می‌گردد[۵۳]. نصیری- رئیس ساواک- در گزارش جدیدی به شاه می‌نویسد که پس از تعطیلی حسینیه‌ی ارشاد، بازداشت تعدادی از عناصر نامطلوب، نابودی بخشی از جزوات مضره؛ اینک فرصت برای بازگشایی این موسسه با ترکیبی تازه مهیا شده است. شاه پاسخ می‌دهد:
"باید تمام این اشخاص را شدیداً تنبیه کنید؛ زیرا خیانت بزرگی به کشور کرده‌اند. به علاوه شما نیستید که در مورد افتتاح و یا عدم افتتاح تصمیم بگیرید. لازم است موضوع را دقیقاً پیگیری و نتیجه را بعداً گزارش دهید"[۵۴].
 
بیست و دوم- مبارزه‌ی با بهائیت، بهانه‌ای برای دور کردن از سیاست: در فروردین ماه ۱۳۲۱، "انجمن تبلیغات اسلامی" توسط عطاء الله شهاب پور و حشمت الله دولتشاهی تأسیس شد. مدیران اصلی و بعدی این انجمن افراد زیر بودند: شیخ محمود تولایی مشهور به حلبی، سید رضا آل رسول، سید محمد حسین عصار، سید حسین سجادی و غلامحسین حاج محمد تقی تاجر. مطابق اساسنامه‌ی انجمن، "هر نوع فعالیت سیاسی در داخل آن ممنوع بود".
 
مطابق یکی از اسناد ساواک- متعلق به ۱۰/۱۰/۱۳۴۹- "این انجمن یک سازمان سیاسی نیست و دولت نیز آن را تأیید نموده و شاهنشاه آریامهر هم از تشکیل آن ابراز رضایت فرموده اند"[۵۵]. کار اصلی انجمن مبارزه‌ی با بهائیت بود و به همین دلیل به انجمن ضد بهائیت هم مشهور بودند. در ۲۷/۸/۱۳۵۱، مقدم- مدیرکل اداره‌ی سوم ساواک- طی دستورالعملی می‌نویسد:
"درباره‌ی انجمن تبلیغات اسلامی. مسئول انجمن تبلیغات اسلامی در مرکز به منظور مبارزه‌ی علمی و منطقی با بهائیان تقاضا نموده است ساواک در این زمینه مساعدت‌های لازم به عمل آورد. با اعلام خواسته‌ی مسئول انجمن مزبور، خواهشمند است ضمن تماس با عوامل یاد شده در منطقه به آنها تفهیم گردد که اقدامات آنها نباید جنبه‌ی تحریک و اخلالگری داشته باشد"[۵۶].
 
انجمن خیریه حجتیه در سال ۱۳۳۲ توسط شیخ محمود حلبی (۱۳۷۶- ۱۲۸۰) تأسیس شد. او در مشهد فقه و اصول و فلسفه در حوزه‌ی خوانده بود. در سال ۱۳۲۸ در رادیو مشهد سخنرانی‌های دینی ایراد می‌کرد که بعدها به صورت کتاب منتشر شد. بعدها از فلسفه دست کشید و علیه صوفیه هم به فعالیت پرداخت. ضدیت با بهائیت و تبلیغ امام زمان کار اصلی آنان بود. به گفته‌ی طاهر احمدزاده، حلبی گفته بود که امروز امام زمان جز مبارزه‌ی با بهاییان انتظار خدمت دیگری از ما ندارد. انجمن حجتیه به روش‌های گوناگون و با استفاده‌ی از ابزارهای متفاوت اسلام و تشیع را تبلیغ می‌کرد. مهمترین و با شکوه‌ترین مراسم آنان، برگزاری مراسم جنش نیمه‌ی شعبان بود.
 
انجمن حجتیه در سراسر کشور فعالانه اسلام را تبلیغ می‌کرد. رهبری آن، با رژیم شاه هماهنگ بود و اسلام نوع آیت الله خمینی را رد می‌کرد. به عنوان مثال، در آبان ماه ۱۳۵۰، ساواک درباره‌ی سفر آقای حلبی به بندرعباس و مذاکرات آنها نوشته بود:
"موضوع: حاجی آقا حلبی، رهبر انجمن‌های ضد بهایی. اخیراً حاجی آقا حلبی ، رهبر انجمن‌های ۱۴۰ گانه‌ی سراسر مملکتی به منظور توسعه و تعمیم انجمن مزبور در این استان به بندرعباس آمده و عده‌ای از اعضای انجمن کرمان، سیرجان و رفسنجان برای دیدن ایشان به بندرعباس وارد شده‌اند. حاجی محمد زمانیان سرپرست انجمن کرمان ضمن بحث کلی به آقای حلبی گفتند: در رفسنجان حدود ۲۵ نفر دستگیر شده‌اند که عده‌ای از آنها وابسته به انجمن بوده‌اند. اصولاً گفته شده در رفسنجان بیشتر رویه‌ی آیت الله خمینی پیروی می‌شود و این دستگیری به دنبال آتش زدن سینما و اتومبیل رئیس پلیس صورت گرفته و رهبر انجمن رفسنجان به اطلاعات شهربانی فراخوانده شده و ایشان گفته اند: اینها از مدت‌ها قبل با ما ایاب و ذهاب نداشتند و طبق تعهدی که داده اند، مسئول کارهای انجام شده‌ی خودشان هستند. آقای حلبی از این رویه به شدت ناراحت شده و افزوده: ما را ساواک می‌شناسد و هدف ما را می‌داند و به طور کلی ما باید از جنجال‌های سیاسی دور باشیم و از رویه‌ی آیت الله خمینی و طرفداران کوتاه فکرش هم ابراز تأسف کنیم.
 
نظریه‌ی شنبه: آقای حلبی با هرگونه وابستگی سیاسی و فعالیت سوء انجمن مخالف است..."[۵۷].
 
رئیس ساواک تهران پس از چند جلسه دیدار با آقای حلبی، به ریاست کل ساواک نوشته که وی به او گفته است که طی ۱۸ سال فعالیت انجمن حجتیه در سراسر کشور، تحت رهبری او:
"با تمام قوا کوشش نموده که کوچکترین مسئله‌ی سیاسی در جلسات مطرح نشود حتی به علت این که به روحیه‌ی جنجالی روحانیون و وعاظ آشنایی دارد، اجازه‌ی ورود یک نفر از روحانیون را به جلسات، و دخالت آنان را در این زمینه نداده است. مشارالیه اضافه نمود که انجمن تاکنون خدمات زیادی به دستگاه نموده؛ حتی قبل از برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله که بهاییان قصد کسب امتیاز جهت شناسایی خود را داشته اند، اقدامات موثری به عمل آورده که به طور حتم به شرف عرض رسیده است؛ زیرا تیمسار اویسی فرمانده‌ی کل ژاندارمری وقت در جریان بوده‌اند و ادامه داد: چنانچه دستگاه مصلحت نداند که این انجمن به کار خود ادامه دهد به فعالیتش خاتمه داده، ولی مراتب را به شرف عرض همایونی خواهد رسانید، ضمن این که مذاکرات لازم در مورد مراقبت از جلسات به منظور جلوگیری از نفوذ احتمالی افراد خرابکار و برانداز انجام شده، اقدامات مراقبتی نیز به عمل آمده و به منابع مربوطه آموزش لازم در این زمینه داده شده است. بدیهی است هرگونه خبر واصله به موقع به عرض خواهد رسید"[۵۸].
 
به گفته‌ی محمد رضا حکیمی، شیخ محمود حلبی در ماه‌های اول انقلاب مدعی بود که توده ای‌ها ، رهبران مذهبی را گول زده و جلو انداخته‌اند تا شاه را سرنگون سازند و خود رهبری کشور را در دست گیرند. اما پس از کشتار ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، گویی نظر او تغییر کرده بود. پس از پیروزی انقلاب، در اول فروردین ۱۳۵۸، آقای حلبی با صدور بیانیه‌ای خواستار شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی شد. سپس، انجمن حجتیه طی اصلاحیه‌ای خواهان اضافه شدن اصل ولایت فقیه به پیش نویس قانون اساسی شد. در آذر ۱۳۵۸ اقای حلبی قانون اساسی مصوب جمهوری اسلامی را تأیید کرد. آیت الله خمینی در دوران پس از انقلاب، چندین بار به انجمن حجتیه به طور علنی تاخت. اعلام مواضع مکرر آنان درباره‌ی باور به ولایت فقیه و تبعیت از آن سود نبخشید و انجمن حجیتیه رسماً در سال ۱۳۶۲ تعطیل شد.
 
فعالیت تشکیلاتی و گسترده‌ی این گروه در سراسر ایران و اسلامی که تبلیغ می‌کرد، مورد تأیید شاه بود. در نیمه‌ی شعبان ۱۳۵۵ نمایشگاه کتابی درباره‌ی امام زمان برگزار کرد که مورد بازدید و تأیید مکتوب مطهری، بهشتی، مهدی بازرگان، یحیی نوری، محمود عنایت و محیط طباطبایی قرار گرفت.
 
نحوه‌ی مواجهه‌ی شاه با بهائیان به گونه‌ای متعارض بود. از یک سو به مخالفان جدی بهاییان فرصت فعالیت علیه آنان می‌داد، و از سوی دیگر متهم بود که بهاییان را به سمت‌های بالا منصوب کرده است. در تخریب مرکز بهاییان، روحانیت- خصوصاً آقای فلسفی- نقش فعال داشت. در مراسم تخریب مرکز بهاییان، سپهبد باتمانقلیج- رئیس ستاد ارتش- و فرماندار نظامی تهران شرکت داشتند که این امر بدون اجازه و دستور مستقیم شاه امکان پذیر نبود. پس از این واقعه، آیت الله محمد طباطبایی، در اردیبهشت ۱۳۳۴، طی تلگرافی این عمل را به آیت الله بروجردی و شاه تبریک گفته و ارتش ایران را "ارتش اسلام" به شمار آورد.
 
اما از سوی دیگر، شاه از طرف نیروهای مذهبی- خصوصاً مذهبیون انقلابی- متهم بود که نخست وزیر بهایی- هویدا- و وزیرانی بهایی (اسدالله صنیعی وزیر جنگ، روحانی وزیر آب و برق، فرخ رو پارسا وزیر آموزش و پرورش) و مشاوری بهایی (دکتر عبدالکریم ایادی) در دربار دارد[۵۹]. شاه در پاسخ آیت الله شریعتمداری به بهابیی بودن ایادی، او را خدناباور قلمداد کرده بود، نه بهایی. توجه به یک نکته ضروری است. ما نه کسی را به بهایی بودن متهم می‌سازیم، نه بهایی بودن را جرم و بدین ترتیب لازم به مجازات می‌شماریم. بهاییان نیز همچون همه‌ی افراد دارای حقوق شهروندی هستند.
 
پس از تعطیل کردن تشکیلات عظیم و گسترده‌ی انجمن حجتیه در سال ۱۳۶۲، آیت الله خمینی در جلسه‌ای خصوصی آن کنش را بی فایده خواند ، برای این که انجمن خود را "تعطیل" کرده بود، نه "منحل". در جنگ بر سر منابع کمیاب قدرت/ثروت/معرفت/منزلت در جمهوری اسلامی، همیشه موضوع انجمن حجتیه حاضر بوده است. در زمانی که آیت الله خامنه‌ای رئیس جمهور بود، از سوی مخالفان متهم می‌شد که دفتر رئیس جمهور در اختیار حجتیه ای‌ها قرار دارد. در اوائل دهه‌ی هشتاد، برخی از اصلاح طلبان (چپ‌های مذهبی سابق) نفوذ انجمن حجتیه در برخی از ارکان نظام را مطرح ساختند. وقتی محمود احمدی نژاد در سال ۱۳۸۴ رئیس جمهور شد، آیت الله توسلی- از اعضای دفتر آیت الله خمینی- گفت:
"شاه به انجمن حجتیه آزادی داده بود تا عده‌ای به مسئله‌ی حضرت بقیة الله (ع) مشغول شوند و در مقابل نهضت امام بایستند. مسلماً افرادی با تفکر انجمن حجتیه در حال دخالت در امور هستند و در بعضی جاها نفوذ کرده اند"[۶۰].
 
در مهرماه سال ۱۳۸۹ وزیر اطلاعات از خطر نفوذ انجمن حجتیه سخن گفت. در آبان ماه ۱۳۸۹، عماد افروغ - با اشاره به اطرافیان احمدی نژاد- از زنده شدن انجمن حجتیه یاد کرد. در آخرین مورد، سایت بنیاد تاریخ پژوهی که به سید حمید روحانی تعلق دارد، سخنان وی را به مناسبت دهه‌ی فجر ۱۳۹۰ منتشر کرده که سراسر انتقاد و بدگویی از احمدی نژاد است که "با بست ‌نشينی در منزل و فتنه‌آفرينی به مقام رهبری از پشت خنجر زدند...اين به اصطلاح خودی‌ها هستند كه از روی خودپرستی‌ها، جاه‌طلبی‌ها و پليدی‌های روحی راه ظهور آن حضرت را سد كرده‌اند...از اين سو دم از امام زمان می‌‌زنند و از آن سو به نايب امام از پشت خنجر می‌‌زنند، با دشمنان اسلام در پشت پرده به مذاكره می‌‌نشينند". اما نکته‌ی کلیدی مدعای او این است:
"انجمن حجتيه كه اكنون در دفتر رياست جمهوری جاخوش كرده است با تز شيطانی "بايد فساد را گسترش داد تا امام زمان ظهور كند" اختلاس، رشوه و دستبرد به بيت‌المال و فساد اخلاقی و اقتصادی را هرچه شديدتر گسترش می‌‌دهد و گرانی و تورم و هرج و مرج اقتصادی را دامن می‌‌زند تا نظام جمهوری اسلامی را به چالش بكشد و توده‌ها را ضد اين نظام بشوراند تا زمينه برای ظهور امام زمانشان (امريكا ـ انگليس) فراهم شود"[۶۱].
 
شاه هرگز گمان نمی‌کرد که امکان فعالیت دادن به انجمن حجتیه، چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد. اما وقتی نهادی گشوده شد و بسط یافت، به مرور زمان، امکانات بالقوه‌ی خود را به فعلیت خواهد رساند. انجمن حجتیه ، نهاد مهمی بود که جوان‌های بسیاری را جذب خود کرد و آنها را با اسلام آشنا ساخت. اگر چه با سیاست کاری نداشت و "ضدیت با بهائیت" و "ظهور امام زمان"را وعده می‌داد ، اما وقتی امام زمان نایبی زمینی یافت ، آیت الله خمینی مصداق آن شد. بررسی "پیامدهای ناخواسته‌ی عمل"، یکی از مهمترین وظایف جامعه شناسان است.
 
بیست و سوم- قلمرو عمومی و قلمرو خصوصی: سکولاریسم به معنای تفکیک نهاد دین از نهاد دولت "شرط لازم" نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر است. برخی اما مدعای ستبر و بلادلیل دیگری را مطرح ساخته و از آن دفاع می‌کنند. مدعای آنان این است که دین به هیچ وجه نباید در قلمرو عمومی حضور داشته باشد و محدوده‌ی آن، حوزه‌ی خصوصی/شخصی است. به توضیح مبسوطی که در جای دیگری آورده ایم، این مدعا، "ناممکن" و "نامطلوب" است[۶۲]. دین مانند زیرشلواری (پیرجامه یا لباس اندرونی) نیست که وقتی از خانه برون می‌آئیم، آن را در آورده، بر جالباسی آویزان کرده، و با لباس بیرونی وارد قلمرو عمومی می‌شویم. دینداری یا ایمان، سراپای مومن را فرا می‌گیرد، او هرجا که رود، دین و ایمانش همراه اوست. باورهای دینی از این جهت با دیگر اعتقادات آدمیان تفاوتی ندارند. مگر می‌توان به فرد آته ایست یا ماتریالیست گفت که این اعتقادات متعلق به حوزه‌ی خصوصی/شخصی- یعنی خانه- است؟ اما محل نزاع این بحث نظری نیست. محل نزاع این است که شاه چگونه فکر و عمل می‌کرد؟
 
اگر چه او سلطانی مستبد و سکولار بود، اما از دین در قلمرو عمومی استفاده می‌کرد. استفاده‌ی شاه از اسلام و تشیع در قلمرو عمومی را اگر فقط و فقط به اعتقادات او تقلیل ندهیم، حداقل معلول دو علت بود.
الف- استفاده‌ی از دین در مقابل کمونیست‌ها که مبلغ مارکسیسم بلشویکی در ایران بودند.
دوم- برساختن نوعی روایت از اسلام که با اسلام ایدئولوژیک و انقلابی امثال آیت الله خمینی متفاوت بود. به تعبیر دیگر، "اسلام شاه"، رقیب "اسلام آیت الله خمینی" بود.
 
شاه در بهمن ماه ۱۳۴۹ اعلام کرد که قصد دارد "سپاه دین" درست کند:
"...بعید نیست که در آینده ما یک سپاه دین هم ایجاد کنیم تا اگر بین طلاب علوم دینی کسانی باید به خدمت نظام وظیفه بروند، این خدمت را انجام دهند..."[۶۳].
 
سپس به سراغ فقیهان همراه رفتند تا طرح شاه را تأیید کنند. روزنامه‌ی اطلاعات در مطلبی تحت عنوان "روحانیان از تشکیل سپاه دین استقبال می‌کنند"، آورده بود:
"حضرت آیت الله حاج میرزا خلیل کمره‌ای از روحانیون تراز اول تهران، امروز در پاسخ خبرنگار اطلاعات گفت: در چند سال پیش که مصادف با ماه مبارک رمضان بود و قرآن آریامهر طبع و توزیع می‌گردید در جامعه‌ی روحانیت تهران این بحث به میان آمد که بردن این قرآن به شهرها و روستاها و مراکز پرجمعیت با تشریفات خاصی صورت گیرد و طلاب علوم دینی قرآن‌ها را به مناطق ببرند که طبعاً این کار با استقبال مأموران دولتی و مردم روبه رو می‌گردید و این توجه افکار عمومی را به مسئله‌ی مذهب به طور کامل جلب می‌کرد، در آن موقع نظر جامعه‌ی روحانیت به این ترتیب بود که پس از بردن قرآن به هر منطقه ، در آنجا حوزه‌ی تفهیم و خواندن قرآن تشکیل شود و فرد روحانی منطقه نیز عهده دار اجرای این امر شده و مسئول تحصیل و تکمیل فهم قرآن در آن منطقه به مردم باشد...این اقدامات نیکویی است که باید اجرا شود و بی تردید مردم از این طریق ارشاد شده و در رفاه به سر خواهند برد. آیت الله نوری گفت...این بسیار نیکوست که جوانان و طلاب علوم دینی موقعی که به سن خدمت وظیفه می‌رسند به عنوان سپاه مذهبی برای تبلیغ مذهب و گسترش دین به اقصی نقاط مملکت بروند"[۶۴].
 
در بند هفتم توضیح داده شد که وقتی شاه در ۲۴ مرداد ۱۳۵۰ فرمان تشکیل سپاه دین را صادر کرد، آیت الله خمینی در ۲۱ آبان ۱۳۵۰ بیانیه‌ای تند علیه آن صادر کرد و این طرح را استعماری و با مقصود نابودی اسلام و روحانیت قلمداد کرد. اولین دوره‌ی اجرای این طرح در آبان ۱۳۵۱ با اعزام ۲۹ تن دارای مدرک تحصیلی لیسانس آغاز شد. آیت الله خمینی مجددآ در پیام ۲۰ فروردین ۱۳۵۲ به این طرح شاه حمله کرد و نوشت:
"ما در عصر حاضر با ضربات سنگین و روزافزون وارده‌ی بر اسلام و نابسامانی‌های ملت اسلام مواجه هستیم...آن روز که رضاخان با دستیاری اجانب روی کار آمد و مأموریت یافت که با سرنیزه احکام نورانی قرآن و آثار رسالت را محو و نابود سازد ولی از آنجا که دیدند با سرنیزه نمی‌توان مردم را از اسلام دور ساخت با طرح استعماری جدید به اسم سپاه دین و غیره می‌خواهند به مقاصد پلید خود دست یابند و مساجد و تکایا را تحت نظارت سازمان ضد اسلامی اوقاف قرار داده اند"[۶۵].
 
در اینجا آیت الله خمینی به نوعی با دولتی شدن دین/اسلام/تشیع مخالفت می‌ورزد. اما پس از انقلاب او و جانشینش، دین را کاملاً دولتی ساختند. اکثر روحانیون را هم به "آخوندهای درباری" تبدیل کردند.
 
شاه مجموعه طرح‌های زیادی داشت که همه‌ی آنها متعلق به اسلام و تشیع در قلمرو عمومی بود. به دنبال تأسیس "دانشگاه اسلامی" بود که با مخالفت شدید آیت الله خمینی مواجه شد.
 
 
بخش نخست:
 
ادامه دارد
 
پاورقی ها:
۳۷- مسعود کوهستانی نژاد، چالشها و تعاملات ایران و عراق در نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم ، وزارت امور خارجه، ص ۱۷۴.
۳۸- محمد رازی، کتاب آثار الحجه ، چاپ قم ، شعبان ۱۳۷۳ قمری، ۶۴.
۳۹- یادداشت‌های علم ، جلد چهارم ، ویرایش از علی نقی عالیخانی ، انتشارات آیبکس مریلند، سال ۲۰۰۰، ص ۲۹۸.
۴۰- National Archives. American Legation Despatch ۵۰۵, July ۱۱, ۱۹۳۵. As quoted in Wilber, Reza Shah, p. ۱۶۶.
۴۱- مهدیقلی هدایت مخبرالسلطنه ، خاطرات و خطرات ، رنگین، ۱۳۲۹، ص ۵۲۰.
۴۲- مجله‌ی تاریخ و فرهنگ معاصر، شماره‌ی ۶ ، ص ۲۱۶- ۲۱۵.
۴۳- مرتضی جعفری و...، واقعه‌ی کشف حجاب ، ص ۴۲۵.
۴۴- احمد کسروی، دادگاه ، تهران، چاپ چهارم ۱۳۵۷ ، ص ۵۵- ۵۴.
۴۵- آیین اسلام، سال ۴ ، شماره‌ی ۱۰، ص ۱۰.
۴۶- انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک ، جلد ۴ ، ص ۴۱۰.
۴۷- هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها ، پایان سلطنت و درگذشت شاه ، ترجمه‌ی بهروز صور اسرافیل و مریم سیحون ، شرکت کتاب ، ص ۱۱۵.
۴۸- هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها ، پایان سلطنت و درگذشت شاه ، صص ۱۲۷- ۱۲۲.
۴۹- هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها ، پایان سلطنت و درگذشت شاه ، صص ۱۳۱- ۱۲۸.
۵۰- هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها ، پایان سلطنت و درگذشت شاه ، ص ۱۶۸.
۵۱- روح الله خمینی ، صحیفه‌ی امام ، جلد ۱۴ ، ص ۵۲۰.
۵۲- حسینیه‌ی ارشاد به روایت اسناد ساواک ، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران ۱۳۸۳ ، صص ۳۴۹- ۳۴۸.
۵۳- حسینیه‌ی ارشاد به روایت اسناد ساواک ، صص ۳۵۷- ۳۵۶.
۵۴- حسینیه‌ی ارشاد به روایت اسناد ساواک ، ص ۳۵۵.
۵۵- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، جلد سوم، موسسه‌ی چاپ و نشر عروج، ص ۹۷۸.
۵۶- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، جلد سوم، ص ۹۷۹.
۵۷- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، جلد سوم، ص ۹۸۴.
۵۸- سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، جلد سوم، ص ۹۸۵.
۵۹- درباره‌ی فرخ رو پارسا، به کتاب زیر رجوع شود:
زنان دربار به روایت اسناد ساواک ، فرخ رو پارسای ، مرکز اسناد تاریخی وزارت اطلاعات ، زمستان ۱۳۸۲.
۶۰- مصاحبه‌ی با ایسنا، مندرج در سایت بازتات، ۷/۵/۱۳۸۴.
۶۱- رجوع شود به این لینک.
۶۲- در این خصوص در سخنرانی "اسلام ، سکولاریزاسیون و دموکراتیزاسیون" (۲۰۰۷ دانشگاه UCL لس آنجلس) سخن گفته ام. این سخنرانی مجدداً در دانشگاه شیکاگو و تورنتو تکرار گریدد و سپس متن انگلیسی آن در کتاب زیر انتشار یافت:
 Civil Society and Democracy in Iran , edited by Ramin Gahanbegloo, Lexington Books, ۲۰۱۲.
۶۳- روزنامه‌ی اطلاعات ، ۵/۱۱/ ۱۳۴۹.
۶۴- روزنامه‌ی اطلاعات، ۷/۱۱/۱۳۴۹.
۶۵- روح الله خمینی، صحیفه‌ی امام ، جلد ، ص
 
عکس‌ها:
حاجی محمدرضا شاه – شاه در مکه

 

Share this
Share/Save/Bookmark

بهرحال مشخصا شاه به دین یه عنوان ابزار نگاه میکرد.مانند تمامی زمامدارن قدیم. هرچند مراجع تقلید نیز به شاه به عنوان ابزار نگاه میکردند

متاسفانه شاه نفهمید که مار در استین میپرورد. سیل پابرهنه هایی که از روستاها به شهرها جاری شدند و ورود پول بیکران نفت که بخشی از آن از طریق کمک های مردمی و خمس و زکات و.. به دست آخوندها میرسید و سیل مسجد سازی در هر کوچه و محله ای نیروی را برای آخوندها ایجاد کرد که کشور را در این 3 دهه به قهقرا کشیده است.
شاه و پدرش جرات و جسارت اتاتورک را نداشتند و الا اجازه ایجاد جایی مانند حوزه علمیه را که مرکزی برای دشمن پروری بود نمیدادند. دیدگاه چپ با نسخه شیعی قاطی شد و سمی را تولید کرد که فرو دادنش و باز پس دادنش برای این کشور میتواند به بهای نابودی کامل آن تمام شود.

با سپاس از مقاله مفیدتان.
نکثرگرائی،رنگین کمان!
آنچه که از مقاله شما میتوان آموخت،سعه صدر،تکثر گرائی وعدم برخورد،سیاه وسفید و ایدیولوژیک،با تاریخ وقضاوت کردن در مورد آن ودیگران است واینکه حرکت جامعه محصول،کشاکش نه یک نیرو بلکه نیروهای مختلف است.
انگ زدن در مورد دیگران،نه نشانه مدرن بودن،بلکه،شاید نشانه ساده کردن،مسئله باشد.
اکنون ما تدریجا میآموزیم که قضا وت کردن در مورد گذشته کار سخت ومشکلی است،اگر منظور،درس آموزی باشد.
والا براحتی میتوا ن همه چیز را غیر مسولانه تخطعه کرد.
تغیر وتحول در یک جامعه مدنی، نیاز به بحث وتبادل نظر درتمام زمینه ها دارد.واین امکان پذیر نیست مگر با اعتقاد به"تکثرگرائی" واحترام وگوش دادن صبورانه به نظرات یکدیگر.که تعامل لازمه پیشرفت است.
شاید اشتباه ما در گذشته این بوده که،بجای یادگیری از یک دیگر،یکدیگررا ،رد کرده ایم.بجای برخورد به نظرات یکدیگر،
برخورد به افراد داشته ایم.بطورمثال برخورد ما باشاه،برخورد شخصی بوده است ."مرگ بر شاه" ،"مرگ بر دیکتاتور"،بجای مخالفت با "دیکتاتوری"و خواست، احترام به قانون. چنین شد که دیکتاتور ها عوض شدند ولی دیکتاتوری، بجای خود باقی ماند!

مقاله جامعی بود
متاسفانه شاه به بهانه مقابله با کمونیسم در برخورد با اسلام خیلی انعطاف نشون داد و باعث قدرت گرفتن اسلام گراها و انقلاب سال 57 شد

با سلام من در مقاله ی شماره یکتان نام این آیت الله را خواندم و نوشته اش را نیز از این آدرس
http://www.mihan.net/archives/96/mihan-96-16.htm
باز کردم و خواندم لازم است دیگران نیز بخوانند و برای دوستان و خانواده ی خود بفرستند. و هم برای همه و حتا اکبر کنجی مفید است این نوشته آیت الله را نیز که در مورد خود گنجی ست خوانده شود. تاریخش سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴ و در سایتهای مختلف یافت می شود
نامه محمد هادی معصومی، روحانی هفتاد و هشت ساله به معصومه شفيعی همسر اکبر گنجی
سرکار خانم معصومه شفيعی همسر گرام آقای اکبر گنجی با سلام و آرزوی صبر برای شما و مادر داغدار و مصيبت ديده ايشان و کم شدن سايه ی حکومت اسلام برسر همه ما.
اين بنده رنجنامه ی سرکار را که توسط فرزندم بر صفحه کامپيوتر آورده شده بود خواندم و هم دوباره با صدای او شنيدم و گريستم. اينجانب به خاطر ملبس بودن چندين دهه در لباس روحانيت و هم تسلسل خانوادگيم به اين شجره ناپاک لازم می دانم از اين صفحه ی مجازی دستگاه استفاده کرده و مسائلی را به عرض شما و هم ديگر هموطنان عزيز و ارجمند برسانم. ما در جامعه ای زندگی می کنيم که طبق عادت به آن جامعه اسلامی گفته می شود بدون اينکه متوجه معنای اصلی اين واژه بوده باشيم. می گو.ييم جامعه اسلامی و شيعه. و همچون خود سر کار دم از عدالت علوی و نبوی و اسلامی می زنيم. ولی کی دم از عدالت اسلامی می زنيم؟ هنگامی خودمان قربانی همين عدالت می شويم و متوجه اين موضوع که ظلم و ستم و تجاوز و قتل بر ما يا عزيزمان روا داشته شده باشد. آنگاه است که گويی اين عين و اصل عدالت علوی و اسلامی نيست و در خاتمه بر می شوريم. خانم محترمه اين بنده ی هفتاد و هشت ساله که با حتساب اجدادم قرنهاست رهرو اين راهم به شما و ملت ايران اين مسئله را بی پروا بگويم که آنچه بر شما می گذرد، آنچه بر پروانه و داريوش فروهر گذشت بر دوست اينجانب آقای دکتر کاظم سامی گذشت، بر علی اکبر سيرجانی گذشت، بر سيد جلال ذبيحی گذشت بر مختاری و بر پوينده و هزاران نفر ديگر با نام و نشان يا بی نام نشان گذشت همه و همه از اجرای عدالت علوی و نبوی و اسلامی بوده و خواهد بود. بنده بزودی در نوشته ای که در حال نگارش آن هستم به وضوح به مردم صبور ايران نشان خواهم داد که دين اسلام و خصوصا تشيع سر سازگاری نه با علم دارد و نه با تقوا و نه با عدالت و نه با انسانيت. شما نگاه کنيد که برای فلان عرب که در فلان کوير بدست عربی ديگر به قتل رسيده و يا حتا امروز در سرزمينهای عربی به قتل می رسد چه فتاوی و احکامی که از سوی روحانيت مفتخور ايران صادر نمی شود ولی شما بگرديد بدنبال حتا يک روحانی حتا يک مسلمان معتقد که غم اين کشته شدگان ، اين شکنجه شدگان، اين تجاوز شدگان جنسی و غيره و غيره را داشته باشد. شما نگاه کنيد که برای زينب و زهرا و ديگر مقتولين ...

روحانيت مفت خور و استعمار گر چه نعره هايی که نمی کشد چه شاخ و شانه هايی که نمی کشد ولی برای زهرا کاظمی لب از لب باز نمی کند. خانم محترمه شفيعی، همسر آقای اکبر گنجی، و شما ديگران که عزاداران قتل و شکنجه و تجاوزيد، بدانيد و آگاه باشيد که آنچه می گذرد تنها بخشی از عدالت اسلام و حکومت عدل علی ست. بخود آييد اينجانب دست کم در اين سی سال اخير شرارت فی نفسه و ماهوای اسلام و تشيع را آزموده ام، به شما توصيه می کنم برای بدست آوردن عدالت واقعی و حقيقی به انسانيت انسانگرای امروز مراجعه کنيد و نه به اسلام، اسلام واقعی همان است که محمد و علی و بن لادن و خمينی و خامنه ای و خاتمی و شريعتی و ملاعمر و امروز احمدی نژاد و همه ی ديگر روحانيون می گويند و می خواهند، چه عمامه داشته باشند و چه نه. اين عدالت علوی و نبوی که اينان از آن دم می زنند تنها بانک و نان دانی و باب ارتزاق ائمه و روحانی و آخوند و ملا بوده و هست و تا زمانی که شما از خواب غفلت بيدار نشويد خواهد بود، بيرون کنيد اين جرثومه های فساد و پليدی را از سر سفره ايران. و به علوم انسانی امروز چنگ بزنيد و از سازمانهای بين المللی کمک بخواهيد، متحد شويد، بيدار شويد؛ بيدار!

از کرج محمد هادی معصومی روحانی هفتاد و هشت ساله

و در پایان خوب است نظرات مقاله ی شماه ۱ نیز در اینجا آورده شود و ایرانیها چشمشان را باز کنند و ببینند عقب ماندگیشان از کجاست. من به گنجی پیشنهاد می کنم که دنباله ی این مطلب را بگیرد و خصوصا در مورد جدایی زن و مرد و فاجعه ای که در ایران ببار آورده و این هرس و طمع جنسی ای خانمان سوزی را که دامن زده بگشاید و این دین آدمکشی و مخرب را افشا کند٬ چرا که او این توانایی را دارد.
با تشکر ج الف از جنوب تهران

"سر شام رفتم. صحبت‌های مختلف شد، ولی دو قسمت بسیار مهم پیش امد. یکی صحبت ۱۷ دی و آزادی بانوان که علیا حضرت ملکه‌ی پهلوی تعریف کردند روزی که رضا شاه مرا از اندرون برداشتند و بدون حجاب با خود به دانشسرای عالی بردند ، در بین راه در اتومبیل به من گفتند: من امروز مرگ را بر این زندگی ترجیح می‌دادم که زنم را سر برهنه پیش اغیار ببرم ، ولی چه کنم کاری است که برای کشور لازم است وگرنه ما را وحشی و عقب افتاده می‌دانند"[۳۹]. آقای نویسنده این جمله آن معنایی که شما ازش مکستفاد می کنید نیست! این جمله حجاب از چهره ایران آنروز برمی دارد. رضا شاه و دیگرانی که همراه او بودند در این راه که باید سید ضیا را هم در این زمینه همراه او دانست آشکارا در کشف حجاب پایشان سخت رونده بود و بر آن باور داشتند. اما این جمله نشان از درسی دارد که رضا شاه بدیگران می دهد: دستکمش این دستآورد است. یعنی به پرسشگر این پاسخ را می دهد که : بابا دست کم تو در پیش جهانیان شرمنده از این اسلام خفیفت نیستی. همراه جهان شو و گر نه شپیش و مگس ترا خواهند خورد٬ چنانکه می خوردند. این جمله ی رضا شاه جمله ای بسیار سیاسی ست و برای مردمان آن زمان. و بدور از انصاف است که چنین تفسیری از آن بشود.

شاه هم مثل همه ی ایرانیان این ویروس خانمانسوز سیدای اسلامی را در خونش داشت. بیچاره فکر علاج آن بود٬ اما خودش به تنهایی نمی توانست آنرا معالجه کند و به حرف پزشکان ایران و جهان نیز گوش نمی داد. شاه اسلام پناه بود. همچنانکه ایران در سوگ از دادن ازرشهای ایران و ایرنیتش قرنها ست خون گریه می کند از درد٬ اما پزشکی هاذق تا کنون نداشته است. اما ایبنک جامعه بیدار می شوپد. در گوشها و دلها و دهانهای ایرانیان در کوچه و بازار و مسجد و حسینیه صدای شکستن استخوانهای پوسیده اسلام و صدا مرگ بر اسلام و صدای خدا لعنت کند محمد و آل محمد را و. صدا پاهای مردم بسوی تخریب مسجد در دلها شنیده می شود. خامنهع ای بطور واضح این صدا ها در بیت سارقین مادیات معنویت ایران چنین توجیه می کند. گوش کنید:

این نظر درست است که دین را نمی توان چون زیر شلواری در اطاق خواب در آورد و آویزان کرد. بلکه حتی در شستن ماتحت باید از آن پیروئ کرد. دین نه تنها خصوصی است بلکه عمومی است و نه تنها عموی است بلکه حکومتی است. وجود کلیسا،کنیسه و مسجد در خیابان نشان میدهند که آن دسته از کسانی که معتقدند دین یک امر شخصی بوده راه خطا میروند....

باسپاس
اينك بيش از پيش قابل درك است كه مضرات استبداد اندك نيست در جامعه اي كه استبداد حاكم باشد توليدات همه نابكار ناچيز و غير قابل استفاده و مسموم است يعني چيز بدرد به خوري توليد نميشود اگر رضا شاه و محمد رضا شاه به قانون مشروطه احترام ميگذاشتند و مردم را حاكم بر سرنوشت خويش ميدانستند هيچگاه آخونديسم شيعه بر جامعه مسلط نميشد اگر آزادي انديشه و بيان بود اگر شفافيت بود هيچگاه منزل آخر ما جمهوري اسلامي نبود مشكل هميشه از آنجا آغاز ميشود كه يك نفر!نامش مهم نيست پيامبر باشد امام باشد شاه باشد ولي فقيه باشد خود را عقل كل ميداند و مي خواهد به زعم خود جامعه را به خير و صلاح برساند در حاليكه هيچ انساني به تنهايي قادر به انجام چنين كاري نيست مردم ايران بيش از هر چيزي به آزادي و قانون نيازمندند نه قانوني مستبدانه بلكه قانوني مترقي كه در ان اصول انساني و ازادي رعايت شده باشد.بايد به توان مردم و ملت باور داشت اگر شاه تن به قانون مشروطه ميداد و حقوق اساسي ملت را محترم ميشمرد و مرعي مي كرد خميني كه سهل است محمدبن عبداله هم نميتوانست در ايران انقلاب راه بيندازد كمترين آنست كه ج.ا.ا ثمره آن شجره استبداد بود!در اين ميان اصولا نيات اشخاص مطرح نيست!اينكه نيت شاه از استبدادش چه بوده مهم نيست مهم اين ست كه مردم آزاد هستند كه بر سرنوشت خود حاكماني بگمارند كه هر وقت كه خواستند آنان را تغيير دهند به هر علتي!حتي اين علت مضحك كه از دماغ بزرگ شاه خوششان نمي آمد يا از حرف زدن و ريخت خميني متنفر بودند!فراموش نكنيد مادام كه ما ملت ايران به حقوق خويش اگاه نباشيم و قانون را محترم نشماريم و به حقوق اساسي انسانها باور نداشته باشيم همه ما ديكتاتوران كوچكي هستيم كه آب نمي بينيم وگرنه شناگران قابلي هستيم!بياييد از خودمان و تفكراتمان شروع كنيم كافيست كه در يك چهارراه كه چراغ قرمز يا سبز است به رفتار ما ملت !ايران توجه كنيد!قانون گرايي و رعايت حقوق بشر!!!و كرامت انساني را خاهيم ديد!كاري به حكومت ندارم كه ديكتتور و دژخيم است اما منصف باشم ايا ملت كمبود ندارد كسري ندارد !؟ن روز كه افسران شاه را بدون محاكمه تيرباران كردند ما ملت كجا بوديم تا از حقوق انساني آنان دفاع كنيم و بر مرگشان هورا نكشيم!ايا در آن واقعه نميديديم كه فردا روز نوبت ما و ديگران خواهد بود!؟بياييد از تاريخ درس بگيريم و نارسايي هاي شخصي خود را كتمان نكنيم

از آنجاییکه استعمار همیشه یک سر و گردن از ما بلندتر و چند گامی‌ جلوتر از ما قدم برمیداشت و برمیدارد، پس از شکست جنبش پروتستانی اسلام شیعی در ایران که با تز‌ باب شروع و با بها‌الله ادامه پیدا کرد، اینبار با کمک بخشی از روحانیت شیعه و مذهبیون، آنتی تز‌ انجمن حجتیه را براه انداخت و به آموزش کادر پرسنلی سیاسیون ایران, پس از شاه، همت گماشت. افسران ارتش شاهنشاهی و امنیتی‌هایی‌ که نادانسته در میان پرده، امام پشت پرده مهدی موعود، نقشی‌ مهم ایفا کردند. پادگان اصلی‌ انجمن، مدرسه علوی و رفاه بود و وظایف اصلی‌ شناسایی افراد، آموزش مخفی‌ کاری، باور به نوعی مهدویت شیطانی (گسترش ظلم و فساد برای ظهور نزدیکتر امام غایب)، حمله به محافل بهائی بنام مبارزه در راه اسلام و به نوعی انحراف از مسائل اصلی‌ و ضعیف‌نمائی بهاییان. به گمان شاه که فرد باهوشی هم نبود، با داشتن بهاییان و ماسونها در مصادر دولتی و بخش خصوصی، محافل غربی را با خود همراه میکند، بیخود نبود که شریف‌امامی،رئیس ماسون‌های لژ انگلوفیل و آقای ۵ درصدی، امید شاه در ابتدای بحران حکومت او بود و از طرف دیگر انجمن حجتیه در مقابل آنها، توازن قدرت را حفظ و بخشی از مذهبی‌ها را ساکت خواهد کرد. حجتیه‌ها بلافاصله بعد از انقلاب، در سپاه، کمیته‌ها، دادگاها،سازمان امنیت و ارکان دولت لانه کردند، بخشی از توّاب بهائی هم از طریق آنها به نهاد‌های قدرت پیوستند. بعد از فرمان خمینی و انحلال انجمن، آنها آنقدر در بافت ج.ا. ریشه دوانده بودند که کار از کار گذشته و گفته خمینی به هیچ گرفته شد. آنها زیرمجموعه‌های خود را درست کرده و با نامهای دیگری به فعالیت مشغول شدند. بدون تماس‌ها و همکاری‌های تنگاتنگ حجتیه‌ها با غربی‌ها و اسرائیل، ج.ا. مدتها پیش به زباله دانی‌ تاریخ پیوسته بود. گفته شده که آقای گنجی هم در نوجوانی، عضو انجمن بودند که در صورت درستی خبر، امیدواریم که از تجارب و خاطرات خود از آن زمان‌ها ، ما را بی‌ نصیب نفرمایند.

بدبختی هر ملتی از جایی ست! بدبختی ما ایرانیان از اسلام است. اسلام شر است٬ آنچا را کسانی بنام رحمانیت اسلام به ما غالب و قالب می کنند اسلام نیست اسلام دین قهر و خشونت و ضد آزادی ست. ایرانیان را بمب و خشونتی بی حد و بی اندازه بیدار خواهد کرد. باسوادان ایران و آنها که بیدارشده اند باید دیگران را بیدار کنند.

دم خروس یا قسم حضرت عباس، کدام را میشود باور کرد؟
__ج الف از جنوب تهران مینوسد از زبان آیة ألله محمد هادی معصومی روحانی هفتاد و هشت ساله از کرج:«روحانيت مفت خور و استعمار گر چه نعره هايی که نمی کشد چه شاخ و شانه هايی که نمی کشد...اسلام واقعی همان است که محمد و علی و بن لادن و خمينی و خامنه ای و خاتمی و شريعتی و ملاعمر و امروز احمدی نژاد و همه ی ديگر روحانيون می گويند و می خواهند، چه عمامه داشته باشند و چه نه. اين عدالت علوی و نبوی که اينان از آن دم می زنند تنها بانک و نان دانی و باب ارتزاق ائمه و روحانی و آخوند و ملا بوده و هست ...»»
__جمهوریخواه از ایران مینوسد از زبان گنجی:من(رضا شاه) امروز مرگ را بر این زندگی ترجیح می‌دادم که زنم را سر برهنه پیش اغیار ببرم ، ولی چه کنم کاری است که برای کشور لازم است وگرنه ما را وحشی و عقب افتاده می‌دانند" بعد در حمایت از کشف حجاب معینی مکند:بابا دست کم تو در پیش جهانیان شرمنده از این اسلام خفیفت نیستی. همراه جهان شو و گر نه شپیش و مگس ترا خواهند خورد٬ چنانکه می خوردند٠
کامنتها را کنترل کنید، تا خود ببینید. یک کم به خود زحمت بدهید نگارندگان محترم وقتی آسمان ریسمان مکنید.لطفأ روی دروغ رو اینقدر سفید نکنید!

سلام
واقعا اعتقاد دارید شاه مذهبی بود؟به درست یا نادرست یکی از نمادهای بانوان مسلمان که جنبه ی هویتی دارد ، حجاب است . اما در زمان شاه به بانوان با حجاب بسیار بد نگاه می کردند و آنها را کلفت و سطح پایین به حسلب می اوردند . شاه تنها یک اسلام پناه بود و بس .

ایرانیان باید جشن بگیرند که روحانیون **** به قدرت رسیدند!! شما فقط یک لحظه فکر کنید که مثلا در سال پنجاه شش هستید و یک نفر فقط یکی از این کامنت ها را حتا درگوشی برای کسی می گفت!!! آسمان به زمین می افتاد. و خون حتا بیدین ترینها هم به جوش می آمد. اما در این سی و سه سال روحانیت چنان دماری از مردم در آورد و حتا چنان دماری از روزگار اسلام درآورد که به چنین روز دریوزه گی افتادند. نوش جانتان روحانیون٬ گوارالتان باد طلبه هایی که آموزش مفت خوری و مفت خواب و مفت حمام روی می بینید!! ****

آخوندها همواره دست در حکومت داشتند و جيره خوار دربار بوده اند...ولي شاه اجازه ندادآخوند سرش تاج بگذارد.....
بعد ازانقلاب از خلا نبودن شاه استفاده کرده و خود سلطان شدند!.....

اگر چه در مورد آقای گنجی و کم و کیف نیّات و اهدافشان از نوشتن مقالات مختلف، تحقیقی عمیق نکرده ام، امّا فکر می کنم ایشان به تحقیق و پرهیز از تقلید توجه دارند. ایشان در مقالاتشان سعی می کنند تا جایی که حال و هوای مقاله نوشتن در سایت ها می طلبد، تحقیق کنند و بنویسند. این خیلی خوب است. نوشتن با شواهد و مدارک از لوازم تحقیق است، و از آن بالاتر و مهم تر ارزیابی منابع تحقیق و ارتباط منطقی و درست میان یافته های تحقیق و بدون حب و بغض تحلیل کردن آنها است. مثلاً آقای عبدالله شهبازی بظاهر محقق می نمایند، ولی وقتی شواهد و مدارک ایشان را در مقالات ضد بهائی ایشان بررسی می کنیم می بینیم گاه ارزیابی نشده گاه نامربوط و گاه محرّف می باشد. باری منظور بنده از این مقدمه آن بود که مقام تحقیق را یادآور شوم و بگویم ایران عزیز ما از یک بیماری رنج می برده و می برد و آن تقلید بجای تحقیق است. مولوی می گوید: خلق را تقلیدشان بر باد داد. ملتی رشد می کند که جداً پا در میدان تحقیق گذارد. با این توضیح باید عرض کنم یکی از میادین تحقیق که روی آن کم کار شده، در مورد دیانت بهائی است. هنوز بعضاً عزیزانی و حتی بعضی روشنفکران ایرانی که در مورد دیانت بهائی و بهائیان اظهار نظر کرده، به قول دلارام مشهوری در کتاب رگ تاک http://www.ragetak6.info/ تحت تأثیر ردیه های بعضی علمای شیعه است که بیش از قرن و نیمی کمر بر بهائی ستیزی محکم بسته اند. به این جهت است که بعضی عزیزان در نظرات فوق مانند امثال آقای شهبازی داوری کرده، دم از اتهامات سیاسی و فراماسونری بر بهائیان می زنند. حال آن که بهائیان و غیر بهائیانی که صرفاً مقصدشان تحقیق است روشن کرده اند که تهمت های مزبور ناوارد است. و حتی بیش از سیصد نفر از روشنفکران در این خصوص اظهار شرمساری کرده اند که حدود 160 سال چنین اتهامات ناورایی برای بهائیان ساخته و پرداخته شده است. با این همه هنوز آغاز راه تحقیق ایرانیان عزیز در مورد دیانت بهائی است؛ دیانتی که از میهن عزیزمان آشکار شده و به عقیدۀ بهائیان سبب عزت ایران است.

اگر کسانی خواهان صلح و صلاح جهان هستند و دلسوز هم اسلام و هم تشیع باید خود قرآن را رفورم کنند. همچنانکه برای تلطیف مسیحیت پرتستانتیسم بوجود آمد و انجیل نو یا عهد جیدید را نوشتند. در غیر این صورت یا اسلام جهان را نابود خواهد کرد و یا جهان اسلام را. در اینجا یک نکته حیاتی ست و آن اینکه تا جهان نفهمیده بود اصل نازیسم را آنرا جدی نگرفت و وقتی فهمید آنرا ریشه کن کرد. اسلام هم همینطور تا کنون جهان آنرا جدی نگرفته بود و مسلمانان تا توانستند در حواشی خودی و غیر خودی کشتند و سر بریدند و خفه کردند و تجاوز کردند و همیشه با اذن و فتوای روحانیون ولی اینک غرب بیدار شده و جهان فهمیده که این اختاپوس در پی نابودی بشریت و آزادی ست برای همین هم غرب و هم شرق با نوعی بازی مرگآور هر دو در پی نابودی اسلامند و آنها اینکار را خواهند کرد. چرا که زندگیشان و سبک زندگیشان در خطر حتمی ست. مسلمانان باید دست از کشتار بردارید. اگر برندارید حتما با خشوننی که از پیامبرتان و علی تان و قرآنتان به ارث برده اید ضرر هایی بزرگی بزنید ولی در نهایت نابود خواهید شد. بنا بر این دینتان را از خانه بیرون نیاورید. صدایش را در اندرون خودتان نگه دارید. وگر نه از پس امروز فردایی بر شما متصور نیست.

با سلام. (من) که اشتباه کردم! (تو) که به بیراهه زدی (او) که غلط کرد! حالا (ما) جمعا شرمنده ایم ! (انها) هم که هم اکنون با تیر وتبرو داس و چکش ودرفش بجان این این خانه پدری افتاده اند . و اما (شما) !! اول از سر تقصیرات ما بگذرید! دوم: بپا خیزید واختیار مملکت خود را در دست بگیرید و نعش مارا هلهله کنان وچنگه زنان بخاک بسپارید . ولی فراموش نکنید (به گلگشت جوانان . یاد مارا زنده دارید ای عزیزان ! که ما در ظلمت شب. زیر بال وحشی خفاش خون اشام. نشاندیم این نگین صبح روشن را .............!!!) قسمتی از شعر محمد زهری (به فردا) .

با سلام باور کنید این اصفهانی حرف خوبی زده. درست می گوید. یک مسئله بسیار حساس در اینجا هست و آن اینکه در تمامی دنیا اگر خشونتی بر جامعه ای رفته باشد در پی ترمیم و تشخیص و مداوای آن خشونتند. تمامی کل پسیکونالستیک و رواندرمانی و روشناختی و روانشانسی و همه و همه برای حل مشکل خشونت بوده است. اما در تنها دینی که این خشونت را نه تنها درمان نمی کنند٬ نه تنها مرحم نمی گذارند و نه تنها در پی درمانش نیستند٬ بلکه دمبدم و ساعت به ساعت در پی ترویجش هم هستند٬ مثل کوره ای بادش بزنند این کوره ی خشونت اسلامی و شیعی همچنان باید دمدبدم دمش را زیاد کرد٬ این سربریدن هزار و. چهارصد ساله امام حسین و این ضربت خوردن هزار و. چهارصد ساله علی و این منبر رفتن و قتال امیر مومنان٬ این کشتار تات بیضه های اسب امام حسین٬ این قتل عام یهودیان توسط علی٬ این کشتار غیر مسلمانان بدست محمد و مقداد و ابوذر غفاری و مجاهدین صدر اسلام٬ این شهید و شهیدپروی و این تر و تازه نگاهداری زخمهای همه ی شهیدان و همه ی بدرک واصل شدگان همه معصومین و همه کافرین در این هزار و چهارصد سال و اندی یعنی ترویج خشونت بیست و چهارساعته ی دوازده ماهه ی هزار و چهار و صد اندی ساله و بدون وقفه !!! و این یعنی تحول ناپذیری و تغییر ناپذیری و پذیرش مرگ!!! بنده به عنوان یک کاونده و تاریخ خوان باید بگویم که اسلام در سرتاسر عمرش حتا یک گل غیر مسموم٬ حتا یک میوه غیر هلاک کننده٬ حتا یک جشن واقعی ٬ حتا یک ذره شعر نداشته که نداشته است. سراسر تاریخ اسلام پر است که شمشیر زنی و قمه کشی و کشتار و تجاوز و سرقت کردنی که آنرا غنائم جنگیش نامیدند٬ و خفه کردن و... نداشته است. تمامی اشعاری که توسط شاعران و نویسنده گان به ظاهر مسلمان نوشته شده همه و همه نوعی بدعت گذاری ست و خود آقایان «متفکر» اسلامی بخوبی می دانند که در دلشان آن شاعر و نویسنده را مسلمان نمی دانند. و البته گاهی از قافیه تنگی و حقارت دست بدامان مثلا حافظ و سعدی و مولوی و خیام و دیگران می شوند. و صد البته نه زن را زن می دانند و شراب را شراب و عشق را عشق که برای آن مداحانی که خود را متفکر می دانند مقصود شاعران از شراب نه این شراب است و از زن و مرد و عشق نه این مرد و زن و عشق است ...حالا اگر حتا حافظ هم بگوید که این نفاق چنان ریشه دار و عمیق است که برای سلامتی جانش باید قرآن را نه به یک روایت که به چهارده روایت بخواند مباد که حلقومش در زیر ساطور یکی از این چهاره مفتی قرار گیرد و تا او بتواند سر هر چهاره مفتی و علی و پیامبر و خامنه ای و رفسنجانی و منتظری و لاریجانی و اصلاحطلب و اصولگرا و شریعتیس و امتیست ... را شیره بمالد تا بتواند زندگی کند. آری این تسیع و این اسلام که پیوسته حتا چپهای ایران هم با آن لاس می زنند سم سترونی ست که که پای درخت ضریف پارسی و ایرانی ریخته شده و این درخت در رنجی جانکاه چهارده قرن است که از درد بر خود می پیچد. دوستان معذورم بدارید که تند و نوشتم و بی پروا که شیادان امام زمان در کمینند و من حقیر را فرصت خواندن و دوباره خواندن نیست. اما این مامنت ها انسان را به شور می آورد. دوستانتان را خبر کنید تا بنویسند. مرا نیز از گرگان خبر کردند. شما نیز ایران و سراسر جهان را خبر کنید شاید بیدار شویم.

سنت وحشتناک اسلامی چنان دست و پای مارا تو کنون بسته بوده که حتا نفس کشیدن نیز از لای این سخره خشونت و ضد جیات دشوار بوده است. اما گویی اتفاقی در ذهن عقیم و اسلامزده ی ایرانی می افتد. تا کنون همه کس و هر تفکر و هر اندیشه از کنار دشمن اصلی بدون اعتنا و از سر ترس رد شده اند اما ایبنک به گواهی همین نوشته گنجی و خصوصا کامنت های مقاله ی پیشین یعنی شماره یک و همین شماره ما مرزهای را شکسته می بینیم که جای هیچ تردیدی در شناختن دشمن اصلی یعنی و اسلام تشیع در ایران نمی بینیم. این از دستآوردهای بزرگ این انقلاب بوده است. و البته این تنها در سایت مهم زمانه نیست که ظهور کرده است و از قلم من و تو. شخص خامنه ای در سخنرانیش به این مرز در هم کوفته و اظمحلال کامل تشیع این دین من در اوردی و جعلی پرداخته و شاید مهمترینم نوشته ی این هفته نوشته خانم طباطبایی دختر آیت الله طباطبایی و زن قدوسی که اویل انقلاب فرقه ی دیگری از تشیع کشتندش باشد که در سایت سبز علوی گنجانده شده است. جنگ اصلی بین ایرانیت و اسلامیت و تشیع وارد مرحله ی تازه ای شده و اسلام علی رغم خشونت بیدریغش روز بروز عقب می نشیند. بر ایرانیانبا سواد و نویسنده و زبده است و رند و دانا تا این جنگ و هماوردی را وارد خانه ها کنند. ایرانیان باید بدانند که رحمانیت اسلام یک دروغ بزرگ است. اسلام رحمتش در سربریدن و پابریدن و چشم درآوردن و سنگسار و ترور و کشتار خفقان است. اینرا خودش به صراحت در کتاب ام الفسادش و امالخشونتش قرآن نوشته و اتفاقا همه یاین نوشتار بقول خودش نوشتار محکم است و هیچ احتیاجی به تفسیر ندارد. که خودش مفسر خودش است.

دوستان ولایی من به شما سفارش می کنم که از این کامنتها را٬ هم شماره یک این مقاله و هم شماره ی دو آن چند صد فتوکپی بگیرید و ببرید بیندازید در تمامی ضرایح حضرتین رضا و امام خمینی و چاه جمکران و چاه جماران و چاه سامرا و در مساجد و در حسینیه ها و البته به تمام قهوه چی های مساجد و حسینیه هم بدهید تا آنرا دم کنند و بخورند که قوت کمر و قوت باه احباء در این معجون است. اگر هم امام عج اینترنت دارد برای میل بفرستید تا میل فرماید برای امام آقا خمینی هم همینطور. واقعا که نشاط کردیم.

بلی دوستان ایرنیان بالاخره بعد از 14 قرن دارند کمکم از خواب خرگوشی بیدار میشوند و در می یابند چه شیره ای به سرشان مالیده شده که اسلام را قبول کرده اند و به حکومت شاهنشاهی ساسانیان پایان داده اند. مصداق مثل مرغ همسایه غاز است را در این تغییر حکومت می توان به خوبی دید. ایرانی های 33 سال پیش هم همچون نیاکان خود در صدر اسلام گول وعده های های برابری و برداری این دین خشونت مدار را خوردند و به ان گرویدند غافل از اینکه هر تصمیمی که ما امروز میگیریم گاه قرن ها مسیر یک ملتی را تغییر میدهد کم اینکه چنین هم شده است و ما هنوز داریم در تخیلات و تصورات خود به دنبال کم شده ای می گریم به نام "اوتوپیا" یا نیست اندر جهان. اکنون همه به این باور رسیده ایم که حتی خدا هم وقتی رفت اوتوپیا را بسازد اتیوپیا از اب در امد.

فقهای شیعی با بافتن یک سری خزعبلات و خرافات و اراجیف برایمان دینی را اختراع کرده اند و به ما تحمیل کرده اند که زوایای بیشماری از ان دز این مقاله اقای گنجی هویداست. از کتاب به اصطلاح اسمانی مسلمانان شروع کنیم که به نظر میرسد همان داستانهای تورات و انجیل هستند اما قسمتهای مقتلف ان پس و پیش شده اند. یک جادارد داستان موسی را نقل می کند اما به یکباره فیلش یاد هندوستان میکند و اتش جهنم و خدعه شیطان را به رخ حواننده می کشد و اورا از این اتش عظیم بر حذر میدارد.

از اصول دینش (وحدت و رسالت و بازگشت) که بگذریم مابقی همه از اذهان اشفته ای برامده که از سوراخهای میان تنه دنیا را مینگرد و این روانپریشی فراگیر را به همه پیروانش تبلیغ و تزریق میکند. این سه تا اصل اسلام را هم به گونه ای ناقص و نابجا به خورد ما ایرانیها داده اند.

بعد هم اصول این دین ساده را به بوته فراموشی سپرده اند و فروع ان را به جای اصول به مردم دین زده ایران قالب کرده اند. نماز و براداشتن نماز که یکی از فروع دین است را به یکی از اصول تبدیل کرده اند. روزه هم همینطور خمس و ذکاه وحج و امر به معروف و نهی از منکر هم به همین منوال. شما تصور کنید اگر کسی نماز نخواند چه مصیبتی بر او خواهد امد. سوالی که از این اقایان فقها باید بکنیم اینست که اگر کسی به حج نرود ایا مسلمان محسوب میشود یانه و اگر فردی فقیر باشد و ذکاه ندهد ایا مسلمان باقی می ماند یا نه؟ پس اگز کسی نماز هم نخواند او هم مسلمان است و لزومی به این همه رنج و مشقت به او دادن نیست.

باز به نمازش نگاه کنیم که بدون وضو باطل است و نماز هم که به عنوان ستون دین به ما معرفی شده است. خوب یکی از باطل کننده های وضو و در نتیجه نماز همانا بول و غایط است و بادی که از مقعد رها شود. یکی از ما ایرانیها نیست از این اقایان فقها بپرسد که این دینی که ستونش بر نمتز استوار است و با یک بادی باطل میشود که اینهمه همهمه و دبدبه ندارد. بروید یک کار با ابرو پیدا کنید و از مفت خواری دست بردارید. والله همان پییغمبر و علی هم کار میکردند و زحمت میکشیدند و شما مفتخور ها خودرا ملی و وضی انها می دانید؟

امید است زیاد تندروی نکرده باشم

ادیان ابراهیمی غیر از مصیبت برای انسانها بوجود نیاورده اند. اما بدون هیچ تردیدی و با یقینی صد درصد اسلام یکی از بی پرواترین و بیرحمترین و در عین حال جعلی ترین و خرافی ترین این مذاهب بوده و اما اگر چه کل بشر ولی بویژه خود ما ایرانیان واقعا سزاوار چنین دین خشن و خشونت طلب و چنانکه خودش هم مدعی ست خشونت پرور و شهید پروری نبوده و نیستیم. آنچه وحشتناک است عظمت این **** ست ولی بازهم بزرگتر از این بیماری رخوت و سستی و تنبلی قشر تحصیلکرده ی ماست و البته عدم همبستگی اپزیسیون ملی و ایرانی برای درهم کوبیدن این همه حقارتی که بر ما ملت از سوی این دین تحمیل می شود.جای بسی تاسف است که این بحث می بایست هزاران کامنت را در پی داشته باشد اما بخاطر کمکاری باسوادان و کابران اینترنتی این بحث در محدوده ی عده ای محدود باقی می ماند. خوانندگان باید دوستان و آشنایان خود را بخواندن این مقاله و مقاله هایی از این دست تشویق و راهبری کنند و نظر بنویسند. بزرگترین ترمز جامعه ی ما برای بیرون رفتن از این دایره اسلام قاتل آزدای و شرافت انسان ناآگاهی ست. مردم را آگاه کنیم. دوستانی مرا آگاه کرده اند٬ شما نیز دیگران را آگاه کنید.

در هوای مسموم همه ان هوا را می خورند٬ شاه هم مجبور بود از همان هوای کثیف استفاده کند و بیمار اسلام بود. آما روشنفکران ما که مدعی پیشرفت بودند و شاحک های آنها بایستی بیرون از آن هوا باشد چطور.****

ایکاش دیگر سایتها و از جمله سایت گویا و سایت امروز هم چنین فضایی را برای نظر گذاری باز کنند. بنده چند سالی بود بخاطر سانسور در همه جا و حتا همین سایت نظری نگذاشته بودم اما فکر می کنم فضا ها بالزتر شده. لطفا به کلمه ایها و جرسی ها و گویا و دیگر سایت ها اطلاع دهید و بخواهید که فضایی باز و بدور از سانسور را در دستور کار خود قرار دهند. اگر سطح خواست مردم بالاست و سرنگونی قرآن و اسلام و محمد و علی چرا نباید در سایتها گنجانده شود. مگر در همان غربی که شماها هستید چنین چیزی نیست!! اصلاحطلبان حکومتی که سی چهل سال به غرب فحش داده اند اینک همشان به غرب پناهنده شده اند و آنجا به غرب فحش می دهند ! چرا نباید فحاشی مردم را بدین و مذهب و پیامبر منعکس کرد. مگر گفتن حقیقت چه گناهی دارد. اسلام قرنها ست که کتب مقدس دیگران را می سوزاند حالا شما نگاه کنید که برای سوزاندن چند جلد کتب **** و دستورالعممل قتل و آدمکشی چه ام شنگه ای در افغانستان بر پا شده. مرگ بر مکتب ضد بشری٬ زنده بادی آزادی بدون قید و شرط.

با سلام به گردانندگان این سایت و هم گنجی. باید بنویسم که گنجی اگر چه می نویسد ولی گویا شرمش می شود که بگوید واقعا چه فکر می کند. من فکر می کنم گنجی هم مثل بسیاری از ایرانین متوجه عیب اصلی ما ایرانیان و نکبت اساسیمان شده است. این نکبت بزگ و این جنون اسلام همچون سمی مهلک در رگهای ما در جریان است. شاید باید گنجی را تشویق کرد و تمامی نویسندگان را تشویق کرد٬ و مثلا نقره کار را هم گفت تا بر علیه این مذهب کشتارگر مطلبی عریان بنویسند. این فاجعه ای ست جبران ناپذیر که نویسندگان این خشونت و این قتل خواهی اسلام را بر ملا نکنند٬ البته دیگران نیز در این نظردهی ها چیزهای بسیار جالبی نوشته اند اما من فکر می کنم که باید از این بیشتر نوشت و از این بیشتر افشا کرد. باید از مسلمانان پرسید که آیا آنها موافقند که یک عرب امی در پنجاه و هفت سالگی با دختر بچه ی شش هفت ساله یا دست بالا هشت نه ساله شان همبستر شود!!! یا نه!!! شاید باید این پرسش اساسی را از کسانیکه اتیکت فیلسوفی را بر خود زده اند همچون سروش سوال کرد. این پرسش خوبی ست که باید از بقال محله و برزگر و پارچه فروش و پزشک و کارگر و خلاصه هر مسلمان پرسید. آقای گنجی دستت درد نکند٬*****

خدا لعنت کند خمینی را و همه کسش را که اسلام را به این روز سیاه نشاند. کی کسی چنین چیزهایی برای اسلام می نوشت. باید خمینی را و بهشتی را و منتظری را از قبر درآورد و واقعا برای عبرت آتش زد. کی کسی چنین ناسزاهایی به اسلام روا داشته بود؟ هرگز. من در خیابان و توبوس و تاکسی از بس فحش شنیدم در حالت عصبیت مداوم هستم٬ عضلاتن صورتم از ناراحتی بر می جهند. خدا لعت کند روحانیون را که چنین بلایی بسر مردم و اسلام آوردند. شاه هزار بار شرفش از خمینی و خامنه ای بیشتر بود. *****.

باور کنید اعراب هم بخودی خود عیبی ندارند! همه ی معایب آنها از زمان ظهور اسلام عود کرده است. در تاریخی که مسلمانان نادان آنرا جاهلیت می دانند آنهمه بت پرست و یکتاپرست در صلح و صفا با هم زندگی می کردند. از زمان ظهور این جرثومه ی خشونت حتا اعراب هم در عذاب افتاده اند. یک کسی حرف خوبی زده: رفورم اسلام .و رفورم خود قرآن و رفورم شخص محمد و علی. چرا که اینها خیلی آدم کشته اند. طبق اخبار خودشان.

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما