خانه | انديشه زمانه

تولد، غیبت و ظهور منجی در "اصول کافی" (۱)

شنبه, 1390-07-09 11:38
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
صالح نظری
صالح نظری − در این مقاله به موضوع تولد، غیبت و ظهور منجی بر حسب احادیث و روایات کتاب اصول کافی - بدون قضاوت درباره درستی یا نادرستی - پرداخته می‌شود.
 
با توجه به اینکه شیخ کلینی صاحب اصول کافی خود در دوران تولد و غیبت امام دوازدهم شیعیان زندگی می‌کرده اخبار و اطلاعات او دست اول محسوب می‌شود و ضمنا شخص کلینی و کتابش - اصول کافی - به شدت مورد وثوق علمای شیعه می‌باشد، به عنوان مرجع مقاله انتخاب گردیده است.
 
ساختار این مقاله – که در دو قسمت عرضه می‌شود − چنین است:
زیر عنوان هر بابی از اصول کافی روایاتی از آن باب نقل می‌شود که با شماره مشخص می‌گردند.
تفسیرها و توضیح‌های نگارنده در هر مورد با این علامت ■ که در آغاز هر پاراگرافی می‌آید مشخص می‌شود.
 
I. تولد
 
آنچه در اصول کافی از تولد امام دوازدهم شیعیان آمده روایات زیر است:
 
باب "اشاره و نص بر صاحب خانه (امام زمان عجل الله تعالى فرجه و) علیه السلام"
 
۱- محمد بن على بن بلال گوید: از جانب امام حسن عسکرى، دو سال پیش از وفاتش پیامى به من رسید که از جانشین بعد از خود به من خبر داد، بار دیگر سه روز پیش از وفاتش، پیامى رسید و از جانشین بعد از خود به من خبر داد.
 
۲- ابوهاشم جعفرى گوید: به امام حسن عسکرى علیه السلام عرض کردم: جلالت و بزرگى شما مرا از پرسش از شما باز مى دارد، اجازه مى فرمایید از شما سؤالى کنم؟ فرمود، بپرس، عرض کردم: آقاى من! شما فرزندى دارید؟ فرمود: آرى، عرض کردم:اگر براى شما پیش‌آمدى کند، در کجا از او بپرسم؟ فرمود: در مدینه، از آنجا بشنود و ممکن است مقصود از مدینه همان شهر سامره باشد.
 
۳- عمرو اهوازى گوید: امام حسن عسکرى پسرش را به من نشان داد و فرمود، این است صاحب شما بعد از من.
 
۴- حمدان قلانسى گوید: به عمرى گفتم: امام حسن عسکرى در گذشت، به من گفت: او در گذشت ولى جانشینى در میان شما گذاشت که گردنش به این حجم است و با دست اشاره کرد.
 
۵- احمد بن عبدالله گوید: چون زبیرى ملعون کشته شد، از طرف امام حسن عسکرى علیه السلام چنین جملاتى صادر شد: این است کیفر کسی که بر خدا نسبت به اولیائش گستاخى کند، گمان مى کرد مرا خواهد کشت و بدون نسل مى مانم، چگونه نیروى حق را درباره خود مشاهده کرد!؟ و براى آن حضرت در سال ۲۵۶ پسرى متولد شد که نامش را "م ح م د"گذاشت.
 
۶- ضوء بن على از مردى از اهل فارس که نامش را برده نقل مى کند که: به سامرا آمدم و به در خانه امام حسن عسکرى علیه السلام چسبیدم، حضرت مرا طلبید، من وارد شدم و سلام کردم فرمود: پس دربان ما باش، من همراه خادمان در خانه حضرت بودم، گاهى مى‌رفتم، هر چه احتیاج داشتند ازبازار مى خریدم، و زمانی که در خانه، مردها بودند، بدون اجازه وارد مى گشتم.روزى بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود، ناگاه در اتاق حرکت و صدایى شنیدم، سپس به من فریاد زد: بایست، حرکت مکن: من جرأت در آمدن و بیرون رفتن نداشتم، سپس کنیزکى که چیز سرپوشیدئى همراه داشت، از نزد من گذشت: آنگاه مرا صدا زد که درآى، من وارد شدم و کنیز را هم صدا زد، کنیز نزد حضرت بازگشت، حضرت به کنیز فرمود: از آنچه همراه دارى، روپوش بردار، کنیز از روى کودکى سفید و نیکو روى پرده برداشت، و خود حضرت روى شکم کودک را باز کرد، دیدم موى سبزى که بسیاهى آمیخته نبود از زیر گلو تا نافش روییده است، پس فرمود: این است صاحب شما و به کنیز امر فرمود که او را ببرد، سپس من آن کودک را ندیدم، تا امام حسن علیه السلام وفات کرد.
  
■ در۶ حدیث از۳ نفر که ادعای رؤيت دارند نام برده شده، عمرو اهوازی، (عثمان بن سعید)عمری و دیگری کسی ازاهل فارس به نام "برده".
 
■ حدیث ۱ نشان نمی‌دهد چه خبری داد، حدیث ۲ می‌گوید فرزند دارد ومعلوم نیست درمدینه است یا سامرا، حدیث ۳ مدعی است او را دیده است، حدیث ۴ عثمان ابن سعید عمری کودک ۴یا۵ ساله را گردن کلفت معرفی می‌نماید، در حدیث ۵ سال تولد و نامش برده می‌شود و حدیث ۶ خصوصیت ظاهری آن را "کودکى سفید و نیکوروى" و دارای" موى سبزى که به سیاهى آمیخته نبود از زیر گلو تا نافش روییده" توصیف می‌کند. آیا تا کنون انسان عجیب الخلقه‌ای که از گلو تا ناف دارای موی سبز روشن باشد مشاهده شده است؟
 
■ در نهایت شکل ظاهری ترسیم شده از وی چنین است: "کودکى سفید و نیکوروى گردن کلفت و دارای موى سبزى که به سیاهى آمیخته نبود از زیر گلو تا نافش روییده".
 
باب "زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على امام یازدهم علیهماالسلام"
 
۱- احمد بن عبدالله خاقان که دشمنى سختى با على و اولادش داشت،... گفت... در زمان وفات حسن بن على سر گذشتى از سلطان و اصحابش پیش آمد که من تعجب کردم و گمان نمى کردم چنان شود و آن سر گذشت این بود که: چون ابن الرضا بیمار شود، به پدرم خبر دادند که او بیمار است. پدرم فورى سوار شد و به دارالخلافه رفت و زود بر گشت و پنج تن از خدمتگزاران امیرالمؤمنین (متعمد عباسى ) که همگى از ثقات و خواص بودند و تحریر (خادم مخصوص خلیفه ) هم در میان آنها بود، همراهش بودند. پدرم به آنها دستور داد که در خانه حسن بن على باشند و از حالش خبر گیرند و به چند تن از پزشگان هم پیغام داد که شبانه روز در منزلش باشند و بقاضى القضات پیغام داد که نزد او بیاید و به او دستور داد که ده تن از اصاحبش را که نسبت بدین و امانت و پرهیزگارى آنها اطمینان دارد احضار کند و به منزل آن حضرت فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند.
همه این اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات کرد، و شهر سامره یک پارچه ناله شد، سلطان مأمورى به خانه حضرت فرستاد که اتاقها را بازرسى کرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او بود، و زنانى که آبستنى را تشخیص مى دادند آوردند و کنیزان آن حضرت را بازرسى کردند، یکى از آنها گفت: در اینجا کنیزى است که آبستن است، او را در اتاقى نگه داشتند و تحریر خادم و اصحابش را با چند زن بر او گماشتند، سپس آماده تجهیز آن حضرت شدند و بازارها را بستند و بنى هاشم و سرلشکران و پدرم و مردم دیگر دنبال جنازه اش بودند، در آن روز سامره مانند روز قیامت شده بود.
چون از تجهیزش فارغ شدند، سلطان دنبال (برادر خود) ابو عیسى بن متوکل فرستاد و دستور داد بر جنازه نماز بخواند، چون جنازه آماده نماز شد، ابو عیسى پیش آمد و پرده از روى حضرت برداشت و او را بعلویان و عباسیان بنى هاشم و سر لشکران و نویسندگان و قضات و معدلان (کسانى که بعدالت حکم مى کنند) نشان داد و گفت: این حسن بن على بن محمد بن الرضا است که به اجل خود و در بستر خود مرده است و جمعى از خدمتگزاران امیرالمؤ منین و مردم ثقه مانند فلان و فلان و از قضات هم فلان و فلان و از پزشگان فلان و فلان بربالینش حاضر بوده‌اند آنگاه رویش را پوشید و دستور داد جنازه را بر دارند، جنازه از وسط منزل برداشته شد و در خانه اى که پدرش دفن شده بود، بخاک سپرده شد...
 
■ از حدیث فوق چنین استنباط می‌شود که امام عسکری فرزندی نداشته است.
 
باب "ذکر نام کسانیکه آن حضرت علیه السلام را دیده اند"
 
۱ -... و ابو على احمد بن اسحاق به من خبر داد که از حضرت هادى علیه السلام سؤ ال کردم، با که معامله کنم؟ یا از که به دست آورم؟ و سخن که را بپذیرم؟ به او فرمود: عمرى مورد اعتماد من است آنچه از جانب من به تو رساند حقیقت از من است و هر چه از جانب من به تو گوید، قول من است، از او بشنو و اطاعت کن که او مورد اعتماد و امین است. و نیز ابو على به من خبر داد که او از حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام همین سؤ ال را کرده و او فرموده است: عمرى و پسرش مورد اعتماد هستند، هر چه از جانب من به تو رسانند، حقیقت از جانب من رسانیده‌اند و هر چه به تو گویند، از من گفته اند، از آنها بشنو و اطاعت کن که هر دو مورد اعتماد و امینند، این سخن دو امامست که درباره شما صادر شده.
ابو عمرو به سجده افتاد و گریه کرد، آنگاه گفت: حاجتت را بپرس، گفتم: شما جانشین بعد از مام حسن عسکرى علیه السلام را دیده‌ای؟ گفت: آرى به خدا، گردن او این چنین بود و با دست اشاره کرد. گفتم: یک مسئله دیگر باقى مانده، گفت: بگو، گفتم: نامش چیست؟ گفت: بر شما حرام است که نام او را بپرسید، و من این سخن از پیش خود نمى‌گویم، زیرا براى من روا نیست که چیزى را حلال یا حرام کنم، بلکه این سخن خود آن حضرت علیه السلام است، زیرا مطلب نزد سلطان چنین وانمود شده که امام حسن عسکرى وفات نموده و فرزندى از خود بجا نگذاشته ومیراثش قسمت شده و کسى که حق نداشته آن را برده و خورده است و عیالش در به در شده‌اند و کسى جرأت ندارد با آنها آشنا شود یا چیزى به آنها برساند. و چون اسمش در زبانها افتاد، تعقیبش مى کنند، از خدا بپرهیزید و از این موضوع دست نگه دارید.
 
۲- محمد بن اسماعیل بن موسى بن جعفر که پیر مردترین اولاد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله در عراق بود، گفت آن حضرت را میان دو مسجد دیدم و او هنوز کودکى نابالغ بود.
 
۳- موسى بن محمد گوید: حکیمه دختر محمد بن على (امام جواد) علیها السلام که عمه پدر آن حضرت است به من گفت که خود او آن حضرت را در شب ولادتش و هم بعد از آن دیده است.
 
۴- قلانسى گوید، به عمرى گفتم: امام حسن عسکرى علیه السلام در گذشت، گفت او در گذشت، ولى در میان شما کسى را که گردنش این چنین است جانشین گذاشت و با دست خود اشاره کرد.
 
۵- فتح گوید: از ابا على بن مطهر شنیدم نقل مى کرد که خود او آن حضرت را دیده و قامتش را براى او وصف کرده است.
 
۶- کنیز ابراهیم بن عبده نیشابورى گوید: من با ابراهیم روى کوه صفا ایستاده بودم، آن حضرت علیه السلام آمد و بالاى سر ابراهیم ایستاد و کتاب مناسکش را به دست گرفت و با او مطالبى گفت.
 
۷- عبدالله بن صالح گوید که خود او آن حضرت را نزد حجر الاسود دید و مردم (براى بوسیدن حجر) نزاع و کشمکش داشتند، و آن حضرت مى فرمود: به این موضع مأمور نشده‌اند.
 
۸- احمد بن ابراهیم بن ادریس گوید: پدرم مى گفت: من آن حضرت را بعد از وفات امام حسن عسکرى علیه السلام در سن نزدیک بلوغ دیدم و دست و سرش را بوسیدم.
 
۹- احمد بن نضر گوید: نزد قنبرى خادم حضرت رضا علیه السلام که از اولاد قنبر بزرگ است، سخن از جعفر بن على به میان آمد، او وى را نکوهش کرد، من گفتم غیر او کسى از نسل امام نیست، مگر تو کسى را دیده‌اى؟! گفت من ندیده‌ام ولى غیر من دیده است، گفتم: که او را دیده است؟ گفت: جعفر دو مرتبه او را دیده و او را داستانى است.
 
۱۰- ابى محمد و جنانى گوید: کسى که آن حضرت را دیده بود به من خبر داد که آن حضرت ده روز پیش از حادثه (وفات امام یازدهم) از خانه بیرون آمد مى فرمود: بار خدایا تو میدانى که اینجا دوست‌ترین بلاد است نزد من، اگر مرا نمى راندند یا سخنى به این مضمون.
 
۱۱- على بن قیس از قول یکى از پاسبان‌هاى عراق نقل مى کند که به همین تازگى (بعد از وفات امام عسکرى علیه السلام ) سیماء را در سامرا دیدم که در خانه امام عسکرى علیه السلام را شکسته بود، امام دوازدهم علیه السلام با طبرزینى که در دست داشت، جلو او در آمد و فرمود: در خانه من چه مى کنى؟ سیماء گفت: جعفر عقیده دارد که پدر شما مرده و فرزند ندارد، اگر خانه شماست، من بر مى گردم و سپس از خانه بیرون رفت.
 
۱۲- على بن قیس گوید: سپس یکى از خادمان خانه بیرون آمد و من راجع به این خبر از او پرسیدم، به من گفت: کى به تو این خبر را گفته است؟ گفتم: یکى از پاسبان‌هاى عراق؛ گفت: چیزى از مردم پنهان نمى ماند.
 
۱۳- عمرو اهوازى گوید: امام حسن عسکرى علیه السلام آن حضرت را به من نشان داد و فرمود: این است صاحب شما.
 
۱۴- ابراهیم بن محمد بن عبدالله بن موسى بن جعفر، از ظریف خادم نقل مى کند که او آن حضرت را دیده است.
 
۱۵- ضوء بن على عجلى از قول مردى از اهل فارس که نامش را برده نقل مى کند که امام عسکرى علیه السلام آن حضرت را به او نشان داده است.
 
۱۶- شخصى از اهل مدائن گوید: من با رفیقم به حج رفته بودیم، چون به موقف عرفات رسیدیم، جوانى را دیدیم نشسته و لنگ و روپوشى در بر کرده و نعلین زردى در پا دارد، لنگ و روپوش او بنظر من صد و پنجاه دینار ارزش داشت، و علامت و اثر سفر در او نبود، گدائى نزد ما آمد، او را رد کردیم، سپس نزد آن جوان رفت و سؤ ال کرد، جوان رفت و سؤال کرد، جوان چیزى از زمین بر داشت و به او داد، گدا او را دعا کرد و زیاد و جدى هم دعا کرد، سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد ما نزد آن سائل رفتیم و به او گفتیم عجبا!! به تو چه عطا کرد؟ او به ما ریگ طلاى دندانه دارى نشان داد که قریب ۲۰ مثقال بود من به رفیقم گفتم: مولاى ما نزد بوده و ما ندانستیم و آنگاه به جستجویش برخاستیم و تمام موقف را گردش کردیم و او را به دست نیاوردیم سپس ازجمعیتى که اطرافش ‍بودند از اهل مکه و مدینه راجع به او پرسیدیم گفتند: جوانى است علوى که هر سال پیاده به حج مى آید.
 
■ در حدیث ۱ مورد وثوق واطمینان بودن عمری و پسرش مورد تاکید است که از نظر شیعه به "نواب خاص" شناخته می‌شوند.
 
■ از حدیث ۱ این نتیجه بدست می‌آید که امام غایب گردن کلفت است و برای شناسایی نشدن نباید اسمش را برد.
 
■ به جز حدیث ۳ که عمه پدر امام غایب مدعی است او را در زمان تولد دیده، بقیه نقل‌ها نمی‌تواند درست باشد، زیرا هیچ سابقه ذهنی از وی نداشته‌اند که بتوانند تشخیص دهند، شخص مشاهده شده امام غایب است.
 
■ نا درست بودن حدیث ۱۶ که می‌خواهد نشان دهد، "چون ریگ به طلا تبدیل شده و این معجزه است و از کسی جز امام غایب نمی‌تواند معجزه صادر شده باشد پس آن جوانی که مشاهده کرده امام غایب است " اظهر من الشمس است.
 
بنابراین آنچه از منبع دست اولی به نام اصول کافی درباره تولد امام دوازدهم شیعیان به دست می‌آید چنین است:
کل کسانی که در زمان امام عسکری مدعی رؤیت امام دوازدهم شیعیان شده‌اند، چهار نفر - به نام‌های عمرو اهوازی، (عثمان بن سعید)عمری و کسی از اهل فارس به نام برده و حکیمه عمه امام عسکری - بیشتر نیستند.
از نظر مشخصات فیزیکی هم بنا بر نقل رؤیت کنندگان "کودکى سفید، نیکوروى، گردن کلفت و دارای موى سبزى - که به سیاهى آمیخته نبود - از زیر گلو تا نافش روییده " بوده است.
 
 .IIغیبت و ظهور
 
باور شیعیان بر این است که امام دوازدهم بعد از فوت پدر در سن پنج سالگی از منظر عمومی غایب شده و دو نوع غیبت دارد، در غیبت کوچک (صغری) ایشان، چهار نفر واسط (نواب خاص) میان امام و شیعیان - به نام‌های عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن نوح و علی بن محمد – بوده، بنابراین فقط آنها از محل امام مطلع‌اند و می‌توانستند امام را ملاقات کنند. این غیبت هفتاد سال به طول انجامیده و پس از آن غیبت بزرگ (کبری) اتفاق افتاده و دیگر کسی از محل او اطلاعی ندارد وهر کس ادعای دانستن محل او را داشته باشد دروغگوست و در این دوره شیعیان برای پاسخ به سؤالات خود موظف به مراجعه به فقهای زمان خود (نواب عام) هستند.
 
باید دید باور فوق چقدر به باور شیخ کلینی که از علمای دوران غیبت – به باور شیعیان - کوچک (صغری) می‌باشد، نزدیک است.
− اثری از هیچ کدام از باورهای فوق در کتاب اصول کافی موجود نیست.
− نه سخنی از نواب خاص و نه اثری از اینکه عده خاصی از محل او آگاهند در اصول کافی دیده نمی‌شود.
− در اصول کافی از افراد مختلفی، مکاتبه و ملاقات با امام غایب نقل شده، بدون واسطه نواب خاص.
− از نواب خاص فقط نام دو تن را می‌برد، آن هم نه به دلیل نایب امام بودن، بلکه به این عنوان که مورد وثوق امام هادی و امام عسکری بودند.
− از افراد بسیاری به عنوان وکیل امام غایب نام می‌برد که وظیفه جمع آوری خمس و رساندن اموال به امام غایب را داشتند.
 
باب "زندگانى حضرت صاحب الزمان علیه السلام"
 
۱- احمد بن محمد گوید: هنگامى که زبیرى کشته شد، این مکتوب از جانب امام حسن عسکرى علیه السلام بیرون آمد: این است مجازات کسى که بر خدا نسبت به اولیائش دروغ بندد، او گمان کرد که مرا خواهد کشت و نسلم قطع مى شود، چگونه قدرت خدا را مشاهده کرد؟ و براى او پسرى متولد شد که او را "م ح م د"نام گذاشت، و در سال ۲۵۶.
 
۲ - ابو سعید غانم هندى گوید:... مى اندیشیدم که ناگاه شخصى نزد من آمد و گفت: تو فلانى هستى؟ - و اسم هندى مرا گفت: - گفتم: آرى، گفت: آقایت ترا مى خواند، اجابت کن.
همراهش رهسپار شدم و او همواره مرا از این کوچه به آن کوچه مى برد تا به خانه و باغى رسید، حضرت را در آنجا دیدم نشسته است، بلغت هندى فرمود: خوش آمدى، اى فلان! حالت چطور است؟ و فلانى و فلانى که از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ تا چهل نفر شمرد و از یکان یکان آنها احوالپرسى کرد، سپس آنچه در میان ما گذشته بود، به من خبر داد و همه اینها به لغت هندى بود.
 
۳ - حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتى دیگر بعد از وفات حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام درباره وجوهى که در دست وکلای آن حضرت بود سخن مى گفتند و خواستند جستجو کنند...
حسن گوید: چون به بغداد رسیدم، منزلى اجاره کردم و آنجا فرود آمدم، یکى از وکلا نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دینار نزد من گذاشت، گفتم: اینها چیست؟ گفت: همین است که مى بینى، بعد از او دیگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد، سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد، من به فکر فرو رفته بودم که ناگاه نامه آن مرد (صاحب الزمان ) علیه السلام به من رسید که: وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه نزدت هست بیاور، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم...
 
۴ - محمد بن ابراهیم بن مهزیار گوید: پس از وفات حضرت ابى محمد علیه السلام به شک افتادم و نزد پدرم مال بسیارى گرد آمده بود، آنها را برداشت و به کشتى نشست، من هم دنبال او رفتم، او را تب سختى گرفت و گفت: پسر جان! مرا بر گردان که این بیمارى مرگست، آنگاه گفت: درباره این اموال از خدا بترس و به من وصیت نمود و سپس وفات کرد.
... ناگاه فرستاده‌اى آمد و نامه‌اى همراه داشت که: اى محمد! تو چنین و چنان اموالى را در میان چنین و چنان ظروفى همراه دارى تا آنجا که همه اموالى را که همراه من بود و خودم هم به تفصیل نمى دانستم برایم شرح داد، من آنها را بفرستاده تسلیم کردم و چند روز آنجا ماندم، کسى سر به سوى من بلند نکرد من اندوهگین شدم، سپس نامه‌اى به من رسید که: ترا به جاى پدرت منصوب ساختیم، خدا را شکر کن.
 
۵ - ابوعبدالله نسائى گوید: چیزهائى از جانب مرزبانى حارثى (به ناحیه مقدسه) رسانیدم که در میان آنها دست بند طلایى بود. همه پذیرفته شد و دست بند به من رد شد و مأمور به شکستنش شدم، من آن را شکستم در میانش چند مثقال آهن و مس یا قلع بود، من آنها را خارج ساختم و فرستادم، پذیرفته شد.
 
۶ - جماعتى از اهل مدینه که از اولاد ابی‌طالب بودند و عقیده داشتند و حقوق آنها در وقت معینى به ایشان مى رسید، چون امام حسن عسکرى علیه السلام در گذشت، دسته‌اى از ایشان از عقیده فرزند داشتن امام بر گشتند سپس حقوق کسانى که بر عقیده به فرزند داشتن امام ثابت بودند، رسید و از دیگران بریده شد و نامشان از میان برفت. و الحمد لله رب العالمین.
 
۷ - مردى از اهل سواد مالى به ناحیه مقدسه رسانید پذیرفته نشد و به او گفته شد: حق پسر عموهایت که ۴۰۰ درهم است از این مال خارج کن، آن مرد ملکى از عموزادگانش در دست داشت که در آن شریک بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب کرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهار صد درهم بود، آن مقدار را بیرون کرد و بقیه را فرستاد، پذیرفته شد.
 
۸ - قاسم بن علاء گوید: خدا چند پسر به من داد و من نامه مى نوشتم (به ناحیه مقدسه ) و تقاضاى دعا مى کردم، و هیچ جوابى درباره آنها به من نمى رسید، لذا همگى مردند، سپس چون پسرم حسن متولد شد نامه نوشتم و تقاضاى دعا کردم، جواب آمد: باقى مى ماند و والحمدلله.
 
۹ - محمد بن یوسف گوید: در نشیمنگاهم دمل و زخمى پیدا شد من آن را به پزشکان نشان دادم و پولها خرج کردم، همه گفتند: ما دارویى برایش سراغ نداریم، نامه‌اى نوشتم و تقاضاى دعا کردم، آن حضرت به من نوشت:خدا ترا لباس عافیت پوشاند و در دنیا و آخرت همراه ما دارد.یک هفته نگذشت که عافیت یافتم و مثل کف دستم شد، پزشکى از رفقاى خود را دیدم و به او نشان دادم. گفت: ما براى این دارویى سراغ نداریم.
 
۱۰ - حسن بن عبدالحمید گوید: درباره حاجز (بن یزید) به شک افتادم (که آیا او هم از وکلاء امام عصر علیه السلام است یا نه؟ ) و مالى جمع کردم و به سامره رفتم، نامه‌اى به من رسید که:درباره ما شک روا نیست و نه درباره کسى که به امر ما جانشین ما مى شود، هر چه همراه دارى به حاجز بن یزید رد کن.
 
۱۱ - محمد بن صالح گوید: چون پدرم مرد و امر (وکالت اخذ وجوه و سهم امام علیه السلام)به من رسید پدرم راجع به مال غریم (سهم امام علیه السلام ) از مردم سفته‌هایى داشت، من به حضرت (امام عصر علیه السلام ) نوشتم و او را آگاه ساختم، در پاسخ نوشت از آنها مطالبه کن و همه را بگیر مردم هم پرداختند، جز یک مرد که سفته‌اى به مبلغ ۴۰۰ دینار داشت. نزد او رفتم و مطالبه کردم او امروز و فردا مى کرد و پسرش هم به من توهین و بى خردى مى نمود. من به پدرش شکایت کردم. پدرش گفت مگر چه شده؟ من ریشش را مشت کردم و پایش را گرفتم و به میان منزل کشیدم و لگد بسیارى به او زدم.
پسرش بیرون دوید و از أهل بغداد استغاثه کرد و گفت: قمى رافضى پدرم را کشت، جماعتى از اهل بغداد بر سر من گرد آمدند، من هم مرکبم را سوار شدم و گفتم: آفرین بر شما اى اهل بغداد! علیه غریب مظلومى از ظالم جانبدارى مى کنید؟ من اهل همدان و سنى مذهبم و این مرد مرا به قم و مذهب رفض نسبت مى دهد تا حق مرا ببرد و مال مرا بخورد، مردم به او حمله کردند و مى خواستند به دکانش بریزند که من آرامشان کردم. صاحب سفته مرا طلبید و به طلاق زنش قسم خورد که مال مرا بپردازد، من هم آنها را بیرون کردم.
 
۱۲ - حسن بن على علوى گوید: مجروح (شیرازى ) مالى از ناحیه مقدسه نزد مرداس بن على به امانت گذاشت، و نزد مرداس مالى هم از تمیم بن حنظله (متعلق به ناحیه مقدسه ) بود، به مرداس نامه آمد: مال تمیم را با آنچه شیرازى به تو سپرده بفرست.
 
۱۳ - على بن محمد گوید: مردى از اهل آبة مالى آورده بود که (به ناحیه مقدسه ) رساند و یک شمشیر را در آبة فراموش کرده بود. آنچه همراه داشت رسانید، حضرت به او نوشت: از شمشیرى که فراموش کردى چه خبر؟.
 
۱۴ - حسن بن خفیف از پدرش نقل کند که (حضرت قائم علیه السلام ) خدمتگزارانى به مدینه فرستاد و همراه آنان دو خادم بودند حضرت بخیف هم نامه نوشت که با آنها حرکت کند، چون به کوفه رسیدند، یکى از آن دو خادم شرابى مست کننده آشامید، از کوفه بیرون نرفته بودند که از سامره نامه آمد: خادمى که شراب آشامیده برگردانیده و از خدمت معزول شود.
 
۱۵ - احمد بن حسن گوید: یزید بن عبدالله چارپائى را بر شمشیر و مالى (براى ناحیه مقدسه ) وصیت کرد، سپس بهاى چارپا و غیر آن را فرستاد و شمشیر را نفرستاد، نامه آمد که: همراه آنچه فرستادید، شمشیرى بود که به ما نرسید یا به عبارتى نظیر این.
 
۱۶ - محمد بن على بن شاذان نیشابورى گوید: پانصد درهمى که ۲۰ درهمش کم بود (از سهم امام ) نزد من جمع شد، مرا ناگوار بود که ۵۰۰ درهمى که ۲۰ درهمش کمست بفرستم، لذا ۲۰درهم از مال خودم روى آن گذاشتم و نزد اسدى فرستادم و ننوشتم چقدر از خودم گذاشته ام، نامه آمد که: پانصد درهم رسید ۲۰ درهمش از آن تو است.
 
۱۷ - محمد بن صالح گوید: کنیزى داشتم که از او خوشم مى آید، به حضرت نامه نوشتم و در امر باردار ساختن او مشورت کردم. جواب آمد: باردارش ساز، خدا هر چه خواهد مى کند، با او نزدیکى کردم و آبستن شد، سپس بچه را سقط کرد و خودش هم مرد.
 
۱۸ - على بن محمد گوید: ابن عجمى ثلث دارائى خود را براى ناحیه قرار داد و سند آن را هم نوشت ولى پیش از آنکه آن ثلث را خارج کند، مالى به پسرش ابى مقدام داد که کسى از آن آگاه نبود، به او نامه رسید: مالى که براى ابى مقدام کنار گذاشتى چه شد؟.
 
۱۹ - على بن زیاد صیمرى به حضرت نامه نوشت و تقاضاى کفنى کرد، حضرت به او نوشت تو در سال ۸۰ بآن احتیاج پیدا مى کنى، سپس او در سال ۸۰ مرد و حضرت چند روز پیش از وفاتش براى او کفنى فرستاد.
 
۲۰. محمد بن هارون گوید: پانصد دینار از ناحیه (بابت سهم امام ) بعهده من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دکانهائى دارم که آنها را به ۵۳۰ دینار خریده ام.بجاى ۵۰۰ دینار ناحیه مى گذارم و این مطلب را بزبان نیاورم، حضرت به محمد بن جعفر نوشت: دکانها را از محمد بن هارون بگیر به جاى ۵۰۰ دینارى که از او مى خواهیم.
 
۲۱ - (از جانب ناحیه مقدسه و حضرت صاحب الزمان علیه السلام ) نامه رسید و از زیارت مقابر قریش (کاظمین علیه السلام ) و حائر (کربلاى معلى ) نهى شد. چون چند ماه گذشت، وزیر (یعنى ابوالفتح جعفر بن فرات ) باقطائى را خواست و به او گفت: بنى فرات و برسیها را ملاقات کن و به آنها بگو، مبادا بزیارت مقابر قریش بروند، زیرا خلیفه دستور داده است، هر که زیارت کند، در کمینش باشند و او را بگیرند.
 
■ تقریبا تمام روایات این باب حول و حوش جمع آوری اموال و خمس ولو به توسل به زور، برای آن امام غایب است (شاید به نام او و به کام وکلای خود ساخته ). روشن نیست وقتی هیچ نشانی از او وجود ندارد تا او را بشناسند، چگونه با او مکاتبه و ملاقات داشتند وامام این اموال را چگونه نگه‌داری و چگونه میان محرومین و مستمندان توزیع می‌کرد.
 
■ جالب است با وجود این همه نامه نگاری هیچ نسخه خطی از نامه‌ها موجود نیست، ولی نسخه خطی کتاب اصول کافی موجود است. در این مکاتبات از سؤالات دینی خبری نیست، اما از تقاضای کفن و اجازه باردار کردن کنیز و راه درمان دمل چرکی در نشیمنگاه و درخواست دعا برای سلامت فرزند هست. در این مکاتبات هیچ اثری از وجود و نقش نواب خاص و داشتن دو نوع غیبت و ویژگی هر کدام (به باور شیعیان) به چشم نمی‌خورد و همین مسئله نشان می‌دهد، برساختن نواب خاص و عام، کارعلمای شیعه بعد از شیخ کلینی است.
 
ادامه دارد
 

 

Share this
Share/Save/Bookmark

در دکان دین و مذهب، اینگونه متاع فراوان است و این روایاتها شکل عربی و صحرا نشینی است با همه محدوده‌های فکری و اسطوره‌ای مختص بخود. فلسفه منجی در ادیان ابراهیمی، به دو دلیل است ۱- تداوم و زنده نگه داشتن دین و آیین، بشکل انتظار و معجزه در میان مومنین و پیروانش ۲- ناجی بمثابه وجودی دائمی ولی غایب، همچون ابزاری هدفمند و سمبلیک برای سلطه زبردستان به زیردستان از طریق کنترل فکری و عملی در گروهی عظیم یا جمعیتی انبوه از مومنین و از برای رسیدن به منافع مادی و معنوی.

من علاقه مند هستم مقاله ایی در خصوص روشهای شناسایی امام زمان توسط حکومت فعلی ایران بنویسم و در ان بیان کنم که عملا هیچ ملاکی وجود ندارد.
مثلا اگر شخصی ادعای 1000 سال عمر داشته باشد ایا می توان با دستگاهی عمر او را تشخیص داد؟پس طبیعی است همه دروغگویند و هیچ وقت هم خلافش ثابت نمی شود
تنها نشانه باقی و قابل اتکا مشخصات ظاهری چهره و بدن است که هیچگاه از سوی حکومت قابل قبول نیست
.iran4all@yahoo.com

به نظر من همانقدر که مطالب گفته شده از این کتاب نا معتبرند ، دلایلی هم که در رد مطالب آورده شده نیز نا معتبرند.

خرافات شاخ دم نداره

" در این مکاتبات هیچ اثری از وجود و نقش نواب خاص و داشتن دو نوع غیبت و ویژگی هر کدام (به باور شیعیان) به چشم نمی‌خورد و همین مسئله نشان می‌دهد، برساختن نواب خاص و عام، کارعلمای شیعه بعد از شیخ کلینی است."

نمی خواهم بزنم تو ذوقت، ولی برای خودت دوختی و بریدی!

7/10/1390 - 18:47. با سلام و در جواب کاربر مهمان با مشخصات نوشته شده در دست راست که نوشته اند :به نظر من همانقدر که مطالب گفته شده از این کتاب نا معتبرند ، دلایلی هم که در رد مطالب آورده شده نیز نا معتبرند. باید گفت که اخوند ها هم همین را میخواهند که ایهام (وهم) ایجاد کنند. وگرنه این ماجرای امام غایب را نمیتوان با هیج عقل سلیمی باور کرد و هرکس هم مطالب از این قبیل را میجوید و دنبال میکند ولو اینکه به منظور روشنگری باشد بایستی بداند که دنبال "پوچیات" میگردد و عقل را در این موارد راه به جایی نیست.

متاسفانه پشت کله تمام ایرانی ها وهریک از ما یک اخوند نشسته و کنترل ما را در دست دارد ولو اینکه این فرد در غرب زندگی کند. ایرانی ها ی خارج نشین هم مثل همان همتایان داخل نشین فکر میکنند و میخورند و می اشامامند و ...

هنوز هم که هنوز است از نظر ایرانی ها مدفوع انسان نجس است اما اگر پرسیده شود نجس را چگونه تعریف میکنید جوابی ندارند. بعد هیچکس متوجه نیست که با خیال خود چیزی را نجس انگاشتن که در داخل بدن ماست ناخود اگاه فرد را نسبت به وجود خود که محتوی مواد "نچس" است بیزار میکند. این است فلسفه ذات اخوند که وهم ایجاد کند و فرد را از خود بیزار کند و سپس کنترل فرماندهی بدن وی را به دست گیرد.

خوش باشید

مرحوم علامه برقعی کتابی دارد بنام بررسی احادیث مهدی که با توجه به احادیث کتب شیعه رد برمهدی را ثابت کرده ولی حکومت آخوندها بجای پاسخ اورا در سر نماز ترور کردند
باید بدانید اعتقاد به کسی که غایب شده وروزی ظهور خواهد کرد مخالف صد درصد قرآن است یعنی یا باید قرآن را بپذیری یا این خیالات واوهام را

یه نکته دیگه که . . . بیایید به این سوال فکر کنیم که وجود امام غایب به سود کی بوده ؟
. . . به نظر من این سیاست حکام وقت بوده برای منحرف کردن افکار پیروان علویان و
فرافکنی از مسئله وارث امام حسن عسکری . . .
به هر صورت این دروغ کوچکی بوده که هنوز 1000 ساله که شیعیان با این باور زاده میشوند و میمیرند . . .

من یک بچه مسلمان بودم .هرساله درخانه مان در ماه های رمضان وصفر روضه خوانی برپا می شد وماباهمین افکاربزرگ شدیم اما وقتی که آخوندها پادشاه شدند روز به روز که به رفتارشان بامردم وحرصشان برای قدرت وثروت دقت کردم اندک اندک ازآنهارویگردان شدم !امااین آغازراه بود.زیرابه موازات پی بردن به ذات شیاد وبی منطق وجنایت کار این موجودات عوامفریب به فلسفه ای دست یافتم که درپرتوآن توانستم همه ی رسوبات خرافی واسطوره ای ذهنم رابزدایم و آن این بودکه دیدم اینها جزدروغ ودروغ وعوامفریبی برای برآوردن نیات ضد بشری خود هیچ منطق واستدلای وهیچ ترسی ازکاربردخرافات و...ندارند.نمونه اش ادعای پوچ یاعلی گفتن رهبر هنگام زاده شدن است .این مطلب پوچ خنده آور باید ایرانی را با این سئوال روبرو کند که آیااینها همین سی واندی سال است که دروغ میگویند ؟هنگامیکه به پاسخ درست رسیدیم که نه.!دروغ درذات اینها ست واینهاجزدروغ چیزی برای گفتن ندارند ،آنگاه است که درواز ه ی روشنایی برماگشوده می شودکه نیازی به هیچ فلسفه ودانشی برای اثبات ادعای پوچ اینها نداریم معتقدم تا مردم ایران به همین اندیشه ی روشن دست نیابند !نمی توانندآرزوی روز بهی ازگردون کنند
ازشیراز بی نیاز

در دنیای امروز هیچ نیازی به قران و دورغ های اخوند ها نیست این مهدی هم یک دورغ بزرگ اخوند های شیعه هست باید با تمام وجود قران و اسلام را نقد کرد و دورغ بودن خدای اسلام را به هم نشان داد

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما