خانه | اندیشه زمانه

پروژه "زبان باز"

دوشنبه, 1389-10-27 14:20
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
گفت‌وگو با داریوش آشوری − ۳

 اندیشه زمانه ـ در بخش نخست گفت‌وگو با داریوش آشوری، از ورود علوم انسانی به ایران و شکل‌گیری زبان آن سخن رفت. در بخش دوم به گسست میان "قدیم" و "جدید" و پیامدهای این گسست برای پاگیری علوم انسانی در ایران پرداخته شد. برای غلبه بر این گسست چاره روکرد به "قدیم" نیست، با این امید که "سنت" به علوم انسانی و زبان آن، بنیاد ایرانی دهد. "قدیم" چنین انتظاری را برآورده نمی‌کند. پیشنهاد داریوش آشوری باز بودن به روی جهان است که روکردی باز به سنت فکری و ادبی را هم شامل می‌شود. او در بخش‌های سوم و چهارم این گفت‌وگو پروژه‌ی "زبان باز" خود را تشریح می‌کند.

اندیشه زمانه: خوب، لطفا اکنون بر پایه‌ی توضیح‌هایی که دادید، به پروژه "زبان باز" خود بپردازید. لطفا نخست آن را به اختصار شرح دهید و سپس استدلال بفرمایید چرا به شیوه‌ای که شما پیشنهاد می‌کنید، امکان‌های بیانی ما گسترش می‌یابند، بی آنکه ما زبان خود را از یاد ببریم.

 

داریوش آشوری: مسأله‌ی زبان، آن گونه که ما با آن درگیر ایم، یعنی تنگناها و پیچیدگی‌های وضعیّتِ زبانیِ ما در برخورد با جهانِ مدرن و "زبانِ" آن برایِ ارتباط یافتن با آن و فهمِ آن، چند وجه دارد. چنان که می‌بینید، از "زبانِ" جهانِ مدرن سخن می‌گویم. یعنی، آن را دارایِ ویژگی‌هایی می‌دانم که میانِ آن و "زبانِ" جهان‌هایِ پیشامُدرن فرق می‌گذارد. این فرق خود را تنها به صورتِ دستگاه‌هایِ واژگانیِ دنیایِ مدرن پدیدار نمی‌کند که با وسعتی شگفت‌آور برایِ علم و تکنولوژی و، در کل، شیوه‌ی مادّی و معنویِ زندگانیِ مدرن ساخته و پرداخته شده اند و همچنان می‌شوند، بلکه به گونه‌ای نگره‌ی زبانی و هنجارهایِ رفتار با زبان دلالت دارد.

 

این نگره و هنجارهایِ رفتارِ زبانی، رفته-رفته، همراه با برآمدن و رشدِ ذهنیّتِ مدرن در قالبِ اندیشه‌یِ علمی و فلسفی، در ساختارِ آن زبان‌ها و، در نتیجه، در بُنِ ذهنیّتِ سخنگویان به آن زبان‌ها نشسته است. و آن دستگاه‌هایِ واژگانی آشکارترین نمودِ آن اند. نمودِ این نگره و رفتارِ زبانی را بیش از همه در زبان‌های پیشاهنگِ مدرنیّت، به ویژه سه زبانِ اصلیِ آن، یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی، می‌بینیم، که زبان‌هایِ دیگر از آن‌ها پی‌روی یا تقلید می‌کنند.

 

این نگره و رفتارِ زبانی که می‌تواند زبان را از نظرِ واژگان و سبک در اختیار بگیرد و به آن رهیافتِ علمی و تکنولوژیک داشته باشد و بر حسبِ نیازهایِ خود آن را توسعه بخشد، با شورِ انسانِ مدرن برایِ شناختِ علمیِ طبیعت و رهیافتِ تکنولوژیک به آن، با نیّتِ چیرگی بر آن، رابطه‌ی ضروری دارد. به زبانی فلسفی‌تر، "سوژه"ی مدرن، به‌ویژه در زمینه‌ی علم و تکنولوژی، بر بنیادِ قراردادانگاریِ زبان، رفتارِ ابزارانگارانه (instrumental) با آن دارد، که مانندِ آن را آن‌چنان و به آن صورتِ نهادینه در فرهنگ‌ها و تمدن‌هایِ پیشامدرن نمی‌بینیم. زبان‌ِ مدرن برایِ پاسخگویی به شورِ شناختِ علمی و دست‌یازیِ تکنولوژیک به طبیعت ناگزیر باید زبانی بی‌نهایت گسترش‌پذیر باشد، یعنی زبانی "باز".

 

در نتیجه، در سراسرِ کره‌یِ زمین، همه‌یِ جامعه‌هایی که در جریانِ انقلابِ علمی و صنعتیِ غرب نبوده اند و با جهانگیریِ کولونیالیستی غرب با دستاوردهای آن رو به رو شده اند و قدرتِ شگرفِ مادّیِ آن را دیده اند، افزون بر همه‌یِ بحران‌هایِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی‌ای که در این برخورد دچار می‌شوند، ناگزیر با یک بحرانِ زبانی نیز درگیر می‌شوند. یعنی، همچنان که خود را از نظرِ نظامِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در سنجش با جامعه‌هایِ غربی «عقب‌مانده» می‌بینند، زبانِ خود را نیز در رابطه با زبان‌هایِ جهانِ پیش‌رفته تنگدست و درمانده می‌یابند.

 

در این ماجرا که جامعه‌هایِ توسعه‌نیافته چه‌گونه می‌توانند توسعه‌یافته شوند، بُعدِ زبانیِ داستان هم یکی از سازه‌هایِ اساسیِ آن است که، به دلیلِ ماهیّتِ ناپیدایِ زیربناییِ زبان برایِ زندگانیِ انسانی، که زیست در عالمِ فرهنگی ست، کمتر از همه و دیرتر از همه به آن آگاهی می‌یابند و دشوارتر از همه به آن می‌پردازند.

 

پرسش مشخصی که در این جا مطرح است، این گونه نیز تقریرشدنی است: پروژه‌ی شما زبان را چگونه می‌تواند هم به سوی دنیای امروز باز کند، و هم تضمین کند که زبان به سوی گذشته‌ی خود باز باشد؟ چه نوع بازشدنی، بهره‌گیری از گذشته و بهره‌دهی به حال و آینده را ممکن می‌کند؟

 

پروژه‌یِ توسعه‌یِ زبان یک بعدِ صِرف زبانی دارد که به ساختارِ دستوریِ زبان‌ و سرمایه‌یِ واژگانی‌ِ آن برمی‌گردد. در این ساحت مسأله این است که، چه‌گونه از سرمایه‌یِ واژگانی و امکاناتِ ساختارِ دستوریِ آن می‌توان، با گسترشِ میدانِ واژگان، برایِ پاسخگویی به نیازهایِ زبانیِ یک جامعه‌یِ «در حالِ توسعه» بهره گرفت، که توسعه‌یِ علمی، صنعتی، مدیریتی، و فرهنگی را با همه‌یِ زمینه‌ها و بُعدهایِ بی‌شمارِ آن‌ها در بر می‌گیرد. برایِ مثال، چه‌گونه می‌توان با به کار گرفتنِ توانمندی‌هایِ اشتقاقی و ترکیبیِ زبانِ فارسی، به عنوانِ اساسی‌ترین راهِ توسعه‌یِ زبان، در این جهت حرکت کرد.

 

توسعه‌یِ زبان، یعنی دستکاریِ هدفمند در آن برای کارا کردنِ آن در ساحتِ شیوه‌یِ زیستِ مدرن. این کار، مانندِ هر پروژه‌یِ دیگرِ توسعه، نیازمندِ رهیافتِ علمی و دست‌یازیِ فنّی به قلمروِ آن است. از این‌رو، در این کار به دانش‌هایِ زبان‌شناختی نیاز داریم، چه تاریخی چه همزمانی، تا چند-و-چونِ ساختارِ کنونیِ زبان و ویژگی‌هایِ سبکیِ آن و نیز دگردیسی‌هایِ تاریخیِ آن‌ را بشناسیم. با این روش هم به توانمندی‌هایِ کنونیِ زبان راه می‌توان برد هم به ناتوانی‌ها و کم-و-کاستی‌هایِ ساختاریِ آن، و نیز بیماری‌هایِ تاریخی‌اش. یعنی، ناتوانی‌‌ها و بیماری‌هایی که در رویارویی با نیازهایِ زبانیِ دنیایِ مدرن آن را فلج می‌کنند. دانشِ زبان‌شناختی در موردِ زبانِ فارسی برایِ چنین رهیافتِ تاریخی و آسیب‌شناسیِ زبانی، البته، باید با دانشِ ادبی و شناساییِ میراثِ ادبیِ زبان و زبانمایه‌یِ آن همراه باشد.

 

گمان می‌کنم که، این گونه رهیافت می‌تواند امکانِ «بهره‌گیری از گذشته و بهره‌دهی به حال و آینده» را، آن‌چنان که شما در نظر دارید، فراهم کند. کاری که من با واژگانِ پیشنهادیِ خود برای علومِ انسانی کرده ام با این نگرش و روش بوده است. رهیافتِ نقدگرانه‌یِ خود را نسبت به زبانِ فارسی و میراثِ تاریخیِ ادبیِ آن و ضرورتِ بازنگریِ سبکی در آن را در بازاندیشیِ زبانِ فارسی و مقاله‌هایِ دیگر بازگفته ام. کوششِ من در این جهت بوده است که در آن زمینه برخوردِ پیشامدی با واژگانِ علومِ انسانی و برابریابیِ بی‌روش و چه‌بسا نارسا یا نادرست برایِ آن‌ها را، تا آن جا که در توانِ من بوده است، روشمند کنم و از فقرِ زبانی‌مان بکاهم.

 

گمان می‌کنید که بازسازی و گسترشِ واژگانیِ زبان برایِ رسیدن به بیانِ مدرن کافی باشد؟

 

خیر. وجهِ بنیادیِ دیگرِ رهیافتِ من به مسائلِ زبانِ فارسی وجهِ سبکیِ آن است. مراد-ام بازنگریِ سبکیِ زبان در قلمروِ علومِ انسانی با «ذهنیّتِ دکارتی» ( esprit cartésien ) ست. یعنی، حرکت به سویِ زبانی هرچه روشن‌تر و ساده‌تر، از سویی، و مایه‌ورتر و زایاتر، از سویِ دیگر، در جهتِ بیانِ علمیِ مدرن و کشیدنِ بارهایِ معناییِ آن. و این کاری ست که در صد و اند سالِ گذشته، با نگرشی نقدگرانه نسبت به سنّتِ نگارشیِ علمایی و ادبایی، از زمانِ پیشاهنگانِ جنبشِ مشروطیّت آغاز شده و همچنان ادامه دارد.

 

باید گفت که، افزون بر بی‌مایگی و کم‌مایگیِ واژگانی، گرفتاریِ بزرگِ چه‌بسیار کسان از نویسندگان، مترجمان، و مؤلفانِ ما در این حوزه هنوز گُنگی و آشفتگیِ سبکی ست که، دریغا!، ضعفِ منطقی در بیان، تا سرحدِ پریشان‌گویی و بی‌معنایی، نیز در برخی نوشته‌ها و شیوه‌هایِ نوشتاری سرسختانه پایی استوار دارد. وجهِ دیگرِ کوششِ زبانیِ من، در جوارِ تلاش برایِ مایه‌افزاییِ واژگانی به آن، همین خودآگاهی به سبک و بازاندیشیِ سبکیِ زبان در جهتِ پرورشِ بیش‌ترِ ویژگی‌هایِ بیانیِ مدرن است، که وجهِ منطقِ بیان را نیز در بر می‌گیرد.

 

بنا براین، آنچه شما «باز بودنِ زبان به سویِ گذشته‌یِ خود» می‌نامید، همیشه از هدف‌هایِ من و پاره‌ای از روشِ من بوده است. اما این باز بودن و بهره‌مندی از میراثِ گذشته ناگزیر باید سنجشگرانه و هدفمند باشد. یعنی باید بتواند با نظرِ نقدگرانه از اسارتِ عادت‌هایِ نوشتاری و گفتاری بیرون بیاید و با سنجه‌هایِ خود میراث را سبک-سنگین کند تا، از طرفی، مایه‌وری‌ها و توانمندی‌ها و زیبایی‌های آن، و از طرفِ دیگر، گرفتاری‌ها و تنگناهایِ واژگانی و سبکیِ آن را بشناسد و بتواند برای کارِ خود آنچه را که ضروری و سودمند می‌بیند برگزیند و، از سویِ دیگر، خِرت-و-پِرت‌هایِ پوسیده‌یِ دست-و-پاگیر را دور بریزد. اما، از آن جا که سنجشگریِ زبان ناگزیر وجهِ زیباشناختی نیز دارد، پسند و ناپسند و ذوقِ شخصی هم این جا نقشِ خود را دارند که با گشتِ زمانه، البتّه، دگرگون نیز می‌شوند.

 

و اما، آنچه اکنون می‌گویم و بر آن پافشاری می‌کنم، ناگزیر بر حوزه‌یِ کارِ من در زمینه‌یِ جُستارنویسی و مقاله‌نویسی و تألیف و ترجمه به زبانِ شرح و تحلیل تکیه دارد و حکمِ فراگیر در موردِ همه‌یِ حوزه‌هایِ کارِ نوشتاری، از جمله ادبیات، نیست. در زمینه‌یِ آفرینشِ زبانِ شاعرانه در نثر تجربه‌هایِ دیگری دارم که با آن آشنایید. در آن جا، البته، استتیکِ زبان و وجهِ موسیقاییِ آن دستِ بالا را دارد.

 

یک وجهِ اساسیِ دیگر مسأله‌یِ زبان رابطه‌یِ آن با فرهنگ و میانکُنشِ (interaction) آن دو ست که این جا مجالِ پرداختن به آن نیست و در جاهایِ دیگر از آن سخن گفته ام.

 

اما خوب است که اندکی به این موضوع بپردازیم، زیرا اساس کار را مشخص می‌کند. دو موضع افراطی را در نظر می‌گیریم: یک موضع ارسطویی را که زبان را به عنوان یک مجموعه‌‌ی دلالتی در نظر می‌گیرد و فکر می‌کند مدلول مهم است و دال مهم نیست و فقط ابزار است، نشانه‌ای است که چیزی را نشان می‌دهد و مهم چیزی است که نشان داده می‌شود. موضع دیگر موضع نسبیت‌باوری زبانی است که تصور می‌کند زبان نقش فعالی در ساختمان ذهنیت ما دارد و ما به نوعی محصور در آن هستیم و مختصات اصلی دنیای ما متأثر از زبان ماست. دیدگاه مشهور به ساپیر-وُرف (نام دو مردم‌شناس زبان‌شناس) زبان‌ها را تا حد دنیاهایی به روی هم بسته پیش می‌گذارد.

لطفا شما بگویید که در میان این دو قطب کجا ایستاده‌اید.

 

آنچه شما «موضعِ ارسطویی» نسبت به زبان نامیده اید از آنِ زمانی ست که علمِ زبان‌شناسی در رابطه با فرهنگ‌شناسی و فلسفه‌ی زبان هنوز پدید نیامده بود. در آن نگرش به زبان، نسبتِ دلالتگر (دالّ) به دلالت‌یاب (مدلول) را مانندِ بازتابِ تصویرِ شیء در آینه می‌دانستند. در نتیجه، همچنان که اشاره کرده اید، زبان را ابزاری ساده در اختیارِ کاربرنده‌ی آن می‌شناختند و بس. هنوز چیزی به عنوانِ ساختارِ زبان، که لغتمایه‌یِ زبان تنها در درونِ آن می‌تواند وجود و کارکردِ معنایی داشته باشد، شناخته نبود. همچنین، هم‌سنجیِ زبان‌ها از این جهت و نیز رابطه‌یِ زبان و ساختارِ آن با ذهنیّتِ انسان در بسترهایِ زبانی-فرهنگیِ گوناگون هنوز در میان نیامده بود.

 

نظریه‌یِ ساپیر-ورف، که به آن اشاره کرده اید، از آنِ روزگاری ست که در آن هم زبان‌شناسیِ ساختارنگر پدید آمده و نیز هم‌سنجی زبان‌ها، هم از دیدگاهِ زبان‌شناسیِ تاریخی و هم فرهنگ‌شناسی. نظریه‌ای مانندِ نظریه‌یِ ساپیر-ورف که زبان‌ها را ساختارهایِ فروبسته‌ای می‌داند که جهان‌بینی‌هایِ یکسره جدا-از-همی را در خود بازمی‌تابانند و امکانِ ارتباط میان‌شان نمی‌بیند یا ارتباط را بسیار دشوار می‌بیند، از آنِ روزگاری ست که انسانِ مدرن به یاریِ ابزارها و مفهوم‌هایِ علمی‌اش انسانِ «ابتدایی» را مطالعه می‌کرد. در نتیجه، میانِ خود و جهانِ خود و او و جهانِ او چنان شکافِ پهناورِ ژرفی می‌دید که به نظر می‌رسید هرگز پُر شدنی نیست. در این برخورد گویا فراموش می‌شد که برای شناختنِ این شکاف مردم‌شناس ناگزیر می‌باید زبانِ آن انسانِ «ابتدایی» را بداند و نیز جهانِ فرهنگیِ او را بشناسد تا با سنجشِ آن با زبان و جهانِ فرهنگیِ مدرنِ خود به چنان نتیجه‌گیریِ ناسازه‌وار (paradoxical) برسد که میانِ این دو، به دلیلِ ساختارِ ناهمگونِ زبان، شکافی پُرنشدنی هست.

 

شکافِ میانِ آن دو از آن جاست که آن انسانِ ابتدایی یا واپس‌مانده، در سویِ دیگرِ این رابطه، ابزارها و دستگاه‌هایِ مفهومیِ لازم برایِ شناختِ زبان و جهانِ انسانِ مدرن را ندارد. در نتیجه، قیاس میانِ زبان و جهانِ خود و زبان و جهانِ آن دیگری برای او کاری‌ست بس دشوار تا حدِ ناممکن. نسبت دادنِ این شکاف به ساختارِ زبان و ذهنیتِ شکل گرفته در قالبِ آن، چنان که از آن نظریه برمی‌آید، حرفِ چندان درستی نیست و، تا آن جا که من می‌دانم، امروز دیگر در میانِ مردم‌شناسان نیز اعتباری ندارد. این شکافِ به نظر پُرنشدنی را لوسین لوی-برول، مردم‌شناسِ فرانسوی، نیز کوشیده است، به زبانِ دیگری، با کالبدشکافیِ ذهنیّتِ «ابتدایی» و بیگانگیِ آن با منطق در «جامعه‌هایِ عقب‌مانده» نشان دهد. ولی، به گمانِ من، این شکاف بیش از آن که به ساختارِ زبان مربوط باشد با اختلافِ ساحت و سطحِ فرهنگ ارتباط دارد.

 

مطالب مرتبط:

 

علوم انسانی و ترجمه‌ی آن در ایران / گفت‌وگو با داریوش آشوری − ۱

علوم انسانی و مسئله‌ی زبان آن / گفت‌وگو با داریوش آشوری − ۲
 

Share this
Share/Save/Bookmark

چرا بخش ۴ هنوز پخش نشده است؟

ارسال کردن دیدگاه جدید

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.

نظر شما پس از تایید دبیر وب‌سایت منتشر می‌شود.

لطفا به زبان فارسی کامنت بگذارید.
برای نوشتن به زبان فارسی می توانید از ادیتور زمانه استفاده کنید.

کامنتهایی که حاوی اتهام، توهین و یا حمله شخصی باشد هرز محسوب می شود و
منتشر نخواهد شد.

 

لینک به ادیتور زمانه:         

برای عبور از سد فیلترینگ

پرونده ۱۳۹۱ / چشم‌انداز ۱۳۹۲

مشخصات تازه دریافت برنامه های رادیو زمانه  از ماهواره:

ماهواره  :Eutelsat

هفت درجه شرقی

پولاریزاسیون افقی 

سیمبول ریت ۲۲

فرکانس ۱۰۷۲۱مگاهرتز

همیاران ما